تبليغاتX
نامردستان - افق...

عجب خواب عجیبی بود / دم غروب بود / از ماشین که پیاده شدم چند تکه ابر توی آسمان بود/ ابرها کنار هم شبیه کلمات خاصی دیده می شدند/ یادم نیست/ انگار نوشته بود "افق شرعی"/ یک نشانه بود/ نماز نخوانده بودم/ انگار اذان مدام به تعویق می افتاد تا من نماز بخوانم/ نوشته هم هشدار بود/ حتی چیزی شبیه طاقچه کنار خیابان بود/ رویش یک مهر بود/ توی دلم گفتم" بیخیال. بعدا قضایش را خواهم خواند"/ یک دفعه ابرها پراکنده شدند/ هوا ناگهان تاریک شد/ صدای اذان مغرب آمد....

نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387 توسط پیک سحر| |