به استاد راهنمای پروژه ام می خندم. از خنده ام رویش کمی زیاد می شود! خانوم دکتر نامردی نمی کند. به جای 15 مقاله 21 مقاله تایید مکند برای ترجمه. در مرحله بعدی نامرد تر می شود. 24 مقاله را انتخاب می کند. آن هم چه موضوعی. سندرم متابولیک، عوامل مرتبط و راهکارهای درمانی تغذیه ای- پزشکی.
نامردی نمی کنم. متن فارسی دو تا از سخت ترین مقالات توی بانک مقالات علوم پزشکی موجود است. دانلود میکنم. ترجمه ها را با ادبیات ترجمه ای خاص خودم –که پر از "می باشد" و "می باید بوده باشد" و "باید می بوده باشد!" است- بازنویسی و تایپ می کنم. باشد تا استاد راهنما درک کند من فقط 3 هفته وقت دارم برای جمع کردن کارم.
به هر کس می خندم رویش زیاد می شود. هر چند دیگران معتقدند دو –سه سالی ست کمتر می خندم. بیشتر دست زیر چانه و گاهی به گفته مادرم با اخمی در هم و گاهی خیلی تو فکر روزگار می گذرانم و هی شماره عینک بالاتر می برم! البته وقتی هم می خندم ترمز می برم!- این از عوارض کسب تجربه و درس از روزگار می باشد. قدیم تر ها خندان تر بودم. قهقهه زیاد میزدم! حالا بیشتر لبخند می زنم. حالا قلبا راضی ترم. حداقل می فهمم چرا می خندم و چرا می نالم! هی الکی ترمز نمی برم!
خدایا! آخه بابا! این چه پاییزی بود این قدر تند ورقش زدی که حتی وقت نکردم بنویسم "عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی، پاییز بهاری ست که عاشق شده است..." هر چند. من عاشق زمستانم. با همین برف کثیف و گل آلودش. ترافیکش. عزیزترین اتفاق زندگیم –که تولد برادرم* باشد- وسط بهمن ماهی برفی رخ داد که نظیرش توی این سالها کم اتفاق افتاده . تصویر اولین باری که دیدم و بغلم گرفتمش –که 12 سالم بود و آقای خاتمی تازه آمده بود!!- توی ذهنم می نشیند. عاشق زمستانم. و خصوصا دی ماه. نا سلامتی دی ماهی هستم... یخ...
* این موجود نسبتا کوچولو اولین و البته انشاءالله یکی مانده به آخرین عشق مذکر من محسوب میشود! یک جورهایی همدم من. عشق من. بخش بزرگی از زندگی من. انگیزه ای مهم برای ماندن در خم ترشی و نرفتن به خانه بخت تا به امروز! موجودی فضول که هر وقت از کنار کامپیوتر رد شد قایمکی نیم نگاهی انداخت و پرسید "حالا چرا نامردستان"؟!؟! و هر وقت هم با کسی تلفنی صحبت کرد و پرسیدم کی بود؟ جواب داد "تو رو می خواستن سکه کم می گفتن! گفتم نمی دیمت!!"
مهم نیست که فقط ۱۱ سال سن دارد. عشق که به این چیزها نیست! اااااا....! چه قدر اینها به هم مربوط بود!! گفتم عشق رشته کلام در رفت...!! بی جنبه ام خوب!
حتما زیاد شنیدین که میگن ازدواج یک هندوانه سربسته و در بسته ست که تا نری و نبینی نمی دونی توش چه خبره.
بعضی ها البته موضع می گیرن در مقابل چنین جملاتی و میگن: پس نقش تحقیق و تدبیر و عقل و این مسائل چیه این میون؟ درست می گن. اما دیدین بعضی آدمها رو که توی خرید هندوانه مهارت زیادی دارن... یه ضربه می زنن به پوسته ش و از روی صداش میگن خوبه یا نه؟! یعنی همیشه هندوانه ای که صدای خوبی ازش بیاد حتما آبدار و شیرین و قرمزه؟! فکر می کنم بعضی از اون هندوانه های سربسته ای که گفتم ظاهرا صدای خوبی داشته باشن اما درونشون واقعا غیر قابل پیش بینی باشه.. یه چاقو باید حتما بزنی تا ببینی چه خبره...!
توی این ۵-۶ ساله ای که گاهی هندوانه ای بوده یک حس عجیب شبیه "فردا آخر دنیاست" داشتم و اصلا به فکر این بازی ها نبودم... اون قدر که بعضی هندوانه فروش ها همسر و بچه دار هم شدن اما من هنوز دارم فکر می کنم "خوب که چی... وقتی فردا آخر دنیاست...." !
