تبليغاتX
نامردستان

۱) گیرم "بهار خنده زد و ارغوان شکفت" *
گیرم که "زیر پنجره گل داد یاس پیر" *
من بی بهار روی شما ... ... ... قصه ام همین...
ماهی، به جای آبی دریا، شده اسیر...


2) باید سررسید 87 را دور بیندازم... آخر بس که خاطرات روزانه نوشتم تمام شده و جا ندارد... می روم دفتر پاکنویسی بخرم...
3) و اما: اردیبهشت را از هر سال کم کنی: آذر بهار/ دی بهار/ اسفند هم بهار ...
4) عید، بی سفر هم همسفر می طلبد... فقط: گر همسفر عشق شدی مرد خطر باش...
5) امشب برنامه ای قطعه هنرمندان و نام آوران بهشت زهرا را نشان می داد. آیدین نیکخواه بهرامی... خسرو شکیبایی... شیرزادگان... 
6) به خودم قول دادم در همین زمان کوتاه، "کوری" و "بادبادک باز" و "من ِ او" و "مدیر مدرسه" و "عایشه بعد از پیغمبر" و "سینوهه" و "همه نامها" و "ژان باروا" و گایتون را بخوانم... قول دادم ...پس باید ... سه تای اولی تمام شده این قدر شیفته ی "من ِ او" (رمانی است که رضا امیرخانی نوشته) شدم که توان گذشتن ازش و شروع یک مورد جدید را ندارم... اگر نخواندید حتما بخوانید...
 7) پارسال همین روزها بود که وبلاگ را ساختم و دومین پستم "بوی عیدی"ِ فرهاد (در حقیقت شهیار قنبری) بود. اگر حذف آرشیو 4 ماهه ام را هم در نظر بگیرم... باید شمع تولد یک سالگی روشن کنم براش... راستی، یک دوری بزن ببینی چند نفر "بوی عیدی..." را ...
* از شعر "مرگ نازلی" احمد شاملو

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387 توسط پیک سحر| |

همیشه عیدها حسی داشتم تو مایه های "عیده و امسال عیدی ندارم..."

تا اینکه 4 سال پشت سر هم مادر 4 تا از دوستانم (که یکی دوستی صمیمی و 3 نفر هم همکلاسی بودن) به رحمت خدا رفتند... اولی –که سال اول دبیرستان اتفاق افتاد-  به خاطر سرطان خون بود. 3 تای بعدی سرطان ریه و سکته قلبی و سرطان معده. اولی خیلی سخت بود چون دوستم خواهری یک ساله داشت و خودش هم توی سنّ بدی بود: اول 15 سالگی... دومی سخت بود: همکلاسیم دختر دانایی نبود که زندگیش رو به خوبی بعد از مادر مدیریت کنه... سومی... مادر سمیرا همکلاسی اول دبستان تا اول دبیرستانم که ساعت 4 صبح به دختر بزرگش گفت "آی قلبم..." و جواب شنید "مامان ول کن اول صبحی بذار بخوابیم...!" و ساعت 6 صبح بیدار شدن و دیدن... چهارمی فاجعه بود... میگم فاجعه چون زینب پدر نداشت... خواهر و برادر نداشت... بیست روز مونده به کنکور دیگه مادر هم نداشت... اون روز توی مدرسه ناظم گریه میکرد و بی دلیل سر بچه ها فریاد می کشید... بچه ها بهت زده بودن... عجیب بود حال و هوای اون روز...

بعد از ماجرای زینب دو سه سالی بی خبر ِ بد سر کردیم تا پارسال که مادر یکی از دوستان دوازده سالم (اول ابتدایی تا پیش دانشگاهی هم مدرسه بودیم) به خاطر یه عمل ساده ی دیسک کمر فوت شد... ایست قلبی... اومدم این یکی رو هضم کنم... که شنیدم یکی از بچه های پیش دانشگاهی روز اول فروردین همراه خانواده ش راهی شمال کشور شدن... تصادف... یکی از سه فرزند خانواده و پدرشون مرحوم میشن... دوستم یک ماه کما... و مثل همیشه حتی توان یک تلفن زدن ساده رو هم نداشتم برای صحبت با او... چه رسد به دیدار...

و مدام "دلم گرفته ای دوست .." رو برای خودم می خوندم و "عیده و امسال عیدی ندارم..." رو برای ثنا و سمیرا و فاطمه و زینب و نرگس و روژین و  ... همیشه نسبت به عید و بهار و تحویل سال یک حسی داشتم شبیه ِ....


همین الان که این متن و تایپ کردم و از اتاق بیرون رفتم برای صرف شام، خبر ِ بهاری امسال رو هم شنیدم! دختر یکی از اقوام گرفتار حادثه تلخی شده... براش دعا کنین لطفا...

