بچه بودیم اخبار که شروع میشد آرزو می کردیم تلویزیون خاموش بشه... اخبار فقط برای باباها و بابا بزرگ ها خوب بود...
حالا وسط اخبار: مصاحبه/ کلیپ/ سرود حماسی/ نظرسنجی/ گوینده های بازیگر و گزارشگران شاد و شنگول/ خوش و بش آقا یا خانم اخبارگو با کارشناس هواشناسی/ در آخر... دو بیت شعر در بعضی بخشهای خبری...
پیش بینی می شود در سالهای آینده سریال نمایشی با مضمونی مرتبط با خبرها در بخش های مختلف خبری پخش شود... حالا ببینید!
به مادرم گفتم "روز مادر گذشت من هدیه نخریدم... دیدی تا سر خیابون رفتم و با چه وضعیتی برگشتم و تا چند ساعت به خاطر استنشاق گاز اشک آور چه حالی داشتم... ببخش اما نشد هدیه بخرم... جون من از هدیه الان واجب تره...!"
و مادرم فقط خندید و تایید کرد ...! و البته چون "مادر" است هدیه ای داد و مرا شرمنده کرد!
با یک سال دیرتر کنکور دادن من اتفاق بدی -البته احتمالا" !!- نخواهد افتاد... جایی که از روز ازل خدا مقدر کرده بود توی دنیا نصیب من شود یک سال دیرتر قسمتم خواهد بود...! (این جمله ای بود که وقتی به صورت خودخواسته یک ترم تاخیر کردم در ورود به دانشگاه مدام تکرار می کردم! و در نهایت خیری که در این دیر رفتن نهفته بود یک روز برای من مثل آفتاب پشت ابر معلوم و پیدا شد)
چیزی که می دانم تنها یک جمله ست: جان من خیلی عزیزتر و مهم تر از هدیه یا کنکور است... همین! من به هیچ وجه راحت طلب نیستم... اما به شدت معتقد به حفظ جان و سلامتم! با این حساب باید فقط از خدا خواهش کنم تقدیر یک سال آینده ی مرا آن قدر نیک بنویسد که افسوس نتیجه ی احتمالی کنکور فردا را نخورم! خدایا... تا می توانی سخاوت به خرج بده و برایم خوب بنویس!
سلام آقای روح الله
بیدار شوید یک لحظه از این خواب بیست ساله
عرضی دارم... سوال دارم. به اندازه تمام سالهایی که پرسیدم و به جایی نرسیدم.
آن شب "یک مرد" انقلاب را شست پهن کرد توی آفتاب. مهم نیست که "کینه توز مآب" ها دارند هورا می کشند که "ای ول یکی پیدا شد جرات کرد اسم این رفسنجانی رو ببره"... به بی فکرهای این چنین کاری ندارم...
سوال من و حرف من چیز دیگری ست...
تو کلید خزانه و سند کشور را از یک خود فروخته ی بی عرضه ی فلان و بهمان (محمدرضاشاه) گرفتی بسپری به خیانتکار (بنی صدر) و پدرخوانده و آقازاده ها (هاشمی ها) و مملکت فروش (خاتمی) و ... این آدم کوچولوی بی عقل و بدزبان آخری... ؟؟؟
دوستم بعد از مناظره پیامک داد "تنم لرزید... کجا داریم زندگی می کنیم؟!" می پرسم "تنت از چی لرزید و از کی؟!"... جواب داد " از هر دوشون... مردی از خاندان هاشمی و دیوانه ای که قدرت به دستش افتاده".
دیشب یکی از عزیزانم که موضع گیزی هایش را معمولا خیلی قبول دارم توی جمعی که دو تا طرفدار سرسخت "آن مرد" (که از بردن اسمش هم بیزارم) نشسته بودند حرفی زد که براش هورا کشیدم:
"وقتی آبروی کدخدا رو بردن و بی حرمتش کردن دیگه توقع دارن کی به کی اعتماد و رحم کنه؟ اینا خودشون با خودشون مشکل دارن.. مردم که هر چی اینا گفتن نه نگفتن... گفتن خون بدین دادن... گفتن جون بدین دادن... گفتن جوون بدین دادن ... (صداش یک لحظه بالا رفت و ادامه داد :) هر سازی زدن مردم رقصیدن دیگه چه مرگشونه که خودشون دارن با هم می جنگن؟ سی ساله دارن نفت می فروشن هنوز نیومده روزی که این مردم شاد باشن... هی مسجد ساختن هی هیئت ساختن ... یه دلخوشی برای مردم نذاشتن اینم از آخرش که خودشون کل این سی سال و زیر سوال بردن..."
.آقای روح الله. شما که برخلاف تمام مردان عالم سیاست ما عقل و ادب و تدبیر را با هم داشتید... یک دقیقه بیدار شوید به من جواب بدهید... شما خبر دارید اینها چه شان شده؟ مملکت را چهار تکه کنیم بیندازیم جلوی چهار تایشان سیر می شوند که این قدر با شعور ما بازی نکنند؟
بیدار شوید یک لحظه...

