تبليغاتX
نامردستان

به هم که می رسیم سه نفریم: من و تو و بوسه

از هم که جدا شویم چهار نفریم: تو و تنهایی، من و عذاب...

 


شرمنده ی صاحب اثر که نامش را توی دفترم ننوشته ام و یادم رفته...

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387 توسط پیک سحر|

توی سایت نشسته ایم: فائزه به شوخی گفت "شاهرخ. خودمون واست آستین بالا می زنیم.. یه دسته گل و شیرینی و اینا بگیر... دخترا با همینم چیز میشن!"... شاهرخ معتقد است " دخترا بدون گل و شیرینی هم "چیز" میشن!" مریم به من اشاره می کند " این و دیگه از این بپرسید... در تخصص اینه..."... خونسرد می گویم "حرف حساب جواب نداره... راست میگه..." شاهرخ هورای کوتاهی می کشد که تایید شده حرفش ... بهش استاد مجردی را پیشنهاد می دهد ... سنش بالاست! مشکلی نیست! مریم پیشنهادی دارد "ببین شاهرخ... هم کار داره... هم محجبه ست... هم نجیبه... مشکل پلاسمولیز (یعنی جمع شدگی و چروکیدگی سلولی!) داره که اون هم با انداختن توی ظرف آب حل میشه! آب می کشه درست میشه!"


این "چیز" شدن هم حکایتی شده...

پسرها راحت دروغ می گویند: برای اینکه دوست دارند شرایط را طوری که می پسندند پیش ببرند... "من این کار و می کنم... من از پسش بر میام ... من می خرم... من می برم... من می مونم..."

دخترها راحت دروغ می گویند: برای اینکه طاقت "از دست دادن کسی به خاطر شرایط" را ندارند... " من فلان شرایط رو می پذیرم.. من به خاطر تو تحمل می کنم... من به خاطرت صبر می کنم... من به خاطرت سر کار نمی رم... من به خاطرت کنکور می دم... من ...." شرایط را باید طوری جلوه داد که برای طرف مقابل خوشایند باشد...

مشکل از پل رد شدن که حل شد تازه "من نمی خوام سر کار برم... من اصلا شغلم اونی نیست که گفتم... بی خیال کنکور... راستش من از پس اون قولم بر نمیام..." و اینها شروع خواهد شد...

در هر حالت همه "چیز" می شویم... شدتش فرق دارد... و علتش...


بعد از دانشگاه رفته بودم انقلاب کتاب کنکوری بخرم... حالم عجیب بی دلیل خوش بود... موقع برگشتن  اتوبوس که توی ایستگاه نگه نداشت کلی خوشحال شدم که از دو ایستگاه بالاتر از پارک وی تا خود پل را پیاده طی می کنم... کرایه را داشتم می دادم خانومی شاکی از این اتفاق پشت سر هم حرف ناسزایی را تکرار می کرد... تا خود خانه "من با تو هستم و با تو این دنیا رو عشقه" گوش دادم... و فکر کردم... به دروغ های بی دلیل و با دلیل...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 توسط پیک سحر| |

بر اساس این اصل قدیمی که "به هر چیزی بیشتر حساس  باشی برعکس میشه" به سه مسئله حساسم و مدام برعکس میشه:

-1- دوست ندارم امانتی رو به کسی بسپارم و بهم پس نده

2- دوست ندارم به کسی امانتی بدم و اون فرد هم امانت من رو بی خبر به کس دیگه ای ببخشه...

3- دوست دارم دیگران امانت دار خوبی برای حرفهام باشن و با تغییر منتقلش نکنن یا خوب بفهمن و نقلش کنن...


یقینا اگر روزی روزگاری فرزند پسری داشته باشم نام "امین" رو براش –بی مشورت و با حق مادرانه ی انتخاب نام- انتخاب می کنم تا هر بار نامش رو صدا زدم یادش باشه که...

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387 توسط پیک سحر| |

گر جفت عشق نبودیم

بودیم جفت صداقت

 

گیرم سپرده تنی نیست

بی شک سپرده سری هست

 

 (سیمین بهبهانی)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 توسط پیک سحر|

مریض ِ بدحالی بود. توی بخش غدد. دیابتی. دو تا از رگهای قلب بسته شده...  بی قرار و ناامید...