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 توسط پیک سحر| |

با دوستان توی سایت دانشکده ...> سری زدیم به اینجا ... نام و نام خانوادگی: فلان فلانی... نام پدر: آقای بابا ... محل تولد: شهر/شهرستان/دهستان همین جا... سهمیه: 50 % آزاد...

فریده: اِِ داری چه کار می کنی؟ ... من: هیچی جونم و خلاص می کنم که کمتر فحش بخورم...

باشد که با گزیدن گزینه ی "50% آزاد" در ردیف سهمیه، دیگر از الطاف دوستان و دشمنان متلک پران و طاعنانِ مغرض و بی خردانِ ناآگاه و زبان به کام بند نشوندگان و نیش مار به جای زبان نصب شدگان و سایر وابستگان و آشنایان و غیرآشنایان برخوردار نشده و خاطره ی مهربانی هایشان را تا همین جا که بود به دفتر خاطره هایمان بسپریم و این بار با قیمتی کمتر از قیمت "خون" توفیق قبولی در مقطعی بالاتر را از خدای خود مسئلت نمائیم...

 

Image and video hosting by TinyPic

 

حالا من موندم و 1248 صفحه فیزیولوژی گایتون و 688 صفحه Modern nutrition و 1377 صفحه Krause’s food &  nutrition therapy  و 706 صفحه بیوشیمی هارپر و 1070 صفحه بیوشیمی شهبازی-ملک نیا و زبان عمومی و فرصتی سه ماهه برای مطالعه و آمادگی...

همیشه اولین کار برای درس خوندن نوشتن عنوان فصل ها و تعداد صفحات هر کدوم هست... و تیک زدن کنار هر عنوان به محض اتمام... مرحله اول رو با برچسب گذاری عناوین از سر گذروندم...

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 توسط پیک سحر| |

استاد می گفت : توقعات کمتر استرس و همچنین دلخوری های کمتری رو به دنبال داره...

با خودمم: خانومی که تا حالا خیلی پر توقع بودی؛ از دخترها توقع رفاقت همراه معرفت و از پسرها توقع محبت همراه با صداقت نداشته باش...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط پیک سحر| |

راه کوتاه بود؛ توی همین چند دقیقه گوشی رو درآوردم و پوشه Applications رو باز کردم. Prophet and Ahlul-bayt رو فارغ از محتوا و صرفا به دلیل زبانش انتخاب کردم. چشمانم رو ریز کردم- کاری که وقتی تلاش می کنم تا چیزی رو به خاطر بسپرم انجام میدم- چند تا کلمه جدید توی متن بود که باید به ذهن می سپردم تا بعدا" توی فرهنگ لغات نگاه کنم. خانمی روبرو نشسته بودن. و خانمی کنارم. سر یکی روی گوشیم بود (تا حدی که یک بار داشت به زبونم می اومد که بگم بفرمایید داخل دم در بده!). و چشم دیگری مدام به دستم. و نگاه هر دو یک چیزی شبیه : "این جوونا هم که این گوشی ها رو زمین نمی ذارن" یا احتمالا "همش مسیج بازی می کنن" یا شاید هم "کلیپی چیزی می بینن". وقتی هم نگاهم به یکی شون افتاد، نگاه پرمنظوری کرد و نچ محکمی گفت...!

توی Applications حتی اگر Daddy-long-leg،fatemeh-fatemeh-ast،Game-Loft-everyday-English-trainer، hafez،Ir-Daroo،masoliate-shi’e-budan ،Dictionary و لطیفه های تاریخی و دانستنی های ازدواج و راز عشق (!..!) و اینها نداشته باشم که سرم را گرم کنم، یک هواپیمای کوچولو (همون بازی آتاری معروف زمان بچگی مون)دارم که تا رسیدن به مقصد باهاش مشغول  تیراندازی به تاسیسات نظامی دشمن باشم!    ؛ پس اول اینکه من مثل شما سرم توی کیف و جیب و کتاب و موبایل نفر کناری نیست پس اینجا شاکی اصلی منم. دوم اینکه این قدر راحت با یک گوشی توی دست قضاوتم نکن لطفا.

- در ادامه عرض کنم که، نوعروسی که تازه وارد خانواده شده بود، و بنا به روحیات خاصش گریزان از کتاب و مطالعه و اینها بود و نهایتا" فعالیتش با موبایل در مسیج بازی خلاصه میشد، یک بار که در حال استراحت بودم، با لحن متلک آلودی گفت "عجبه گوشی دستت نیست!"... یه لحظه یادم آمد توی جمع دخترهای اطرافش –که دو سه باری دیده بودمشون- در بهترین حالت از مضرات مصرف فلان ماده و وسیله آرایشی صحبت میشه یا آهنگ "کراوات چه رنگیش بهم میاد؟؟!" رو برای هم بلوتوث میکنن... یا روم به دیوار... آموزش رقص به هم میدن!... این شد که نخواستم فشار مضاعفی به ذهن کوچک و کودکش وارد کنم و بیخیال شدم... یادم اومد شعارم همیشه این بوده که "از هر کسی باید به اندازه خودش توقع داشت"

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 توسط پیک سحر| |
این را توی وبلاگ نفیسه مرشدزاده دیدم... ناخودآگاه یاد یک سری فورواردها و کلیک ها و اینها افتادم که... فقط برای زمان انتخابات نیست...

