همیشه برگشتن به عقب و مرور دلنوشته های قدیمی خوشایند نیست...
باید این بار توی ادامه مطلب دنبالت بگردم... باید این بار مخفیانه تر....
"امشب به قصه دل من گوش می کنی؟؟؟؟؟"
۱_ نمی دانم می دانی یا نه... "مامان" خیلی اهل خاطره تعریف کردن است. اما از تلخهاش معمولا فاکتور می گیرد و صحبت هاش از گذشته بیشتر محدود می شود به اینکه مثلا قدیمها چه طوری عروسی می گرفتند و شب عروسی رسم داشتند داماد را می دزدیدند و اینها... یک بار نمی دانم چه طور شد که گفت توی پزشکی قانونی یک جسد دیده که صورتش سیاه بوده و جسد دیگری که گوشت صورتش آویزان بوده... زیاد ادامه نداد. باز صحبت ها رسید به جاهای دیگر و من هم دیگر سوالی نکردم...
2_ به "مامان" گفتم دبیر فیزیکم امروز یک ناسزای بدی گفت: "مرده شور برده". به من هم گفته بود در حقیقت. اما خوب. بغض نگذاشت جوابش را بدهم. مامان هیچی نگفت. با حرص گفتم: "الهی هر چی گفته به خودش برگرده"
3_ به مامان گفتم: این بابای ما هم خیلی "نفهم" بوده. یک دفعه همراه آبجی قرمز شدند. "نگو!!!!" گفتم :"نفهم یعنی کسی که چیزی را نفهمیده. بد نیست که. خوب یک چیزهایی را نفهمیده. مثل اینکه چه قدر "فداکاری" توی این زمانه کار احمقانه ای شده. نگاه کنید. همه دارند بهش می خندند"
4_ باز هفته دفاع مقدس شده و مستند پخش می کنند.با "مامان" دوتایی نشستیم نگاه می کنیم و بغضمان را فرو می خوریم. آقای خامنه ای توی جبهه دارد با رزمنده ها صحبت می کند. "مامان" تعریف می کند که آمده بود سر جنازه ات نماز می خواند. آن موقع ها رئیس جمهور بود و تو هم قبل رفتن توی ریاست جمهوری مشغول بودی. "مامان" از مجلس ختمت توی مجلس تعریف می کند و از اینکه همان جاها قبل رفتنت یک تکه زمین داشتی می خریدی گویا که بعد رفتنت اصلا معلوم نشد چی شد. و من مدام تصویر "مامان" را پیش چشمهام می دیدم که دست دو تا بچه سه ساله و پنج ساله را گرفته و دنبال کارهای اجاره خانه جدید است."مامان" فکر می کند اگر بودی –مثل همکارانت که هستند_ وضعیت شغل و درآمدت خیلی خوب بود. و تو هیچ وقت نفهمیدی به خاطر چیزهایی که داشتیم – و بخش کوچکی از چیزهایی بود که می توانستیم با بودن تو داشته باشیم- چه قدر فحش خوردم. نمونه اش حرف دبیر فیزیکم بود که یک روز با حرص و کینه گفت :"خوب درس بخونین تا نگن این مرده شوربرده ها با سهمیه اومدن دانشگاه"... اگر مرد بودی جواب یکی از حرفهایی که شنیدم می دادی.
5- نخواستم یک بار حتی برای ثبت نام مدرسه و گرفتن کارنامه همراهم باشی. لا اقل –وقتی یازده سالم بود- آن شبی که تا صبح از درد کلیه به خودم پیچیدم و "مرد" توی خانه نبود برساندم بیمارستان یک کاری می کردی.. مگر نه اینکه زنده ای؟؟؟ فرداش کجا بودی که دکتر مات مانده بود از اینکه چه طور سنگ کلیه ام دفع شده و طاقت آورده ام... که به خنده بهم گفت "ببینم! تو آدمی اصلا؟!" حتی نخواستم یک بار توی خوابم بیایی . که این قدر هم آدم حسابم نکردی. بی انصاف. لا اقل ببینم دارم به خاطرت ناسزا می شنوم...- همیشه با خواهش گفتم. با تحکم بگویم حرفم را می فهمی؟- اصلا تو روزی که دوستم توی صف سلف دانشگاه برگشت گفت "این سهمیه ایها که نمی ذارن ما ارشد قبول شیم" کجا بودی؟ آره همین دوستم بود که چند روز قبل دنبال اطلاعات شهدای دانشگاه می گشت برای نشریه شان. در مورد تو هم همه چیز را می دانست. نه اینکه فکر کنی خبر نداشت! حتی او هم...!