حالا دو هندوانه دارم و یک چاقو. مدتی ست توی زدن یا نزدنش موندم...
توی سایت دانشکده نشستم الان... بی هدف سرچ می کردم رسیدم به مطلب قشنگی توی وبلاگ دکتر شیری.... بعضی عشق ها مثل قصه موسی هستند... بخونین ببینین چرا!
دو روز پیش کلی التماس مادرم کردم که بذار توی وبلاگ بنویسم "گوسفند ها به بهشت نمی روند!" اما آخرش هم اجازه نداد...
تا نیمه شب نشستیم به حرف با بیدلی نه چندان بیدل! و حافظ خواندن و فال حافظ برای من که ...
از سر کوی تو هر کو به مـــــلالت برود نرود کارش و آخر به خــــــجالت برود
کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر حیف اوقات که یک سر به بطالت برود
همه چیز مخصوص خودشان است/ این ویلچرهای کوچولو/ این دیوارهای صورتی/ عروسک های توی کمدها/ تابلوهای روی دیوارها/ ...
اما این دنیا مال اینها نیست.... دنیای لوله و سرنگ و شیمی درمانی... توی عکس شاید معلوم نیست... اما نصف موهای نارنجی رنگ سرش ریخته... خانوم های روپوش صورتی هم مادران و همراه بچه ها هستند...
گفتم پرونده مریض رو بدید به من... من دل اینکه توی اتاق بیام ندارم... من اطلاعات پرونده رو وارد می کنم و شما برید بالای سرش... آخر هم نشد... باید همگی می رفتیم...
بیمار گروه ما پسر ۱۴ ساله ی بیجاری بود. از خانواده ای روستایی. که ۵ ماه بود روی تخت بی حرکت خوابیده بود. مورد Aml بود... لوسمی حاد میلوبلاستی... با شانس بهبودی ۶۰ درصد... این یعنی شانس کم برای درمان ...
دوستان ترم بالایی گفته بودند روزی که وارد بیمارستان مفید (کودکان) شدید معنای بی تاب شدن وقتی که بالای سر بیمار میرید رو میفهمید...
یک صحنه توی طبقه ها و بخش های مختلف زیاد میبینی اینجا: مادری که توش راهرو نشسته گریه می کند...
امروز تنها کاری که بعد از خروج از بیمارستان می شد کرد همین بود: پیاده روی بدون مقصد مشخص... و تا رسیدن به جایی که معلوم نبود مقصد هست یا نیست توی ذهنم فقط همین چند کلمه می چرخید: دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم....
پل می زنم به شهر رسیدن به نام تو...
و بعد: در فی البداهه های دفتر قلبم قدم بزن
یک زمانی دفتر شعری داشتم که هر کس می خواند دنبال مخاطب اشعارش می گشت... بی مخاطب نوشتن راحت ترین کار دنیاست. اما اثبات اینکه همه شعرهات فقط توی ذهنم می گذرد و نه توی قلبت کار سختی ست... آن قدر سخت که باعث شد مدتی دفتر شعرم را ببندم و دفتر قلبم را باز کنم... گاهی خودم باور می کردم که شعرم مخاطب خاص دارد. اما هر چی گشتم پیدایش نکردم... با همه سختی اش باز دفتر قلبم را بستم و دفتر شعرم را باز کردم...
توی آخرین سطر دفترم یک شعر نوشته:
خدایا جای من باشی/ به احساسم نمی خندی/ در امیدهایت را/ به روی من نمی بندی/ خدایا جای من باشی/ نمی بوسی مسافر را/ نمی ریزی به لبهایم/غم لبخند آخر را....
هیچ وقت مخاطب خاص نداشتم... حالا تو.... در فی البداهه های دفتر من پرسه می زنی؟؟
اپیزود اول: تابستان سال 77. رفته ایم مشهد. توی هتل ما چند آقای نظامی هستند که یکی شان خیلی توی چشم است. بس که مدام دور خانواده اش می چرخد. مخصوصا دختر 1 ساله اش. دو دختر بزرگتر هم دارد تقریبا همسن ما.