* "من کِــی می میرم؟!" ... // - "خانوم این چه حرفیه.. عمر دست خداست..."// * "نه... عمر دست خود ِ آدمه... الان شما می دونین من کی میمیرم.."..

بحث بی فایده بود... حرف خودش را می زد...

* "شماها بیست سالتونه؟"... // - "نه خانوم.... متولد سال فلان هستیم هر دومون"... // * "کاش یه کمی زودتر به دنیا میاومدین..."

من: "نـــــــــــــه! الانه که متولد وسط جنگیم شاکی هستیم... زودتر به دنیا می اومدیم که کلّ جنگ رو هم می دیدیم و بدتر می شد... نه تازه من فکر می کنم کاش 3-4 سال دیرتر به دنیا می اومدم..."

* "نه بابا... چی چی دیرتر... اون قدر راحت بودیم... خوش می گذشت به مردم... خوش بودن اصلا... این قدر مریضی نبود.. ناراحتی نبود... تنهایی نبود... اصلا راستش و بگین... من کِـــی میمیرم؟!"


استاد آمده بود بالای سر ما برای نظارت... اشاره می کرد "چرا این قدر لاغره؟"...

" علت کاهش وزنشون نامعلومه... دیابت دارن.. تو یک سال گذشته 20 کیلو کم کردن...." استاد با اشاره ای که به شکل وحشتناکی خنده دار بود و تقریبا زیر لب اما با صدای بلند: "کنسر منسر!! نداره؟!" ... از زور خنده به بهانه ای بیرون رفتم از اتاق ..


استاد توی کلاس پرسید: شماها چند سالتونه؟ .... "اکثرا متولد سال فلان... دو سه نفری هم یک سال بزرگترن یا کوچیکتر... اما اکثرا همون سال ِ فلان هستیم .."

استاد: "اااااااااااا بچه ی وسطِ وسط ِ جنگ... سالی که بچه هاش بیشتر از همه بچه های دیگه سوء تغذیه ای بودن و هستن!!!"

ما؛ همینطور خیره به هم... "چی گفت؟!"

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 توسط پیک سحر| |
توی مراسم شب تاسوعا نشسته بودم. اس ام اس یکی از دوستان رو برای سایر دوستانم فوروارد کردم که نوشته بود:

"نپندار که تنها عاشورائیان را بدان بلا آزموده اند و لاغیر... صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است... ای دل.. تو چه میکنی... میمانی یا می روی؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا کند... " (شهید آوینی)

وقتی جوابی رسید فکر مسیجی با هر محتوایی رو می کردم جز اینکه "ستاره" گفت :

"خدایا کمکم کن: قبل از اینکه در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنم قدری با کفشهای او راه بروم..."

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387 توسط پیک سحر| |
آخ خدایا

به بعضی از این آدم ها که آفریدی یاد بده

هر حرف با ربط و بی ربطی را به خودشان نگیرند

برای فردایشان خوب نیست...


مجسمه شده ام. بهترین توصیف است از وضعیت این روزهایم.

نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387 توسط پیک سحر| |

کودکی جالبی داشتم. شروعش برای دیگران شیرین نبود. مصادف شده بود با نبودن پدر. اما حالا پای صحبت های اطرافیان که بنشینم همه روی یک مسئله اتفاق نظر دارند: "عجب بچه ای بودی با اون زبون دراز و نوک زبونی و تند حرف زدنات .... یه دختر داشته باشیم مثل اون موقع های تو...!" //////// دوست مادرم می پرسید : چی خوردی سر این؟... "انار"... این قدر انار خورد که صاحب یک دختر سیاه و به قول خودش شل و ول شد! من هم سبزه و ریز بودم اما شل و ول نه...

 ... دوران کودکی خیلی شیرین بود...

شیرین بودنش بیشتر به خاطر بی دغدغه بودن بود... دغدغه های رنگارنگ و عجیبش ... بعدش... چند سال عمرم ... برو فلان بیمارستان... برو آندوسکوپی... ... برو پیش متخصص گوارش فلان متخصص انکولوژی خوبه... جراح عمومی... جراحی کن منشا این توده های گردن و دستات باید معلوم شه... چرا از جا بلند می شم سرم گیج میره و چیزی نمی بینم؟ ... کم خونیه...؟ نه بابا...

