مواظبم لباس ها و کفشم خاکی نشود
هیچ کدام هنوز سنگ ندارند
فقط خاک است و آب و گلاب
یا خاکی خواهی شد یا گل آلود ...
ناگهان شعری از فریدون مشیری روی لبهام می آید. آرام زمزمه می کنم با خودم:
بر خاک چه نرم می خرامی ای مرد
آن گونه که بر کفش تو ننشیند گرد
فردا که کنی جهان بدرود به درد
آه آن همه خاک را چه می خواهی کرد؟؟؟
بی خیال قدم می زنم... تمام لباس هام یا خاکی شده یا گلی...
(عکس برای عصر همین پنجشنبه... دیروز... قطعه ۲۵۳... تا پنجشنبه بعدی چند تا از این خانه های خالی صاحب دار می شوند؟؟؟ تازه معنای " تا فردا کی مرده کی زنده" را می فهمم... )
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387
توسط پیک سحر| |

