توی این روزهای مدام راه رفتن و انتظار کشیدن مدام تصویرش جلو چشمانم هست. هرچند فقط یک بار دیدمش. چهره اش هم واضح نبود. اما دیشب تا صبح هم که بی خوابی به سرم زده بود یادش بودم که ...
فردای عروسی اش توی غسالخانه آرایشش را پاک کردند و سنجاق های لای موهاش را در آورند و بعد هم توی بهشت زهرا ...
شب عروسی اش به خاطر استنشاق گاز مونوکسید کربن دچار خفگی شد. اما خوب... داماد زنده مانده بود... نسبت دوری داشتیم. فقط عکس روی سنگ قبرش را دیدم... هر بار توی این چند سال راهی عروسی شدیم یادم افتاد ...آدم از فردای خودش کی خبردار شده؟؟؟؟
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387
توسط پیک سحر| |