چرا این قدر کم غذا شدی؟  این قدر آب نخور همراه غذا... "آخه اگه بهت بگم موقع خوردن غذا احساس خفگی می کنم با این فشاری که این لعنتی ها به گلوم میارن همین غذا خوردنم رو هم می شینی با بغض نگاه می کنی...." ... سه روز تمام را با آب هندوانه سر کردی تا به حال؟ بهتر از خفگیست که...

"اه تو چه قدر بی بخار و مزخرفی... بیا وسط بازی دیگه"..."حتما باید برات توضیح می دادم دستم اصلا جان والیبال ندارد؟ برای همین همیشه سرگرم بدمینتون و تنیس می شدم تا فقط دست راستم را به کار بگیرم... که دست راست هم حالش خوب نبود اما لااقل روزی که این حرف را زدی یک ردیف بخیه نداشت که هنوز نکشیده بودم... صدالبته که آدمی بودم مزخرف و بی بخار و کم هیجان..."

تست کنسر...مهر روی پاکت را از مادرم مخفی می کنم...: مرکز تحقیقات سرطان و نمی دونم چی چیه بیمارستان فلان..." تا به حال یک تکه از بدنت را بریده توی ظرف آزمایش دیدی...؟ مادرم خودش برد تحویل آزمایشگاه داد... "10 روز دیگه بیاین جواب آزمایش آماده ست"... 10 روز شد 21 روز... زن دایی تلفن می زد و بغض می کرد... "یعنی اگه جوابش این همه دیر بیاد معنیش اینه که چیزی شده؟" ... 

به نظرت مشکلی مثل سرطان می تونه مانع ادامه زندگی بشه؟...  " خوب من فکر میکنم آدم یه بار زندگی می کنه اگه مشکلی برای طرف مقابل پیش اومد بهتره آدم به زندگی خودش بپردازه  ... چه طور؟" " آقا ببخشید... میشه از همون طرف برید بیرون؟ حالم داره از آدمی که این همه سال مثل احمقا دوستش داشتم به هم می خوره... فقط گم شو برو... اصلا برو بمیر... فقط برو..."... "واقعا این و بهت گفت؟...ابله..."    " عجب کثافتی بوده... عین همین حرف و زد بهت ؟... من بودم می زدم توی دهنش"... تو بودی؟ حالا که من بودم و فقط کاری که از دستم بر آمد این بود که شب ... بی خیال

سرش را همان شب گذاشته بود روی شانه ام.. صورتم را –با این که از بوسه متنفر است- آرام بوسید و گفت : "همه ما پسرا و مردا همین هستیم... ناراحتی نداره..."... "بس که تو ساده ای خواهر من ... آدم نمی ره اول کاری همه چیزو بگه که... اونم این مسئله...." "ول کن توروخدا همون بهتر که اول کار گورش و گم کرد..."..." واقعا بلایی بود بدتر از مریضی.. شکر کن از سرت گذشت"... بدتر از مریضی؟ حتی بدتر از این ... چه جمله آشنایی... توی این مدت از همه شما شنیدمش... ابله بلایی بوده... از سرم گذشته... "عمرا با کسی در این موارد صادق باشم بعد از این... وقتی یه دنیا دروغ باید تحویل بگیرم بذار منم..."

"خودم هم خیلی نگران بودم راستش ... جواب آزمایشا خوبه... چیز خاصی رو نشون نمیده... سیستم ایمنی یه واکنش شدید نشون داده به یه عامل بیماریزای ناشناس... اون عامل بیماریزا رفع شده اما بدنت هنوز تطبیق پیدا نکرده با این شرایط... اگه این توده ها رفع بشه هیچ مشکلی نیست.... هر چهار ماه یک بار بیاید پیشم... باید تحت نظر باشه" .... تمام زندگی مادرم  و مادربزرگم شد صدقه و سفره نذر... مادربزرگم بین نوه ها یک جور دیگر دوستم داشت همیشه... این را مادرم می گفت و می گوید هم... هر کدام نوه ها بودند اما همین کار را می کرد... چند بار کل ّ فامیل را جمع کرد توی خانه دور هم دعای ندبه و اینها خواندند... آخرش.... ؟؟؟ هنوز گاهی می زند روی دستش که وای چی به من گذشت... بهش بگویم باید....؟

