امروز با بچه ها رفته بودیم لوازم التحریر فروشی روبروی دانشگاه. گفتم: " آقا. یک جعبه مداد رنگی..." صدای خنده همه رفت هوا! دوستم گفت: "مارک خوبش رو بدید آقا! می خواد باهاش ماه و ستاره بکشه!"
امروز به استرس برادرم که هنوز یک هفته مانده به اول مهر حتی مداد رنگی هایش را هم خریده تا برای سال پنجم بچه مدرسه ای شود حسودی ام شد.
یک لحظه دلم خواست کلاس اولی بودم: یادش بخیر! متعجب بچه ها را نگاه می کردم... "اینا چرا گریه می کنن"؟! توی کلاس بد اخلاق ترین معلم مدرسه -خانوم محمدی- تا آخر سال -به قول کلاه قرمزی- یک لنگه پا گوشه کلاس ایستاده بودم!
یک لحظه دلم خواست کلاس دومی بودم: خانوم سمنانیان... چه قدر اصرار داشت "گیتی جون" صدایش بزنیم سر کلاس... روز کارنامه دستم را گرفت کشید توی دفتر معلم ها و به مادرم گفت :"اگر پسر بود مجبورش می کردم جهشی بخونه تا یه سال زودتر بره دانشگاه ...".چه قدر نگرانمان بود. دختر دندانپزشکش -هدیه- هر چند وقت یک بار برای دیدن دندان بچه ها می آمد کلاس مادرش!
یک لحظه دلم خواست کلاس سومی بودم: که هر از گاهی خود شیرینی ام گل کند و کشوهای میز خانوم سلماسی را مرتب کنم و او هم هی تکرار کند "عجب کدبانویی هستی..."! و خط خوشش را به ما داد برای یادگاری...
یک لحظه دلم خواست کلاس چهارمی بودم: خانوم فکری. خشن! که هر کسی مشق نمی نوشت بزند توی گوشش! و من از این معلم خشن آن قدر نترسم که میز معلم را بکشم کنار نیمکتم! نه اینکه حتی خودم بروم نزدیکش!
یک لحظه دلم خواست کلاس پنجمی بودم: خانوم دانش که از بس همراه صبا آویزانش بودیم آخر سر دست برد توی معدلمان و هر دو را کرد ۲۰! یادش بخیر! به مادرم گفته بود: "دخترت که توی کلاس باشد کلاس نیاز به معلم ندارد. بس که هیس هیس می کند برای ساکت کردن بچه ها"!
یک لحظه دلم خواست باز "قبادیان غربی" را با آقا ثابت -راننده سرویس ثروتمندی که روزی معلم بود و حتی فردای روزی که سکته کرد آمد دنبال ما- تا خود جردن تخته گاز بروم و با بچه ها سر اسم سفارت خانه ی رو به روی مدرسه شرط بندی کنم--> سنگال! من می گفتم Senegal اما دوستم می خواند Sangal !
یک لحظه دلم هوای بن بست دلگیر دبیرستان را کرد... سه تا خانه ی قدیمی توی درّوس که از وسط دیوار حیاط ها با دو تا در وصل شده بودند به هم...
هوای نسرین خاله! دبیر ریاضی جیغ جیغویی که وقتی یک بار به خاطر مانتوی سبزش گفتم "بوی خیار میاد" پقی زد زیر خنده و گفت یکی طلبت!
هوای دبیر تاریخ سوم دبیرستان که یک بار حرفش را قطع کرد و گفت "تو بالاخره یه روزی نظام آموزشی رو متحول می کنی"!
و دبیر شیمی خیلی جدّی سال دوم و سوم که وقتی صدای عطسه ام بلند می شد و می گفتم "سلام بوآ "! بی صدا می خندید!
هوای روزهایی که از کنار مدیر مدرسه راهنمایی مان با شلوار چهار خانه اش رد می شدیم و دوستم بلند می گفت: "بچه ها بیاین جدول حل کنیم" !
هوای خانوم اعتضادی. دبیر ادبیات راهنمایی ام که به خاطر بودن در کلاسش سه ماه اعتصاب کرده بودم!
حتی هوای روزی که مادر زینب مرد... که فقط بیست روز به کنکور لعنتی مانده بود...
*یک بار که نوشته ام را کامل خواندم تازه متوجه شدم این سالها چه قدر معلم بداخلاق داشته ام!!*
امسال تا بیست مهر ماه تعطیلم. برای شروع کارآموزش بالینی ... امسال هم خاطره ی اول مهر ندارم... مثل سالهای بعد...
