تبليغاتX
نامردستان
هربار با نیتی خاص سراغ حافظ میرم

با اعتماد و اعتقاد میرم

حمد میخونم و نیت می کنم

فقط یه صفحه ی خاص باز میشه ...

 

حداقل ۴ یا ۵ بار همین جواب رو داده ... در برابر اون نیت به خصوص ... 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 توسط پیک سحر| |
این تصویر   بهانه ای شد برای نوشتن چیزهایی که نوشتم اما خط زدم ... 

+++ و این


و ...

یک سال گذشت

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 توسط پیک سحر|
یک وقتها هیچ چیز بدتر از این نیست که با  کلیکی که از عاقبتش بی خبری

برای تمام لیستت "گل" ارسال کنی...

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 توسط پیک سحر| |

آقا اجازه ... بچه های تیم ملی جودو هم که امروز از سقف آسمون افتادن زمین "شهید" حساب می شن یا فقط سرنشین های هواپیماهایی که از اولش با نقص فنی بلند میشن و یا احتمالا برای سـ .ـپاهیجایی هستند این سعادت نصیبشون میشه ... ؟!

1-   این لفظ شهید هم خوب وسیله ای شده برای "خفه" کردن صدای کسی که حق داره پیگیر علت مرگ عضوی از خانواده ش باشه... نه در این ماجرا (که خوشبختانه این بار این اتفاق نیفتاد)  کلا" بعضی حوادث چند سال اخیر ... یاد حادثه سقوط سی.130 افتادم که خواهر یکی از درگذشتگان چه طور جلوی دوربین صداو سیما گریه می کرد و می گفت "برادر من لیاقت شهادت رو داشت" ... !

 

2-   میگن تو هواپیمای امروز چند تا بچه های سـ .ـپاه هم بودن که "شهید" (!!!!) شدن! با یه تاکید خاصی شهید رو تلفظ می کنن! یعنی شما عضو بسیـ.ج یا سـ .ـپاه باشین با سیاه سرفه و ذات الریه هم بمیرید به هر حال به خیل عظیم شهدا پیوستید! از وضعیت استخدام تو سـ .ـپاه و این که چند نفر رو دیدم که رفتن "فعلا" تا درسشون تموم بشه اونجا کار کنن تا دستشون به جایی بند باشه هم چیزی نمی گم... اما این قداست دروغین که به بعضی اسامی و عناوین سنجاق شده رو کاش زیاد باور نکنیم ...

 

"شهید" ...  این عنوان و بیشتر از این لجن مال نکنین دیگه ... قبلا با دفن شهدا داخل حیاط دانشگاه ها تا حدی این کار رو کردید... اما بس کنید ... این یه دستوره ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 توسط پیک سحر| |

کلید رو که تحویل گرفتیم کلی خوشحال شدیم ... سالهای قبل فقط اتاق های 101 و 201 و 401 .... گفتیم کاش برای تنوع هم که شده  همون اتاق قبلی نباشیم... 306. خوشحال رفتم دم تک تک پنجره ها... این پنجره ... اون پنجره ... یه چیزی ته دلم ریخت انگار... این اتاق جدید... بر خلاف 101 و 201 و 401.... پنجره ی رو به حرم نداشت ...


مادرم طبق معمول یادآوری کرد : نماز برای پدربزرگ و مادربزرگ و پدرت یادت نره... میگم : "برای بابا باشه... اما برای پدر و مادرش نه! من و  ندیدن (چون سال 52 و 61 مرحوم شدن) و اصلا" نمی شناسن! الان راحت گرفتن خوابیدن... ببینن یه نمازی دعایی چیزی بهشون رسید... پامیشن تعجب میکنن میگن این دختره کی بود؟! بذار حالا که خوابیدن راحت بخوابن... " مادرم صورتش رو با دستش پوشونده در حالی که شونه هاش می لرزه میخنده! خانوم کنار دستی مون، تا من برم مهر و کتاب دعا بیارم مادر رو تخلیه اطلاعاتی میکنه تا سر در بیاره چی میگفتم!
شب آخر میگم "مامان آخر شب هم حرم میایم دیگه؟" میگه "نه..." ... "پس حداقل صبر کن یه دعایی خداحافظی چیزی..." در حالی که دستم و می کشه و خودش هم سریع راه میره، میخنده میگه هیچ وقت موقع رفتن، ازش خداحافظی نکن... بگو خداحافظی نمی کنم که بازم بگی بیا" !
برگشتنی از شمال اومدیم... هوا بد... گرم... گرفته... افتضاح ... جایی توقف کردیم... حرکت موجودی رو روی پام حس میکنم! می افته... بر می گردم نگاه می کنم... ملخی به طول 10 سانتی متر! بدتر از اون...  سوسک هایی که جیغ می کشن! پشه های غول پیکر! مادرم میگه "کاش این جک و جونورها رو هم مثل گاو و گوسفند می شد یک جا ثابت نگه داشت و جمعشون کرد! عقل هم که ندارن درست میان زیر پای آدم!"

برگشتیم... حس میکنم یه چیزی رو یه جایی جا گذاشتم... نمی دونم...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 توسط پیک سحر| |

به  پسرهای کوچـک امروز

یا بزرگ مردان فـــــــرداها!

کوههای صــــــلابت و امید

پسران ... مردها ... باباها!