ببینید.

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 توسط پیک سحر|
سه شرط ساده دارم برای با هم بودن:

۱- سوسک ها را تو بکش! موش ها با من!

۲- روزنامه ها و مجله ها را قبل از خواندن من خوب تورق و نگاه کن... مراقب باش تصاویر انسان های منفجر شده. مجروح و اینها پیش چشمم نیاید. *

۳- آدم باش


 * بعضی آدمها را نمی فهمم. میگی من نسبت به فلان چیز حساسم... بعد انگار که ماموریت انسانی شان این است که حساسیت های دیگران را شناسایی و درمان کنند... مدام دست روی نقطه حساس می گذارند... تا مثلا تو را به فلان چیز عادت دهند... ! دیوانه! بهش گفته بودم می ترسم... بی هوا صدا زد و یک عکسی از فیلمی تو مایه های مرگ و اره برقی و اینها نشانم داد که...! هنوز دارم می لرزم...

 

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387 توسط پیک سحر| |
فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست

دوست داشتن امری لحظه ای ست

اما داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است (دکتر علی شریعتی)


برای دوست داشتن چیزی بالاتر از دوست داشتن لازم است...چیزی شبیه اعتماد... اعتماد را که بگیری نه دوست داشتنی هست... نه داشتن دوستی...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 توسط پیک سحر| |
قاصدك! هان، چه خبر آوردی؟
از كجا، وز كه خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بی‌ثمر می‌گردی.
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری نه ز ديّار و دياری – باری
برو آن‌جا كه بود چشمی و گوشی با كس،
برو آن‌جا كه ترا منتظرند.
قاصدك!
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 توسط پیک سحر|
پریشب گوینده رادیو می گفت:

"شک مرکب خوبی ست، مقصد خوبی نیست..."

 

پس چرا من مدام "شک می کنم؟؟ به آدمک شک می کنم؟؟ به خبرای قاصدک شک می کنم؟؟" چرا؟  


- آدم شکاکی نیستم... اما جدیدا دارم همش شک می کنم...حتی به تو... قاصدک...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 توسط پیک سحر| |

 

Image and video hosting by TinyPic

مامانش گفت: یه عکس خشگل تر از پسرم بذار! چشم! اینم اولین عکسی که موقع ورود به خونه ازش گرفتم!

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387 توسط پیک سحر| |

مثل کتاب های امداد و نجات که اول همه مطالب می نویسند "خونسردی خود را حفظ کنید" اول نفس عمیق می کشم و سعی می کنم چشمم را روی تنهایی ببندم و آرام باشم... قبلا هم زیاد این کار را کردم... همه روزها و شبهای تنهایی...

اولیش شبی بود که دست عروس را به جای پدرش، پدربزرگش توی دست داماد گذاشت... چیزی ته قلب من ریخت انگار... مدام سردم بود... بعد چندین ماه همش احساس سرما می کردم...

امروز صبح حس کردم چه درد مزخرفی ست که من زنگ بزنم به عمو که خبر بدم بهش که ... عمو نباشد و زن عمو از ذوق نداند چه کار کند و بغض کند و دستپاچه چند جمله را مدام تکرار کند... و من خدا را شکر کنم که تلفن خانه عمه ایراد داشت و به این یکی نشد خبر بدهم... وگرنه باید پا به پاش می نشستم به گریه...

امروز این قدر سردم بود نشد یک لحظه فراموش کنم که دوست داشتم اصلی ترین مژدگانی را از چه کسی بگیرم و جای چه کسی اینجا خیلی خالیست... دقیقا مثل شب عروسی خواهرم که تا آخرش زار زدم و الان –ساعت 13 روز پنچ شنبه- نشستم پای کامپیوتر باز اشکهام راه افتاده... مژدگانی و خبر دادن بهش بی خیال... حتی نیست برساندم بیمارستان یا شوق رفتن و برای اولین بار دیده نوه ش –اولین نوه ش- را باهاش قسمت کنم... بیست و چند سال است بار این تنهایی را حتی توی بهترین روزهای زندگی داریم تحمل می کنیم...با همین چشم ها و همین اشکها...

