تبليغاتX
نامردستان
  • انتظار هم مثل عشق
  • هفت شهر دارد. هفت مرحله سخت.
  •  
  •  
  • با دلی آرام
  • و قلبی مطمئن
  •  می روم...

 

  • "دعایم کنید" ... لطفا
  • یکشنبه ی سختی در پیش دارم. 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 توسط پیک سحر
 

گاهی کلیدها را با هم اشتباه میگیرم ...
رمزها را جا به جا وارد می کنم ...
برای دوست داشتن به عقل پناه می برم
و برای حساب و کتاب به دلم رجوع میکنم

خدایا رمز عبور من چه بود؟

پسورد مرا به ایمیلم بفرست...


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم بهمن 1387 توسط پیک سحر

Image and video hosting by TinyPic

۷-۸ سالش که بود... شب تولدش اصرار داشت تا ساعت ۰۰:۲۰ بیدار بماند... می پرسیدیم چرا؟ جواب نمی داد... آخر سر با صدای آرامی گفت "می دونین چیه؟ می خوام وقتی یه سال بزرگتر شدم ببینم چه طوری بزرگ میشم" !!

امشب هم ساعت ۰۰:۲۰ خواب بود... نشد بیدار بماند و ببیند ... که چه طور ۱ سال بزرگتر شد... همان طور که شوق ما را توی آن روزهای برفی که تازه به دنیا آمده بود ندید... خدایا عجب روزی بود... که با همسایه روبرویی -که حکم خاله بزگتر را داشت برای ما- رفته بودیم بیمارستان... و شوخی شوخی اذیت میکرد و اجازه نمی داد ببینمش...  و تازه از آن روز فهمیدم اینکه "محبت خواهر و برادر نسبت به هم محبت غریبیه" یعنی چی...

ازش سر شبی پرسیدم توی وبلاگ برای تولدت چیزی بنویسم؟ گفت " آره بنویس تولدم شد و خواهرم برام کادو نگرفت ..." !!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 توسط پیک سحر

نمی دانم از  این ایمیل ها و آفلاین ها که " آه بگویید کدام سرزمین است که X میلیون فقیر، Z میلیون بیمار روانی، Y میلیون مستاجر، R هزار زندانی، .... و چه و چه و چه دارد"  برای شما آمده یا نه؟ ... اولش از کجا راه می افتند این ایمیل ها بی خبریم... اما...

دارم فکر می کنم به این که ... وقتی در مورد حیاتی ترین مسائل توی کشور آمار درستی نداریم، و آمارها و شاخص ها و استانداردهایمان همه از جدول ها و آمار و ارقام فلان کشور و فلان سازمان بین المللی کپی شده و همه چیز با فرض پیش رفته آن وقت چه کسی آمار فاحشه ها و سیگاری ها و ایدزی ها و ... را گرفته و برای ما ایمیل می کند یا آفلاین می گذارد...

من خودم شخصا ایمیل های جدیدم که  حاوی داستان و مسائل اخلاقی و ماجراهای خاص اما باورپذیر و شگفتی های طبیعت و اینهاست برای دوستان فوروارد میکنم...  اما پیام های حاوی آمار درد و ناراحتی و سیگار و مواد و قرض و قوله ی مردم از کجا آمده رسیده دست من که باورش کنم؟ دیلیتش می کنم سریع... حالا بگذریم از این آفلاین های جدید که "یه مریض بدحال روی تخت بیمارستانه... نامردی اگر واسه همه لیستت نفرستی که واسش 10 تا صلوات بفرستن" !!!!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 توسط پیک سحر
دوست داشتم دو تا لحظه ی خاص و البته تکرار شونده از توی تقویم ها حذف می شدند:

اولی شب ۲۱ بهمن؛ الله اکبر گفتن ساعت ۲۱ اش...

دومی لحظه آغاز سال نو ...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 توسط پیک سحر
 

و قسمت جالبش این است که توی خانه هنوز صدایم می زنند علی بی غم...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 توسط پیک سحر
دوشنبه بود. 30/10/87... جلسه حل ّ Case... کارآموزی بالینی. کودکان. بیمارستان مفید...