 

صاحبان خشــــــــم مردانه

صاحبان ِ سفــره ی بی نان

سایه ی سر،به روز نومیدی

منبع لایزال اطــــــــمینان ...

 

روز مرد و پدر مبارکباد... !

 

*ببخش اگر چیزی از وزن و عروض سرم نمی شود ...


عزیز غایب من ... روزت مبارک...


تا سفر هست ... خطر هست! تا یکشنبه در سفرم... به امید بی خطریش!

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 توسط پیک سحر|
توی سررسید سال 87 در روز 13 تیر نوشته بودم:

امشب رفتیم بله برون... اومدیم تا نیمه شب پای کامپیوتر بودم... چشمم افتاد به وبلاگم... از اسفند چیزی ننوشتم... همه پست ها رو پاک کردم... فقط پست اول رو نگه داشتم و تاریخش رو ویرایش کردم... اسمش هم آرامش طوفانی ... شاید عوضش کنم... یعنی باید عوضش کنم...  دفتر شعر و نوشته های بابا رو هم برداشتم ...  واسه پست دوم اون شعر "ما این سفر به نام تو آغاز میکنیم" رو شاید نوشتم...


توی سررسید سال ۸۸ در روز ۱۳ تیر نوشتم:

11 تا بچه بودیم. می شه گفت توی یک خونه بزرگ شدیم. 5 تا پسردایی. 4 تا دختردایی. و ما دو تا ... و  یاد گرفته بودیم به چشم خواهر و برادر به هم نگاه کنیم ...
11 تا بچه بودیم. که دیگه هیچ کدوم بچه نیستیم. کوچیک ترین فرد ِ جمع هم ۲۰ سال رو رد کرده
11 تا بچه بودیم که 8 تاشون رفتن خونه بخت
11 تا بچه بودیم که دیشب عروسی هشتمین نفر و سومین پسر بود
11 تا بچه بودیم که به یک "مرد" به چشم "پدر" نگاه می کردیم... هرچند پدر ِ 5 نفر از ما نبود...



از 10 نفر دیگه بی خبرم... اما من این یک "مرد" رو منبع امید می دیدیم تو تمام زندگی ... مرد اون خونه ... دایی ِ عزیزی که برای من مساوی شده بود –و هست- با همه ی ظرفیتی که توی قلب من برای "دوست داشتن" یک نفر می تونه وجود داشته باشه... دایی ِ عزیز مادرم ... برای من کسی بوده و هست شبیه "پدر"...

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 توسط پیک سحر| |

عصری که گذشت... برای چند دهمین بار از تلویزیون پخش شد ... به اشتیاقی عجیب دیدمش انگار اولین بارست... به همان تازگی بارِ اول که دیدم... با همان احساس...

و صحنه ای که عاشقش بودم ... "چرا اینجا اینجا اینجا؟! من شکایت دارم... من شاکی ام.. پس کو اون رحمانت ... کو اون رحیمت ... آخه قرار ما این نبود ... من شکایت دارم... من شاکی ام...!"

و کلی تعجب و حیرت... که خدایا ... یک نفر را این چنین بی ادعا خلق می کنی... و می شود خالق معجزه ی ترکیب موسیقی و تصویر و کلام ... به زیباترین شکل ممکن...   دیگری اما چنان بی هنر و جوگیر و مضحک ... که با ملغمه ای از جوک و باقالی و حالت تهوع در هواپیما ... اصرار به ثبت شاهکاری عظیم دارد ...

باشد که تکثیر "ابراهیم"ها... آتش جوگیران بی هنر که به واویلا لیلی و رقص و باقالی و صحنه های خط قرمز شکنشان  دلخوشند و سینما شده وسیله تخلیه ی عقده هایشان در صحنه های رقص و ساز و آواز را خاموش کند! آمّین...

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 توسط پیک سحر| |

آروزهای من یک روز، آروزهای کوچکی بود... و خیلی ساده... خلاصه می شد در میل به داشتن ِ نداشته های کوچک .... و نبودن ِ "بود" های رنج آور اما ناچیز ...

آروزهای کوچکی بود:

* قبولی در فلان رشته... که نشد! بعدا" فهمیدم من اصلا" آدم ِ خواندن فلان رشته نبودم... من و رفتن بالای سر جسد؟! من و آناتومی؟! نه... هرگز!

* و دیگری....  گرفتار نشدن در بازی های کوچک دل و دلدادگی ... که هیچ وقت "گرفتار"ش نشدم... و تقریبا 5 سال دیر فهمیدم که اشتباه کردم! از 18 سالگی تا امروز...

* بعد رسیدم به آرزوی سلامتی... نگرانی هایش را دیده بودم... حس کرده بودم.. چشیده بودم... و برای همین درک می کردم اینکه "قبل از هر چیزی از خدا سلامتی بخواه" یعنی چه...


 آروزی امروز من یک چیز است... "آرامش"... از هر نوعش... آرامش قلبی... فکری... عاطفی... داشتن سلامتی ... بی نگرانی سر کردن ... و امنیت...

بی نگرانی ِ نبودن ِ چیزی و کسی ...

و یا بودن ِ کسی و چیزی دیگر ...


خواسته ی بزرگ من امروز "آرامش" است... برای خودم... برای تو... برای او... برای دوست... برای رفیق... حتی برای نارفیق ...   برای تابستانی که می خواهم چهارگزینه ای ها را در آن حل کنم...

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388 توسط پیک سحر| |