تبليغاتX
نامردستان

سه ماه پیش، به صورت افتخاری به عضویت جمعیت "مردم همیشه در صحنه" در اومدیم که گویا ندونسته مهر تایید زده بودیم دسته جمعی روی پیشونی نظام –شایدم رهبر، خوب یادم نیست- و آری محکمی گفته بودیم به آرمان های نظام و بدون اینکه خبر داشته باشیم، شده بودیم قطره ای از دریای خروشان ملت حماسه ساز، که خس. و خا.شاکی رو قرار بود بشوره (حالا صحبت این که من واقعا" رفته بودم چی یا چه کسی رو بشورم بماند برای یه زمان دیگه!)

 

حالا شما پرچم سبز دستت بگیر برو راهپیمایی روز سبز، و اگه زنده و سالم خونه رسیدی، شب با چشمای مبارک، TV رو زیر نظر بگیر، تا باخبر بشی چه حماسه ای خلق کردی دوباره، و مشت محکمی به دهن BBC و صدای آمریکا و حنا و مخمل و مخملباف و سازگارا و ناسازگارا و آقای چیز و آمریکای ناچیز و انگلیس کفتار بی همه چیز و ... زدی

 

و این وسط، چند تا خس. و خا.شاک باقی مونده از اغتشاشات هم یه اظهارنظرهایی کردن، که به این فرمایشات، بعدا"، در فضایی آکنده از رافت اسلامی، البته با چاشنی زمزم و کوکا و فانتا تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comپاسخ داده خواهد شد؛ و روز بعدش جناب شیخ، سند این پذیرایی رو رو خواهد کرد و روز بعدترش جنگ شاد و البته فاخر و محترم 20:30-که من یه بار نگاه کردم حمام یه مهد کودک ترکیه ای رو نشون داد، کور شم اگه دروغ بگم!، که مربی مهد با لگن زد تو سر بچه و من نفهمیدم دوربین تو حمام چَـــکّــار میکنه!- جمعی از نخبگان نظام رو در حال رد، تمسخر و له کردن شایعات بافته و ساخته شده توسط شیخ اصلاحات نشون میده ...


 

خیلی کوچیک بودم من- حدودا" 4 ساله- که هروقت هلی کوپتر از بالای خونه رد می شد، دایی و خواهرم می گفتن "براش دست تکون بده بعد برو جلوی TV  بشین، نشونت میده!" تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comمن هم (که به دلیل شر بودن همراه خوبی براشون نبودم و باید از سر بازم می کردن و  البته بسیارهم زودباور بودم) باورم می شد و گاهی تا وقتی که از زور خواب می افتادم روبروی TV می نشستم (لطفا" این قسمت و بعدا" به روم نیارید!) حالا شما هم اگر رفتید پرچماتون و یه تکونی بدید رو به هلی کوپترا... میگن اگه 20:30 هم نشون نده، BBC شاید نشون بده ...

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 توسط پیک سحر

اولین کار بعد از ثبت نام -28 شهریور 83-  این بود: جابجایی با یک ورودی بهمنی...

و اولین کار، سه روز بعد از ورود به دانشگاه در ترم بهمن –سوم اسفند 83- :

اقدام برای انصراف...

که با واکنش شدید معاون آموزشی روبرو شد:

"تو غلط میکنی انصراف بدی ..."!

 


 توی کارآموزی، همگروه بودن با دوستی که سرش درد می کرد برای case های سخت

تو رو از بخشی که بیمارانش بیشتر به خاطر اسهال شدید و دهیدراته شدن بستری بودن

می کشوند به بخشی که بچه های سرطانی،

 یا بچه هایی با بیماری های عجیب و غریب به ردیف خوابیده بودن

 

حداقل درد این بود:

مشاوره با آقایی که 8 ماهه بیکار شده،

و دختر 8 سالش از کم غذایی و بدغذایی کمخونی گرفته...

و تو نمی دونی چی بهش بگی...!

"با درآمدی که نداری، تغذیه ی دختر ِ در آستانه ی نوجوانی ت رو اصلاح کن!"

آخرش هم می رسید به  یک مادر روستایی

که به بچه ی سرطان خونیش، توی سه وعده فقط بال و گردن مرغ میده ...