Image and video hosting by TinyPic

 استاد: -خوب این کیس شما مشکلش چی بود؟
* بچه 2 ماهه بود استاد ... سندرم داون (منگول) بود... دهیدراته شده بود... تب و فلان و بهمان...
- خوب.. سابقه داون داشتن تو نزدیکان؟
* نامعلوم بود استاد... آخه بچه رو از پرورشگاه آورده بودن...
- وزن ِ زمان تولدش چند بود؟
* نمی دونم استاد... آخه با پرستار پرورشگاه اومده بیمارستان...
- روند رشدش چه طور؟
* نامعلومه... آخه کارت رشد نداشته وقتی آوردنش پروشـــــــــ
- خوب بچه چند بار در روز شیر می خورد؟
* نمی دونم استاد.. پرستار پرورشگاه بالای سرش بود که... ایشونم چون همیشه پیشش نیستن خبر ندارن...
- خوب آنالیز و توصیه ها ت رو بنویس...
* آخه استاد... به کی بدیم توصیه ها رو... بچه رو از بیمارستان می برن پرورشـــــــــ....


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط پیک سحر
-درس می خونین؟

- نه... تموم شده دیگه...

- به سلامتی...

....... (۵ دقیقه سکوت)

- میگن دختر یا خشگله و شوهر میکنه... یا میره دانشگاه و درس می خونه (!)

- بله؟

......(نیم ساعت سکوت)!


نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم بهمن 1387 توسط پیک سحر

۱- بدون اینکه خبر داشته باشد هر آنچه که می نویسد را می فهمم/ و بدون اینکه بداند من دلم در این موارد خیلی بزرگتر از این حرفهاست.../ نوشت و مهر کرد و "به سلامت" گفت...

۲- رسیدم خانه بحث پیش کشیدم که تو این خونه هر کسی بمیره ارثیه ش به کی می رسه؟ بعد از اعتراض های معمول.... نتیجه این شد که... "تو اول تکلیف..."

۳- بی صدا آمدم توی اتاق دارم فرهنگ اختصارات پزشکی می خوانم... و اصطلاحاتی که نوشته پیدا می کنم... با خودم می گویم...بگذریم...

۴- آمده بودم درددل کنم... دیدم دل دردم با این حرفها خوب نمی شود...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 توسط پیک سحر

این محبتی که خداوند در مواقع خاص توی قلبم آدم می نشاند از چه جنسی ست که این طور با تمام وجود کسی را می خواهی؟

8 ماه است دارم انتظار می کشم... فکر می کنم... خیالبافی می کنم... منتظرم فردا برسد.. بیش از هر وقت دیگری مشتاقم از فرداها باخبر شوم... که ببینم بالاخره چه خواهد شد... که ببینمت...

 

 

 



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 توسط پیک سحر

زیاد نصیحتم می کرد. برادرانه و گاهی پدرانه. ما مردها فلانیم. ما مردها بهمانیم. به ما مردها اعتماد نکن. ما زیاد دروغ میگیم به وقتش. و....

یک بار اما یک حرف جالبی زد: ببین، یه پسر مثل روان نویس می مونه.. و دختر مثل کاغد سفید... پسرا روی وجود دخترا خط می کشن و رد می شن... اونی که آسیب می بینه دختره ... چون این خطها و نقطه ها که باقی می مونه روش بعدا توی سرنوشتت خیلی اثر داره... پسره که خطش رو می کشه و میره و اثری هم ازش نمی مونه... در ظاهر هم پاک پاکه... دفتر دختر رو بعدها خیلی راحت می شه خوند...

چه قدر فکر کردم به این حرفش... به این که جوهر روان نویس پسر چه چیزیه؟ صداقتش؟ شرافتش؟ یا چیز دیگه ای...؟

وقتی شرافتش رو برای خط کشیدن روی دفتر معصومیت دختری حروم می کنه خدا داره نگاهش می کنه؟ یا وقتی دختری برای از دست ندادنش – از سر سادگی همیشگی دخترانه ما دخترها- مدام دفترش رو برای طرف ورق می زنه ...


فکر میکردم منظورم به راحتی درک بشه... اما می بینم که درکی که دیگران از این پست داشتن بعضا نادرست و گاهی هم عجیب بوده... کامنتهای خصوصی که اینو میگن... اصلا بحث سر اینکه کسی خوب هست و کسی بد نبوده... صحبت فقط این بوده که یک دختر تمام گذشته رو مثل دفتر خاطرات با خودش می بره به زندگی جدیدش... و شاید اصلا دفترش اون قدر خط خورده بشه که ... اما یک پسر فارغ از اون چه در زندگی گذشته رخ داده می تونه زندگی جدیدی رو شروع کنه... بدون دغدغه های خاصی که دخترها دارند یا دیگران در مورد دخترها دارند...ok... ؟!


نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم بهمن 1387 توسط پیک سحر

باز راه می روم. طبق عادت زیر لب شعر می خوانم. یک جای شعر گیر می کنم. یادم رفته آقای خواننده اینجا را دقیقا چه طور می خواند...؟

می گفت : باور ما نمی شود / در سر ما نمی رود / از گذر سینه ی ما یار دگر  (yare degar) گذر کند یا یار دگر (yar. degar) گذر کند؟؟؟

 

 

-یک حالت سومی هم هست البته... "کلا کسی گذر کند..."