"استاد اگه فلان و بهمان شرایط باشه و  مدت طولانی مثلا 5-6 سال همین طور مونده باشه و الان شدت گرفته باشه..." .... "دکترت رو عوض کن..." می شه به جای دکترم این دستم رو عوض کنم؟ این جای بخیه هاش هنوز داره ضعف میره... هر چهار ماه یک بار که هیچی... هر چهار سال یک بارم اون طرفی نمیام... خوبه آدم توی بی خبری سیر کنه... "این توده ها از دو سانتی متر بزرگ تر بشن خطرناکن باید زود بیای..."  رسیده به  4 سانت ... من ریاضیم ضعیفه... باید برم یا نه ...؟

"فاطمه این و بخون ببین بنویسمش اینجا خوبه...؟" "آره.. قصه بود دیگه؟"..."قصه؟؟؟؟... راستش... بگذریم" ..." بابا چرا این قدر غم داره نوشته هات ..." نه بابا غم چیه...خوشی زده زیر دلم می خوام از خوشی زیاد غنا نشه به گناه بیفتم..." ... نمی بینی دارم "عسل من تویی گل من گوش می دم؟"

کودکی جالب و شیرینی داشتم.... حالا خاله ام تخم مرغ می شکند... خرافاتی نیست.. اما به دلش افتاده یکی کودکی هایم را نظر کرده... تخم مرغش که شکست گفت "می دونستم همینه..."

چه قدر بی ربط نوشتم... ضعف دست و گردنم به چشم و فکرم هم رسیده... چند روزیست که باز...

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387 توسط پیک سحر| |

- محرم شده من باز نگران این بچه هایی هستم که با شوق توی هیئت هایی سینه می زنن که شعر مداحاش چیزی جز کفر گویی نیست "خدات کیه؟ حسین (؟؟؟) ... قبله ت کجات؟ کرب و بلا .... " چه طوری گرایشات دینی درویش ها رو زیر سوال می بریم به خاطر "خدا" دونستن حضرت علی... اما در مقابل این کفرگویی ها افراطی ساکتیم؟ امام حسین هر چه قدر محترم و بزرگ و عزیز باشه... که هست...  امام حسینه... خدا که نیست


 2-3 سال پیش توی سفری که به شمال داشتیم و توی یه مجتمع تفریحی بین نور و نوشهر ساکن شده بودیم چهره ای آشنا دیدیم اونجا. این آقای آشنا کی بودن؟ آقای مداح خیلی معروف همراه 2 تا خانوده دیگه و همسر و فرزند خودشون.  من و همراهم – که دختر یکی از اقوام بود- روی سکوی دم ساحل نشسته بودیم و دم غروبی موج های شدیدی روی سرمون می اومد... اون قدر خیس شدیم که کلی وقت ناچارا نشستیم آب لباس هامون یک کمی بره... روی تختی هم که فاصله کمی از ما داشت همین آقای مداح و خانواده و دوستانشون نشسته بودن...

اذان که شد اکثریت کسانی که تو اون محدوده بودن رفتن و ما دو تا هم به خاطر لباسهامون همچنان نشسته بودیم که دیدیم.... این آقای مداح خیلی معروف –در حالیکه همسر و دختر کوچیکشون و خانوم های همراهشون- همگی رفتن طرف محل برگزاری نماز جماعت، تازه نشستن به قلیون دود کردن و وقتی خلوت شد اونجا چه دود و دمی راه انداختن! چه قدر هم بعدها از گرون بودن نرخ مداحی این آقا شنیدیم و اینکه هر جایی نمی رن مداحی کنن!


پ.ن: البته صحبت اصلا بر سر نوع تفریح کسی نیست... که نه تفریح این دوستان ناسالم بود و نه ایرادی به رفتاری وارد بود... اما یک سوال: از هر کس بنا به شغل و مواقعیت و وجهه ای که داره انتظارهای خاصی نمی ره؟  در مورد چنین فردی -که من فکر می کنم الگو باشه برای خیلی ها که با عشق می رن توی مراسمش- برام اصلا قابل تصور نبود که وقتی اعلام میشه اونجا نماز جماعت برپاست همه برن و فقط بمونن همین آقا و دو دوستشون... همین...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 توسط پیک سحر| |