 


به خدا گفته بودم من و ببر جایی

که اگر چشم تو چشم کسی شدم و دلم از نداری هاش گرفت

بتونم براش مستقیما کاری کنم

خدا من برد جایی که چشم تو چشم بنده های ندارش

مدام مجبور باشم از "باید این و بخوری ... باید این و بخری..." حرف بزنم...

من و برد به روزهایی که توی راهروها، یا حیاط شهدا و طالقانی و مفید، سر رو پایین می نداختم

تا هیچی نبینم...

 


 گفتم: خدایا تو از نیت من باخبر بودی ...

اصلا" شوخی جالبی نبود... 

 

گاهی.. یه چیزایی رو ...  فقط خودت میفهمی و دل خودت...

کاش حداقل، دارویی برای دل درد من می ساختی...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 توسط پیک سحر
خدایا
امشب
وقت کردی
بیا سری به آرشیوم بزن
ببین چیزی از رمضان ننوشتم
از این به بعد هم نخواهم نوشت
بگذار به حساب قهر
یا چیزی شبیه این ...
وقت داشتی
به دفترم سر بزن
که توی صفحه آخرش نوشته:

تصور کن جهانی رو، که توش کهریزک افسانه ست ...

این را هم بگذار به حساب دعای امروز و این روزها ....

به دفترم یک نگاهی بینداز ...
این فقط پیش شرط من برای آشتی ست ...


و تو ... صاحب عزیز این روزها

به حق شبهایی که برترند از هزار ماه
سایه ی کثیف دروغ و دروغگو و زودباوری و عوامفریبی و احمق پنداری را از سر ما کم کن ...


دستی بکش به زخم من
که از شفا گذشته ام ...  !

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 توسط پیک سحر

همون چیزی که دیگران موقع متلک گفتن فراموشش می کردن رو،

حسین موقع مشورت دادن به من، در مورد انتخاب رشته فراموش کرد:

که برای پذیرفته شدن تو یه رشته، مهم ترین عامل ترازه،

و بعد رتبه!

و تنها کاری که سهمیه هیچ وقت انجامش نداده بالا بردن ترازه!

و تو در نهایت با تراز و نمره ی خودت پذیرفته میشی ...

اما با ظرفیتی که این سهمیه ی لعنتی اضافه بر ظرفیت عادی هر رشته ایجاد کرده...

بگذریم....

این بی اطلاعی باعث شد اون روز خاص

که برای سفارش دسته گل عروس رفته بودیم

با این خبر به ظاهر خوش از طرف مادر روبرو بشم که :

دانشگاه ش.ب قبول شدی...

فکر کردم منظورش انتخاب اولمه...

اما مادر به بدترین شکل خبر داده بود!

دانشگاه، دانشگاه دلخواهم بود...

اما نه انتخاب اول...

که انتخاب هشتم!

رشته ی کذایی ای که شانسی وارد لیست انتخاب رشته م شده بود

"تو که یکی از انتخابای بالای فرم رو قبولی

حالا چهار تا کارشناسی هم برای اطمینان بزن... !"

من هم زدم!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط پیک سحر
قبل از رسیدن به خونه، زنگ زدم و به مادرم گفتم:
"کارنامه رو گرفتم ... 800 شدم..."
مادرم وا رفت اما آروم گفت:
"خیلی خوبه... به هر حال تلاشت رو کردی ..."
به فکر بودم وقتی رسیدم چه طور به مادرم بگم که ...
رتبه رو چندصد تا پایین تر از رتبه ی واقعی گفتم.
و مادرم چه قدر خوشحال شد...
نیازی به فکر کردن در مورد ِ انتخابم –انتخاب رشته م- نداشتم ...
مدتها بود میدونستم چی می خوام و چه باید بکنم ...
فقط مونده بود خط کشیدن دورِ کدِ چند تا رشته-شهرِ خاص و...


فکر نمیکردم توی نوشتن کد ِ انتخاب اولم اشتباهی رخ داده باشه ...
لحظات آخر گفتم برای اطمینان نگاهی کنم
به جای 1959
کد رو 1595 نوشته بودم!
به جای رشته ای از رشته های دکترای پیوسته در دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی
نوشته بودم "مدیریت بازرگانی بندرعباس" !!!
لحظاتی به بهت و در شوک گذشت...
اگر اصلاحش نمی کردم چی می شد؟!