*همیشه فکر کردم و گفتم کسی که این حرفها را میزند پدر خودش چه قدر برایش پست و پوچ و بی ارزش است که با چنین چیزهایی مقایسه اش می کند. جواب می خواهم: چه قدر؟ *
6- به "مامان" گفتم چه خوب که بابا رفت. می ماند یا بد می شد یا از بدی دیگران اذیت می شد. چه قدر "مامان" خوشحال بود از این حرفم. اما دروغ گفتم. به خدا دروغ گفتم. به خدا قسم حاضر بودم باشی حتی همین روزهای جوانی من بمیری. که بفهمم بودنت یعنی چه _آخر توی چهار ماهی که دیدمت (دیدمت؟؟!!) نفهیدم داشتنت چه شکلیست..._ دوست داشتم وقت مردنت سر خاکت باشم حتی بی تابی کنم. زبان بگیرم مثل بعضی ها. مدتها آشفته باشم اما بفهمم داشتنت یعنی چی. حرف های امروز من را می فهمی؟ منی که هیچ روزی در را به رویت باز نکردم. منی که همیشه لحظه تحویل سال رفتم زیر پتو خودم را به خواب زدم و گریه کردم. منی بعد از بیست و چند سال هنوز یک دل سیر برایت گریه نکردم. منی که هیچ وقت نفهمیدم چرا گفته اند خاک سرد است... که بعد از این همه سال داغ داغم هنوز....
7_ چند روز پیش باز دوستی پرسید: *ارشد شرکت می کنی؟؟
_نه. اصلا دوست ندارم.
* شرکت کن بابا! تو که با سهمیه شانست...
_ ... (ببخشید اما) مرگ و شرکت کن.... __
8_ چند وقت پیش دفتر خاطراتت را از "مامان" گرفتم. به کسی نتوانستم بگویم. آخر بغض نگذاشت. که بگویم یک خاطره نوشته ای به تاریخ 11/ اردیبشهت. یک روز قبل از اینکه دیگر نباشی. ترسیدم "مامان" بفهمد باز یاد روزی بیفتد که توی پزشکی قانونی یک جسد دیده بود که انفجار صورتش را سیاه کرده بود و یکی دیگر که ترکش های خمپاره گوشت صورتش را... بی خیال. من فقط به این فکر می کنم که وقتی ترکشی توی قفسه سینه ات خورده –تا وقتی جان کندی- خیلی درد کشیدی یا نه... آن وقت نزدیک ترین دوستانم هنوز به فکر این هستند که پول نفت به جای خزانه به حساب شخصی ما واریز می شود!
چه کار کرده اند با دل من که حتی نفرین هم دوای دردم نمی شود دیگر. همیشه این صدام یزید کافر را نفرین می کنم... آشناها بدتر شده اند به خدا! اینها را چه کار کنم؟؟ تو بگو. هر چی گفتی قبول. فقط نگو "صبر" !
9- شبها که آهنگ آخرین کوکب -که خیلی دوستش دارم- را گوش می کنم و یادت می افتم می شنوی؟؟؟.... "تو خاموشی خونه خاموشه/شب آشفته گل فراموشه/بخواب کامشب پشت این روزن شب کمین کرده روبروی من/تب آلوده تلخ و بی کوکب/ شب شب غربت/ شب همین امشب/ لایی لایی من به جای تو شکستم/ تو نبودی من به سوگ تو نشستم/ از ستاره تا ستاره گریه کردم/ از همیشه تا دوباره گریه کردم/ لالا لالا آخرین کوکب/ لباس رویا بپوش امشب/ لالا لالا ای تن تب دار/اشکام و از رو گونه ام بردار..." آقای مثلا زنده. می شنوی یا هدستم را بردارم؟
10- راستی یک سوال. ما کی سرمان توی زندگی کسی بوده که اینقدر سر همه توی زندگی ماست؟؟؟" شب بخیر..."