"دریا در من" (شهیار)، "مرا به خانه ام ببر" (جنتی عطایی)، گزینه اشعار قیصر امین پور، "از ریشه تا همیشه" (اردلان سرافراز)، "تنها برای تو می نویسم بی بی باران" و "بی سرزمین تر از باد" (یغما گلرویی) و دیوان حافظ را زیر و رو کردم ... شعری مناسب تولد یافت می نشد... بس که همه غرق "من و از پشت دیوار صدا می کردی نگو نه! یه جور ِ خوبی به من نگاه می کردی نگو نه!" و "اونجا کیه کیه..!" و "تو میگی بدون من دنیا برات زندون تنگه" و "دوش وقت سحر..." و ... هستند که اصلا یادشان رفته برای تولد هم شعری بسرایند!

گزینه آخر، شاعر ِ همیشه محبوب خودم است... فریدون مشیری... به جای سیر در فهرست تصمیم می گیرم سه صفحه را تصادفی باز کنم و مربوط ترینش را بنویسم: اما دو تاش جالب بود!

اولی: "دیدم آنجا که در بستر ناز/ همچو گل در چمن آرمیده... آفریننده را آفرین باد! کاین چنین لعبتی آفریده!!!"  (خواهرم در سکوت کامل فقط در حال خنده ست!)

دومی: "بهترین لحظه های روز و شبم... لحظه های شکفتن سحر است... که سیاهی شکسته، پا به گریز... روشنایی گشوده بال و پر است...!"


۱- سر ناهار ِ دیروز (سه شنبه) توی سلف دانشکده، هدیه ی تولد که حسابی چسبید و تبریکها تمام شد گفتم "یک دنیا برای من جشن می گیرن... این که چیزی نیست..."... یک دنیا واسه تو؟؟؟؟!... "آره... آغاز سال ِ نو ِ میلادی دیگه...!" .... (همه با هم: ) "اااااه ! از خود راضی!"

2- خدا به روز کسی نیاورد شب قبل از تولد که مهمان هم دارد از خستگی بیداری دیشب تا 5 صبح برای تایپ گزارشی که باید تا آخر وقت همان روز تحویل می داده، و درد ِ دندان عقل که 4 تاش با هم گرفته... بالش را به جای زیر سرش، روی سرش بگذارد و چرت بزند و طبق معمول این حرکتش باعث خنده دیگران شود...

3- یکی از طولانی ترین ناهارها رو توی دانشکده خوردیم امروز... از اون روزهایی بود که 7 نفری رگ خنده مون گرفته بود و ول نمی کرد... اون قدر جلسه حلّ کیس خسته کننده ای بود و کار بعدش داشتیم که ترجیح می دادیم بخندیم تا یادمون بره! یک نگاه کردیم دیدیم حین صحبت و خنده متوجه نشدیم سلف خالی شده و منتظر ما هستن در رو ببندن!

4- ممنونم فاطمه کیا ... که ساعت ۰۰:۰۱  بامداد امروز اس ام است رسید که: "یک دقیقه ایست که وارد 11 دی شدیم...خواستم اولین نفری باشم که ...."

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 توسط پیک سحر| |

برام کامنت خصوصی گذاشته که می خواهیم برای غزه بنویسیم... بیایید کاری کنیم با سلاح قلم...

ناخودآگاه یاد حرف چند ماه پیش خواهرم می افتم که : " تو از کسی دفاع و طرفداری نکنی بهتره..." چرا؟ چون به جای جانبداری بیشتر با خاک یکسانش می کنم...

چی بنویسم که از این سلاح بهترین استفاده را برده باشم؟ هر چی به مغزم فشار بیاورم می بینم جز عقیده واقعی خودم در این مورد زیر بار حرف دیگری –خصوصا این شعارهای قشنگ جنگ جنگ تا پیروزی- نخواهم رفت...

چند سال زنده ای... با توام... تو که پدربزرگت و پدرت و حالا فرزندت را هر بار به امید دیدار آخر بوسیدی و با تنها سلاحت شاید –سنگ- رفتی خط مقدم جنگت... توی خیابان های شهرت...

