پناه
دخترکم
یه روزی اینجا پناهگاه نوشتن من بود. پناهی که امنیتش رو روزی از دست داد. و سکوت بهترین کار بود... من هم اهل انتخاب بهترین نبودم. دم دستترین راه رو، به هیجانزدهترین شکل انتخاب کردم گاهی. نتیجهش شد بیقراریهای دیروز و امروز.
تو عاقلتر از من باش. تو بگو و بشنو و تا مطمئن نشدی به مقصد رسیدی، از ایستگاه پیاده نشو. تو به هوای کسی مسیرت رو عوض نکن. به امید کسی زیاد یک جا منتظر ننشین. تو مثل من به سالهای رفته با بغض نگاه نکن.
اشتباه نوشتم. جملاتم آخرش دستوری شد... به قول قیصر: میتوان آیا به دل دستور داد؟؟؟
فقط "امیدوارم" اینکه نوشتم، در توان تو و قلب لطیفت باشه.
+ نوشته شده در شانزدهم تیر ۱۴۰۱ ساعت 4:54 توسط
|