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 توسط پیک سحر|

 

Image and video hosting by TinyPic

حیاط خیلی خلوت بود... از پشت ستون (همین ستون سمت راستی) صدایی اومد... "خانوم خانوما"... توی حیاط دانشکده... بعید بود... مکثی کردم... یکی از اساتید بود... استادی که ترم سه باهاش درسی داشتم... میانسال بود (و هست).. با مویی تقریبا سپید... درحالی که اطراف رو می پایید و با صدایی که داشت به وضوح می لرزید گفت "خانوم خانوما تو خیلی شکل آبجی کوچیکه منی..." یادم آمد که استاد جنوبی ست.. قبلا هم کسی ازم پرسیده بود "جنوبی هستی؟" ادامه داد "خیلی شبیه م (اسم کوچیک خواهرش را می گفت) هستی..." لبخندی زدم... چی باید می گفتم؟! ازش سوالی در مورد جزوه درسی برای ارشد پرسیدم...

استاد برای فلان درس جزوه خوب از کجا باید پیدا کنم؟؟ "بیا دفتر خودم. یه سری خلاصه درس دارم خوبه فلان کتاب رو هم بخون" در حالی که صداش هنوز داشت می لرزید و گاهی هم اطراف رو می پایید ۴ بار تکرار کرد "هستم... بیا دفترم..."

دوستم شدیدا منعم کرد از رفتن... "مگه قضیه دانشگاه.زنجان رو نشنیدی؟" و تصمیم گرفتیم با هم بریم دفتر استاد... و رفتیم : نگاهی توی چشم هام کرد ... و نگاهی به دوستم... و نگاهی به ساعتش و.... باز نگاهی به چشم هام انداخت و گفت... "الان دارم میرم سر کلاس... سه شنبه می تونی بیای؟" ...


صبح زود دارم میرم برای تحویل آخرین گزارش کارآموزی ... که اگر تنبلی نکرده بودم ۶ ماه پیش رفته بود زیر دست استاد و امروز دقیقا ۶ ماه بود که رها بودم... البته... فدای سرم...

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 توسط پیک سحر| |

نشسته بودم دم در کفش بپوشم و بزنم بیرون... آمدم توی یادداشت های گوشی بنویسم "خرما. شیر. کارت اینترنت ... بخر" چشمم به یک یادداشت افتاد که فکر کنم بهمن ماه پارسال نوشته بودم:

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم

 چون مزرعه تشنه به باران برسیم

یا من برسم به یار/ یا یار به من

 یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم...

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387 توسط پیک سحر| |



راه طولانی نبود/ اما می دویدم/ از آن اتاق به این اتاق/این قدر قدم هام کوتاه بود (چون پاهام داشت میلرزید)/باید ریزریز می دویدم/ باید بعدش در را می بستم/ برگه ای را که از کیف مامان برداشته بودم باید پشت در بسته می خواندم/ با خودم قرار گذاشته بودم تا دوشنبه نگاهش نکنم/ به مامان هم گفت بودم/ دقیق همان روزی که رفتن من را قدغن کرد به... آن هم توی پنجشنبه ای که.../ اما ناهار خورده و نخورده/بدون اینکه بخواهم/و بدون اینکه کنترل پاهایم با خودم باشد/ دویده بودم/اول به اتاق مامان اینها/و بعد... دستم داشت می لرزید/ تا حدی که اگر کسی می دید فکر می کرد دارم با برگه ها خودم را باد می زنم/

مهم صفحه اول بود/ مهم ترین چیزها را توی همین صفحه می نویسند/ با چنان شتابی صفحه اول را باز کردم... که/... چشمهام فقط ۴ تا neg دید و یکی هم not reactive... یک لحظه تمام این ۱۱ روز از جلو چشمم گذشت... که مامان به شوخی میگفت :"هر چی داری باید بدیم واست نماز و روزه ی قضا به جا بیارن..." گر چه حالا خودم هر چی دارم باید ...

نفهمیدم کی پریدم این ور اتاق/سرم را فرو بردم توی بالش/ بی صداترین و پراشک ترین گریه ی عمرم بود/ هیچ کس هم توی خانه نفهمید که... مثل تمام این ۱۱ روز که هیچ کس نفهمید که.../// یک مرور کوتاه می کنم روی تمام این روزها.. و قبل ترش.../ باید خدا را شکر کنم/ که توی تمام این لحظه های سخت/ گله و شکایتی که رنگ و بویی از کفر داشته باشد به لبم نیامد... فقط ازش پرسیده بودم: فرصتی می دهی برای... (  )...؟؟؟؟

ممنونم خدا... یکی از محبت های تو به من این بوده که... کاری میکنی روزهای سخت را خودم تنها بگذرانم... این طوری مدیون کسی نمی شوم... جز خودت...

و

ممونم بیدل/ممنونم فائزه/مهران/فاطمه/ و...
مریم و نادر--> با تمام ته دل خالی کردن ها!



نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387 توسط پیک سحر| |