چند سال دیگر سنگ پرت کنی و همچنان پادشاه فلان کشور عرب و شیخ فلان جا پول بریزند توی حلقوم اسرائیل که "برای نابودی فلسطین از هیچ تلاشی دریغ نمی کنیم"... هی عکس جسد نوزادت را بزنند روی در و دیوار که دل ما بسوزد و بریزیم توی خیابان و شعار و شعار... و آقای شیخ فلان ولایت عرب همچنان حرف مفتش را بزند... و من بشنوم که با هر بار راهپیمایی توی ایران فشار را روی مردمت زیاد کنند و حمله را سنگین تر... حرفم مستند نیست اما همین توی خیابان قدم زدن و شعار دادن چه دردی دوا کرده تا به حال که بعد از این هم بخواهد کند... بیشتر موافق مداخله نظامی بقیه کشورهای بی غیرتم توی این قضیه... که جنمش را نداشته اند هیچ وقت...

تو... اگر مثل من بی غیرتی تمامش کن... من اگر اختیار یک مملکت توی دستم باشد زمینم را می بخشم به دیگری اما آسایشم را نه... وقتی کیف مدرسه دختر 8 ساله را –که روی دوشش بوده- به گلوله می بندند که "مشکوک بود" حالم از هر چه تمامیت ارضی و تعصب به خاک است به هم می خورد...

چند سال زنده ای که این همه سالش را هی سرباز تولید کنی و توی نوزادی و کودکی جسدش را تحویل بگیری؟ بس نیست؟ این همه سال جنگ... آن هم وقتی مسجد اصلی بیت المقدس را دارند آن زیر زیرها مخفیانه نابود می کنند و دل ما به جنگ برای همین پوسته رویی – که اصلش نیست- خوش است...

من چه قدر بی غیرتم و خودم بی خبرم... راحت طلبم... جنگ گریزم... بی تعصبم به خاک... و اگر بدانم جنگی در راه است برای کشور خودم دست به عملیات انتحاری خواهم زد... که نباشم که ببینم... برای تو هم بس نیست؟ تمامش کن...

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387 توسط پیک سحر| |
به سراغ من اگر می آیی

می خوای آهسته بیا یا که نیا...... شیشه تنهایی هام...  سنگ احساس و نمی فهمه دیگه...


کسی این حوالی هست که کنکور ارشد داشته باشه؟ جزوه یک سری درس بر اساس آخرین تغییرات کتاب ها می خوام... فیزیولوژی گایتون یا گانونگ. بیوشیمی هارپر و لنینجر. و تغذیه اساسی (کراوس ۲۰۰۸ یا مادرن و هیومن نوتریشن)؟ و البته زبان تخصصی گروه پزشکی .

کسی هست؟

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387 توسط پیک سحر|
 

اگر با کسی همصحبت می شدید که علت انتخابتان از جانب ایشان این بوده باشد که "دنبال دختری بودم واسه پسرم که همچین یه کمی شلوغ باشه و اهل شیطنت... آخه پسر خودم خیلی آرومه..." چه جوابی بهش می دادید؟ نفهمیدم واقعا حرفش خوب بود یا بد...  این  آرام بودن  هم البته تا حدی بود که بین همبازی های کودکی - بین ۸ نفری که دو نفرمان دختر بود و ۶ نفر پسر- دستمایه خنده ما می شد بس که مثبت بود و آرام... من هم همیشه از این آرام ها فراری بودم... جوابش ر ا اگر بلد بودید بهم بگید لطفا...


یکی از آشنایان -که آقای خیلی محترمی هستند و جای برادر بزرگتر بنده- چند وقت پیش می پرسیدند: چرا این قدر دل دل ...؟ با تردید و خجالت گفتم: حاضر نیستم اختیار زندگی خودم را دست یک "گوسفند" بسپارم... گفت" قبول دارم پسرها گوسفند شده اند... اما قبول داری دخترها هم "بز" شده اند؟!"

این هم برای دوستی که توی دو پست قبلی برایم کامنت گذاشته که "شما هم که همیشه تو حیاط خونه تون یا عروسیه یا عزا!"

  اگر اشتباه نکنم دو  سال -شاید هم سه سالی- می شود که ....:

دل من يه روز به دريا زد و رفت/پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنه كفش فرارو ور كشيد / آستين همت رو بالا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب /سنگ توی شيشه فردا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود / به سرش هوای حوٌا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد /
نامه فرداها رو تا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود /به سرش هوای حوا زد و رفت

زنده ها خيلی براش كهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت...

