خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی... (۱)
الی آخر...
به تو نامه می نویسم
ای عزیز ِ رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پیوست... (۲)
الی آخر...
سر به روی شانه های مهربانت می گذارم
عقده ی دل می گشاید گریه ی بی اختیارم
از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم ... (۳)
الی آخر..
امروز... ۱۲ اردیبهشت... شد ۲۳ سال تمام... که "او" نیست .... همین. سن من منهای این ۲۳. رقم ناچیزی ست. چیزی در حد پنج ماه و یک روز
گاهی همین که "باور" داشته باشی کافیست... برای برداشتن بارهای قدیمی و کهنه از روی شانه. اما آدمی که حتی یک "خاطره" هم ندارد... باورش کجاست؟!
وقتی کسی رفت... و خاطره ای ماند... میرسی به مرحله ی "قبول" و "باور" ... ولی وقتی خاطره ای نداری... درگیر و غرق این هستی -شاید برای تمام عمر- که هر کسی زنگ زد یک آن فراموش کنی چی بود و چی شد... منتظر باشی کسی که اصلا ندیدیش پشت در باشد ... انتظار سختی ست...
... بین خودمان بماند... اما هنوز گاهی منتظرم یک روز در بزند... در را باز کنم... ببینیم هست... بعد از این همه "رفت" و "نیست" و "برنگشت" ... حس غریبی ست که ... به جای اینکه او مثلا صاحب مجلس شادی تو باشد... تو صاحب مجلس "الرحمن" خواندن او باشی... بین خودمان بماند ... اما دلم گرفته بود امشب... این قدر که ۲۳ سال است از صاحب عزا بودن خسته ام... ببخشید یک کمی تلخ شد... اما نمیگفتم دلم می پکید...
... اینجا برای کسی نمی شد درد دل کرد ... ۵-۴ سال بود سر دلم مانده بود اعتراف کنم که ... بین خودمان بماند... برای شاهد عقد شدن... فقط "بابا" می خواستم... که چون نبود... نمی شود... سخت است گفتنش... ... اما چنین اتفاقی تحملش بدون او سخت است... مخصوصا این روزها که هر دختری بدون سایه ی یک مرد بالای سر... کلاهش توی معرکه ی مرد و نامردها پس معرکه است...من که شهامتش را ندارم... این هم برای "تو" که مرا "بهانه جو" خطاب کرده بودی...
تو با من/ هم ضربانی تو تموم لحظه ها...
بی تو بغضم/ مث یه گلدون کهنه میکشنه.... (۵)
تمام...
شب به خیر ...
شعر عنوان از فریدون مشیری، ۱ از علی فرید ،۲و۳ از اردلان سرافراز. و ۵ از یغما گلرویی
- به محمود جان رای میدم! چرا؟! خب پس به کی (!!!!!) رای بدم؟!
- بابا خوبه که! میخندیم(!!!!!) 4 سال دیگه!
- خب فکر کنم به ا.ن. ... دروغ (!!!!!) و دزدی تو کارش نیست...
1- نمی دونی به کی رای بدی خب رای نده.... یا سفید بنداز...!
2- میخندی! با این سر ِ نترسی که آقایان دارن اگر جنگ هم راه افتاد باز میخندی؟!
3- فکر نمیکنی راستگوی ساده لوح... خطرناک تر از دزد زیرکه؟!
ضمنا". این هم هست...
کسی نقطه ی دنجی در کویر سراغ ندارد...که ترس از نترسی های آقایان و جنگ طلبی هایشان آنجا آدم را از خواب شب نپراند... جایی که تلویزیون. رادیو . روزنامه نداشته باشد؟! جایی که با هر جمله ای که از زبان هر موجود پرخاشجوی بی فکری بیرون آمد نترسی که فردا لشکر بکشند قصه های قدیمی را برات تکرار کنند... به کم قانعم... یه اتاق کوچیک توی آرامش کویر...
نمی دانم اولین بار چه کسی گفت "ایرانیها مردم بسیار باهوشی هستن"!
همیشه خلاف این فکر کردم. آدم باهوش با شنیدن جملات "این را بدانید، اگر روزی خزانه ی کشور خالیِ خالی شود، من با همین دستها نوکری شما را خواهم کرد"!! دست و سوت نمی زنند و هورا نمی کشند!
آدم باهوش نزدیک انتخابــــات، مدام تکرار نمی کند: "کار نمی کنن نکنن... والا یکی بیاد دزدی نکنه ما راضی هستیم..."!
برای باهوش بودن اول یاد بگیر یک نفر توان بیل زدن و نوکری و عملگی و ... برای چند نفر رو دارد... ؟؟؟
بعد متوجه باش که دارند آماده ت می کنند برای شنیدن خبر خالی شدن صندوق و اینها...
سوم یاد بگیر "در حدّ معقول و در جای مناسب متوقع باشی"
"کاری نمیکنن نکنن!" یعنی چی!... از یک رفتگر بینوا طلب و توقع دارند که "حقوق میگیرن که جارو بزنن پس عیب نداره آشغال بریزیم...!" بعد از رئیس فلان و معاون بهمان توقع دارند "فقط دزدی نکنند؟!" ...
کی گفته اصلا" که باهوشیم ما... یعنی باهوش ترینیم!... یک کمی بیشتر دقت کنید توی قضاوت ها و توقعات ... نیستیم آقا ... این صحبت های انتخاباتی هم برای من نیشتری ست انگار به زخم کهنه ی "ما باهوشیم"... !