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم بهمن 1387 توسط پیک سحر

* بهانه ی رفتن فقط یک CD بود. دو هفته امروز و فردا کرده بودم... عصری راهی شدم سمت منزلشان... رسیدم و خبردار شدم با رفتن برای خاطر همین CD ناقابل، موجبات جمع شدن حدود 20 نفر دیگر را هم فراهم کردم... رسیده بودند خیلی جدی می پرسیدند "گودبای پارتی گرفتید؟" و خیلی جدی می گفتیم "نه... CD پارتی گرفتیم!"...

* تا دم ِ در دنبالم آمد... خیلی جدی... گفت: "ببین دیگه CD و کتاب و فیلم و هر چی خواستی بگو برات با پیک می فرستم یا بی سروصدا بیا بگیر... 20 تا مهمون سر ِ من نریز به خاطرش!"

* موقع رفتن راننده ی آژانس بدون ِ اینکه دقت کند من از بالای شیشه گرفته ام و دارم در را می بندم و از طرفی با موبایل صحبت می کنم و حواسم نیست... یک آن دیدم انگشتان دستم سوخت... "وای" محکم و بلندی که گفتم دیدم راننده حواسش نبوده و شیشه را بالا کشیده! و دست بنده لای شیشه ی بسته... و راننده مدام اظهار شرمندگی می کرد و "باور کنین چنین اتفاقی فقط 50 سال یک بار پیش میاد ..."

* تا برسیم محسن یگانه شنیدیم... "آره بار و بندیل و ببند اینجا دیگه جای تو نیست... ... واسه من گریه نکن به درد من نمی خوره.... تو گوشام قصه نگو.... این ازم بر نمیاد...." تا برسیم تمام تلاشم را کردم موسیقی ِ در حال پخش را گوش نکنم و فقط بشنوم... تا برسیم دست ِ قرمز شده ام را که هنوز کمی می سوخت زیر چانه زدم و توی ذهنم خواندم "مرز در عقل و جنون باریک است... کفر و ایمان چه به هم نزدیک است... عشق هم در دل ِ ما سردرگم... مثل ویرانی و بهت مردم... عشق تو پشت جنون محو شده... هوشياري است، مگو سهو شده... من و رسوايي و اين بار گناه... تو و تنهايي و چشم سياه"

* پ.ن: همچنان سایلنت نیست... با من هست و من با او نیستم...

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم بهمن 1387 توسط پیک سحر
خدا خودش دستور داد ": "بــــــِــــبُـــر"
چاقو کُـــند بود

 
هر چه نگاه کردم از آسمان گوسفندی به جای این هندوانه نیامد

 

 چاقو تیز کُن نداری؟


نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم بهمن 1387 توسط پیک سحر

Image and video hosting by TinyPic

 

شاید کمی دیر است... به اندازه ی یک روز... که بگویم: تولدت مبارک.... و ورودت به بیست و شش سالگی... گرچه تا تبریک اصلی چند روزی مانده!

برای گوسفند متشخص: چرا باید قهر باشم؟! به این راحتی با گوسفند خوبی مثل تو که تازه چیپس پادار هم می خرد قهر نخواهم کرد!

برای هندوانه ی با چاقو: تو کلا بدون شرحی! با استعدادی که در گرفتن منظورها داری!

برای دیوانه ای که چو دیوانه ببیند خوشش آید: آره! من هم دیوانه م و چو دیوانه ببینم خوشم آید! تو تنها کسی هستی که شدت دیوانگی اش را نمی توانم با خودم مقایسه کنم! یعنی هر چه فکر میکنم میبینم شدتش توی هیج کداممان قابل اندازه گیری نیست که ... (این دیوانه خودش خودش را می شناسد و همین کافیست!)


امروز وقت خداحافظی روبرویم ایستاد. خیره شد. گفت "افتضاح شدی..." هی نگاهش کردم "چیز جدیدی نیست..." گفت "منظورم لاغر شدنت بود... افتضاح شدی این چند هفته.. حتی همین مانتوی تنگ داره تو تنت زار می زنه..."... فکر نمی کردم آخرین جمله که قبل از خروج از در دانشکده بشنوم "افتضاح شدی" باشد... حالا با هر منظوری... اما افتضاح ...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم بهمن 1387 توسط پیک سحر
درباره وبلاگ
می نویسم
تا شاید/
چون باید...
فراموش نکنم ....

...............
آرشيو مطالب


Blog Skin