Image and video hosting by TinyPic

سالی که رفت شب هفتش با تولدش (۱۰ دی ماه) توی یک روز برگزار شد... اگر سال را حساب نکنیم و فقط روز را در نظر بگیریم ۱ روز از من بزرگتر بود!

نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387 توسط پیک سحر| |
روز خوبی بود اما شب خوبی نه...

شده توی قلبت به قدری آشوب باشد که دعا کنی کاش همه مردهای عالم می مردند؟ کاش آدمها فقط از یک جنس آفریده می شدند؟ کاش آشوب معنی نداشت؟ کاش ...


پست قبلی شبیه داستان بود.  به جز بند سوم و پنجم که واقعیت محض بود! ... شخصیت ها حقیقی نبودند... گرچه قصه حقیقی بود. شاید اصلا نقش اولش خود تو بودی... تبریک برای چی؟!

نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387 توسط پیک سحر|

همین چند لحظه ای از این نقطه رد میشویم دستم را رها کن. لازم نیست همیشه توی خیابان و کوچه و پارک و برزن و سینما دستم توی دستت باشد یا دستت توی دستم. لازم نیست حتما از جوی و پل و خیابان ردم کنی. مگر وقتی تو نیستی چه کار می کنم؟


همین چند لحظه که چشمان یک نفر خیره شده به ما دستم را رها کن. همین آقایی که نشسته بود جوراب می فروخت. دیدی چه طور نگاه کرد وقتی دستان قفل شده و خنده ی روی لب ما را دید؟ چیزی می شد اگر صبر می کردی توی خانه همه احساست را خرج می کردی؟
گفته بود لنگ ۲۰۰-۳۰۰ هزار تومانم برای شیرینی و شربت دادن به فامیل و بردن نامزدم به خانه. یکی از اقوام که دیده بودش تعریف کرد. توانایی شام دادن و سالن گرفتن که نداشت. گفته بود فقط شیرینی و شربت...
تو دست من را بگیر توی خیابان گاهی خوشمزگی کن و من ریز می خندم و تو کیف کن... اما حواست بود این آقای جوان کنار خیابان چه طوری نگاه کرد... من نگرانش هستم... نگران اینکه مدتها باشد لنگ ۲۰۰-۳۰۰ تومان باشد برای بردن نامزدش به خانه. آن وقت من و تو هی پیش چشمش بی خیال با صدای بلند بخندیم و تو وقتی تشر می زنم که دستم را رها کنی به شوخی اخم کنی که: باز شبیه برج زهرماری شدی که با صد من عسل نتوان خورد...!
توی حیاط امشب یک عروسی داشتیم. یعنی یک عروس و داماد. پسر همسایه. چه قدر توی حیاط زدند و پایکوبی کردند. با آهنگ جیگیلی جیگیلی اخمات و وا کن! بد سلیقه های بی ذوق. بهتر نیست با شاپسر داریم دوماد قند و عسل داریم عروس صفا کنید؟!

امروز روز خیلی مهمی ست برای من. روزی که فقط به خاطرش از خدا قلبی آرام می خواهم... برایم از خدا آرامش بخواه. همین...
نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 توسط پیک سحر| |

شب یلدایی دور هم جمع شدیم و بابای تو چاقو را توی دل هندوانه فرو برد. عجیب ترین میوه ای بود که به عمرم دیدم! آب خالص بود. و دیگر هیچ! یادت هست؟


رفیق روزهای بچگی ... شیطنت های بی حد و حصرمان یادت هست؟ از دیوار راست بالا رفتن ها و توی هر سوراخ قایم شدن. بس که شر بودی آخر هم ...

چه قدر امشب یادت کردم دختر! یاد کمدی که توش قایم می شدیم. حیاطی که توش بازی می کردیم. اینکه سر دایی من دعوامان می شد که چرا دایی صداش می زنی... یاد اتاقی که برای آخرین بار آمدم و دیدم زیر رو انداز سپیدت خوابیدی... یاد روزهایی که می آیم می بینمت که آرام خوابیدی...


تصویر همبازی روزهای شوخ و شنگ کودکی ام تصویر ثابت شبهای یلداست... مریم. که از بس شر بود خودش را ... خدایت بیامرزاد رفیق...! چه قدر امشب هندوانه دیدم و یادت کردم...

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 توسط پیک سحر|