دیروز
قطعه ی 253...
از بقیه زدم جلو... شاید برای اینکه دوست دارم در چنین جایی تنها باشم. رد می شدم از بین ردیف ها و سال تولد روی سنگ ها رو می خوندم ... پارسا 1379... سعید 1364 ... حامد 1369 ... فاطمه 1360 .... الهه و الهام 1370 ... نرگس 1373 ... مهدی 1368 ...
یک لحظه –توی همون تنهایی- آقایی خربزه ای رو که قاچ کرده بود و برای خیرات پخش می کرد گرفت جلوی روم... دستش رو پس زدم و با خیال راحت – از اینکه آشنایی کنارم نیست- شروع کردم با صدای بلند به گریه... خدایا اینا بیشترشون از من کوچیکترن ...
پارسا متولد 1379 ! روی سنگ قبرش یه شعر از زبان مادرش نوشته ... دلم می لرزه و فکر میکنم من تحمل چنین اتفاقی رو دارم؟ اصلا چه نیاز به وابسته شدن به کسی وقتی بعدش احتمال رفتن و نبودن هست...؟
توی اون حال و هوا توی دلم قسم می خورم "نه به کسی دل می بندم و نه می ذارم کسی ..." شبیه این حرف و دو هفته پیش بهش زدم وقتی گفت منتظر می مونم ... "من نه منتظر کسی میشم نه اجازه میدم کسی حتی یک روز به هر دلیلی منتظرم باشه..."
می خوام توی این دو روز ِ دنیا برای خودم باشم ... با دغدغه های خودِ خودم...
گوشی توی جیبم می لرزه ... نگاه میکنم ... نوشته "سلام. چرا جوابمو نمی دی؟" ... "خدایا من صبرم زیاده... طاقتم کم... چرا جواب نمی دی..."
سه روزه جوابش و ندادم...
می خوام دنیام فقط مال خود ِ خود ِ خودم باشه... فقط...
"پارسال... کمی بعد از آن روز..."
"و دیروز... دقیقه های بی تو ... "
به یاد روزهای آخر مرداد 87 ام که باورم نمیشه یک سال ازش گذشته باشه ....
و ... تقدیم به کسایی که خودشون می سوزونن و خودشون هم مرثیه می خونن... !
سینما شلوغه امشب، هیچ کس این فیلم و ندیده
کسی قصه ی سقوط واز ستاره نشنیده
قصه ی شاخ گوزن و، شاخه ی بدون برگه
اما قصه نا تمومه .....
ادامه مطلب...
همیشه یک حس عجیبی دارم که از یک جا بودنِ چیزی برای مدت طولانی خسته میشم... از نو کردن ِ وسائل دور و برم اون قدر لذت نمی برم که از تنوع در سر و شکل و ظاهر و نحوه چیدن همین داشته های ثابت و قدیمی ...
همین مسئله باعث میشه یک آن حس کنم تکراری شدن ِ اتاق داره نفسم رو میگیره ... و تصمیم بگیرم به تنهایی تمام اتاق رو زیر و رو کنم و قبل از هر کاری در اتاق رو ببندم ... طبیعتا تا چندین ساعت درد دست و پا و کمر رو به خاطر دخالت ندادن ِ دیگران در این جابجایی ها به جون بخرم ...
اما غرض از طرح این مطلب اینکه: حتی در مورد قالب وبلاگ چنین حسی پیدا کردم و با هیچ قالبی احساس راحتی نمیکنم. با مدام عوض کردنش احساس بهتری دارم ... قالبی رو می شناسین که خیلی ساده و در عین حال آرامش بخش باشه؟؟
توی اتاق تنها نشسته بودم به بهانه ی دیدن سریال. صدای صحبت و خنده ی دیگران از بیرون می اومد. رفته بودم توی فکر ... فکر اینکه چی میشه... باید چه کار کرد؟ ... احساسم مثل تمام گذشته های نزدیک ... بین نگرانی و تردید ... نوسان می کرد ...
میون فکرهای در هم و بی سروسامان من... صدای شوهر گلنسا اومد که داشت میگفت:
"شب آبستن صبحه عزیز دلم ... نترس..."
دوستان عزیزم که در جریان بحث های انتخاباتی سیل کامنت های "من میفهمم و شما شعور فهمیدن ندارید " و ""این سگ بازهای سبزپوش!" ..... رو با ادبیات آشنای خودتون – البته با اسامی مستعار- به وبلاگ سبزی ها ! روانه کردید و ادامه ی متلک های انتخاباتی رو به کامنت دونی دیگران کشیدید ...
دوستان محترمی که بعد از نماز جمعه احساس خدا بودن کرده بودید تعداد نمازهای بندگان گمراه خدا رو می شمردید...
*******
از حال آقای مشایی و البته احوالات خودتون در زمان انتصاب و برکناری ایشون که به ما خبری ندادید!
اگر از سوراخ های امن خودتون بیرون اومدید خبری از سرانجام بازداشتگاه کهریزک به ما بدید تا خدای ناکرده کسی فکر نکنه چیزی برای گفتن در این موارد ندارید ... برای نوشتن از آلودگی هوا و خوک و لیگ برتر و نتایج کنکور همیشه وقت هست ...
من واقعا شما رو دوست دارم! دوست ندارم بقیه تصور کنن شما دارید در خفا... استغفرالله!
*******
لال از دنیا نری صلوات بفرست!
جنس ضعیف جنسی نیست
که وقتی شکسته،
یا آزرده شد
زود اشک بریزد و خود را ببازد
جنس ضعیف
جنسی ست
که برای شکستن
یا آزردن
راحت تر دروغ ببافد و .... خود را هم نبازد!
سَـــمتِ خدا را نیز
ســِــمَـت ِ خدا تلفظ می کنند
8 نفره برید و 7 نفره برگردید
7 نفره برید و 6 نفره برگردید
6 نفره برید و 5 نفره برگردید
5 نفره برید و 4 نفره برگردید
4 نفره برید و 3 نفره برگردید
3 نفره برید و 2 نفره برگردید
2 نفره برید و 1 نفره برگردید
نظرم نسبت به فیلم ها، معمولا با میلی که به نشستن روی صندلی سینما تا دقایقی بعد از اتمام فیلم دارم رابطه ی تنگاتنگی داره ... هرچه میل به نشستن بیشتر باشه، یعنی بیشتر تحت تاثیر قرار گرفتم... در مورد "درباره الی" این میل، همراه شده بود با چسبیدن دسته های صندلی به صورت دو دستی ... همراه با ادای مرتب این جمله که "کاش هر کسی که عزیزی رو به این شکل از دست داده، این فیلم و نبینه...." ما که دیدیم و ... گذشت...
بله آقای اصغر فرهادی ... یک پایان تلخ بهتر است از یک تلخی بی پایان