بعد از اون، و در طول ِ این سالها،
هر بار از موقعیت درسی ناراضی بودم
و خواستم لب به گلایه –از خدا- باز کنم...
دیدم از این موقعیت "بد" که پیش اومده،
"بدتری" هم می تونسته وجود داشته باشه...
که با نگاه ِ لحظه ی آخر...
بگذریم ...
فرم رو تحویل دادم با اطمینانی خاص  ...
گذشت تا ...


نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم شهریور 1388 توسط پیک سحر
خارجی – روز- میدان توحید. دانشکده پرستاری دانشگاه تهران
اوایل مرداد 83- توزیع کارنامه ی کنکور دانشگاه های سراسری

من ... حتی شماره ی داوطلبی هم نداشتم!
چند روز با دلهره ی رتبه سر شده بود ...
فقط اطلاع داشتم که مجاز هستم ...
و خواهرم ته دلم رو خالی می کرد که:
رتبه 30 هزار و 40 هزار هم مجاز میشن!
گفتم :" آقا ببخشید ... کارنامه ام..."
آب میوه پرید توی گلوی آقا ... و قهقهه خنده !
که چرا گفتم کارنامه مو می خوام! انگار که رفته باشم فروشگاه!

و خواهش و التماس که آقا اون آب میوه رو بعدا" نوش جان بفرمایید ...
استرس من رو می دید
و بیشتر معطل می کرد
و همراه با یک نگاه شیطنت آمیز می گفت "باشه ... عجله نکن..."
سر فرصت گشت دنبال کارنامه ... لبخندی زد و گفت "به..... آآآآفرین! خوب شدی ...!"
و باز التماس های من "بدید ببینم..."
و جواب او که "صبر کن دفترچه و فرم ها رو هم بهت بدم..."
در مقابل التماس آخرم دلش به رحم اومد و کارنامه رو داد دستم...
تا پیدا کردنِ ردیف رتبه توی کارنامه، انگار زمین زیر پاهام خالی می شد...
لحظه آخر قلبم به شدت می تپید ...


داخلی-خانه. همان شب:

اخبار، لحظه ی کارنامه گرفتن دختری رو نشون میداد ...
دختر با اعتماد به نفس کامل و خونسردانه کارنامه رو گرفت
اما رتبه خودش رو که دید ... نشست روی زمین
حالا جیغ نزن
کی بزن! و فریاد می زد: من که به اون خوبی خونده بودم!
صحنه برای دخترک شاید تاسف آور بود
اما گزارش خنده داری شده بود
و من که هنوز از تپش قلب صبح داشتم می لرزیدم ... از دیدن این صحنه ها می خندیدم ... و در عین حال خدا رو شکر می کردم... که نتیجه همونی شد که می خواستم... و بهش "نیاز" داشتم


نوشته شد در شب ِ اعلام نتایج کنکور کارشناسی ارشد گروه پزشکی. که من در آزمونش شرکت نکردم. و از جمع ِ بزرگِ دوستان، هیچ کس پذیرفته نشده ... حتی او که ... ای خدا!

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 توسط پیک سحر
سه ردیف بودیم توی کلاس های دانشگاه.
در زمان بیکاری و استراحت
ردیف اول W.C رو برای تجدید آرایش اشغال می کردند
و ردیف سوم برای تجدید وضو!

فقط 3-4 نفر بودیم توی ردیف وسط  که ... سعی کردیم وارد هیچ حزب و دسته ای نشده... و ...و ... و ... !


ما که خدا نیستیم و به کار خلق ما را چه کار؟ اما ... ردیف اولی ها علاقه ی عجیبی داشتند به خوردنِ خوراکی های بودار در ماه رمضان! پرتقال مثلا"! فکر کن ...


نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388 توسط پیک سحر

 یک کنجکاوی سوال برانگیز و غیرعادی بین دور و بری ها به وجود آمده که سررسید-یادداشت های روزانه ی من رو بخونن ...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم شهریور 1388 توسط پیک سحر
درباره وبلاگ
می نویسم
تا شاید/
چون باید...
فراموش نکنم ....

...............
آرشيو مطالب


Blog Skin