ذهنم گاهی درگیر فکر به "مرگ" می شود. نه به شکلی مایوس کننده و رعب آور. که عادی و گاهی شیرین. دقیقا همان گذرگاهی که یک بخش کوچک از زندگیست. مرحله ای برای عبور.
چند بار به شوخی وصیتی کرده ام. صدای همه درآمد که :"خیلی جوونی! این حرفا چیه؟" صحبت پسر دایی جوانمان را پیش کشیدم که یک بار به خانواده گفته بود من اگر مردم فلان جا دفنم کنید. همه بهش اعتراض کردند که "نگو، خیلی جوونی". اتفاقا علیرضا – که فقط 23 سال داشت - حدود 10 روز بعد رفت شمال و غرق شد.
اصلا، نریمان- پسر همسایه مان- که تک فرزند بود و 23 سال داشت و دانشجوی پزشکی بود و نامزد غیر رسمی هم داشت و توی جاده شمال تصادف کرد. یا مریم که 23-4 سال داشت و عقد کرده بود و توی آتش سوزی کشته شد. یا احسان، که 26 سال داشت و این یکی هم نامزد داشت و سکته قلبی کرد. یا نرگس، دختر 22 ساله همسایه که یک سال بعد از عروسی اش همراه همسر 23 ساله اش توی آتش سوختند. یا کوثر دختر 19 ساله همسایه که رفته بود شهرستان برای کنکور دانشگاه آزاد و تصادف کرد و رفت، یا پسر جوان دو تا از همسایه هایمان که مصرف مواد مخدر باعث ایست قلبی شان شد، یا پسر 25-6 ساله یکی دیگر از همسایه که بعد از نماز صبح روی سجاده دراز کشید و صبح به خاطر سکته قلبی دیگر از جایش بلند نشد. یا دختر یکی از اقوام که شب عروسی اش دچار خفگی شد.
کدام یکی از اینها فکرش را می کردند که فردا مرگ در خانه شان را بزند؟؟؟
کی گفته فکر کردن به مرگ همیشه به خاطر به پوچی رسیدن و میل به نیستی ست. اتفاقا من همیشه وقتی به همه این جوان هایی که به نوعی می شناختم و حالا نیستند فکر می کنم قدر این دم و این لحظه ای را که می گذرانم می دانم.... برای همین هم هست که گاهی شبها با یاد همین چند نفر می خوابم....
چه قدر 23 سالگی برای اطرافیان من سن خطرناک و "مرگ خیزی" بوده! فکر کنم این چند هفته را هم که برای اتمام این سن طی کنم خطر بزرگی را پشت سر گذاشته ام!