اپیزود دوم: پاییز سال 84. همین چند روز پیش بود که هواپیمای خبرنگارها سقوط کرد. مهندس پرواز هواپیما تازه دامادی از اقواممان بوده و یکی از خبرنگارها تازه داماد یکی از همسایه ها و یکی دیگرشان همسایه دانشگاه و یکی دیگر هم از اقوام یکی از دوستان... هر کدام در نوع خود فاجعه ایست داستانشان. باورش سخت است که تازه داماد فامیلمان چند ماه بعد پدر می شود و خودش دیگر نیست... بعد از ظهر است. از دانشگاه رسیده و خوابیده ام. مادرم بیدارم می کند... با لبخندی همراه بغض یک جمله می گوید: "یه هواپیمای دیگه هم سقوط کرده..." ادامه می دهد:"فلانی هم بوده ..." .... "فلانی" همان آقای نظامی داستان قبلی ست. که هی دور خانواده اش چرخید و ما هی نگاه کردیم...
اپیزود سوم: همان سال. همان فصل. خواهرم به همسرش اشاره می کند که نگاه نکند. می خواهد یک حرف خصوصی و خواهرانه بزند. مثل مادر بغض همراه لبخند دارد : "یادته مشهد بودیم اون سال با آقای فلانی و خوانواده ش...؟ راستش به دختراش حسودیم می شد... حالا..." اشاره می کند به سمت تلویزیون. تلویزیون دارد تشییع جنازه سردارهای "شهید"* (!!) حادثه سقوط هواپیمای سپاه را نشان می دهد. اتومبیل حامل خانواده آقای "فلانی" هم از میان جمعیت رد میشود... مادرم چون از نزدیک دیده توی تلویزیون هم سریع می شناسد...
اپیزود چهارم: سال 86. دختر همسایه –نوعروسی که همسرش توی سی-130 بود- حالادوباره ازدواج کرده... شب عروسی اش فامیل داماد تعجب می کنند که چرا چشم عروس قرمز است.. به آرایشش نسبت می دهند که شاید چشمش را اذیت کرده... اما ما خبر داریم که حتما قبل از آمدن به سالن حسابی گریه کرده... خانواده همسر اولش که توی سی. ۱۳۰ بود و حالا دیگر نیست آمدند تبریک گفتند و سریع رفتند... ما اینجا همسایه عروس هستیم و فامیل داماد... عجب شبی ست...
اپیزود پنجم: بستم آذر ماه سال 87. سومین سالی ست که اصفهانی "مرو ای دوست..." را می خواند و ما یاد آقای "فلانی" می افتیم که با سه دخترش به صف از جلوی ما رد می شدند و من با روحیات بی خیالانه ی آن زمان ِ خودم نمی فهمیدم خواهرم چرا آن طوری نگاه می کند...
*به کار بردن عنوان شهيد برای هر کسي که توي اين چند ساله سمت و منصبي داشت -و شايد هم نداشت!- و توي هر حادثه اي افقي شد از عجيب ترين و مضحک ترين چيزهايي ست که باب شده و معناش برام قابل درک نيست... شايد بيشتر به اين خاطر که فکر مي کنم اينها براي مشغول کردن خانواده ي اين بندگان خداست به اين مسائل. و غافل کردن آنها از اين که بايد جواب خون عزيزشان را از کسي که تقصيري داشته بگيرند... هر چند که اين جوابها کسي را زنده نمي کند اما بايد بگيرند...
آمده ام هی دست می گردانم دنبال دستمال... می خواهم چشمهایم را پاک کنم.. آخر نمی بینم نشانگر موس را دقیقا کجا نگه داشته ام...
خدا آمده توی ذهنم هی تکرار می کند زندگی کلید "حذف" ندارد... این قدر بهش فکر نکن...
خدا این قدر آمد و رفت... حتی یک دستمال دست من نداد اشکهایم را پاک کنم نصفه شبی...
تنها کاری که از دستم بر میآید این است: یک پاک کن بردارم برای پاک کردن هر چیزی که تا به حال اینجا نوشته ام... فقط اولین و آخرین پست را به یادگار برمیدارم... این که بعدا تمام آن نوشته ها برگردند توی دفترم یا نه... نمی دانم... باید صبر کن ببینم خدا یک دستمال به من می دهد....؟؟
به دفترم خیلی دلبسته ام. می دانم که دوباره می نویسمش.
بعد از ظهر ۱۶ آذر بود... روز دانشجو... دفتر و محفلی توی جردن شمالی
دور آن میز جلسه رسمی بود.... دور این یکی میز گپی دوستانه
آن طرف چند نفر جلسه داشتند که .... ... این طرف چند تا آدم با تصورات و پیش زمینه هایی از آدمهای میز کناری که حالا همه اش شکسته بود...
آن طرف چند تا از بچه های ارشد فنی تهران و شریف و علم و صنعت و شهید بهشتی بودند و فقط یک پزشک جوان بینشان و ... این طرف ما که رفته بودیم برای ....!!!
آن طرف هم مدرسه ای دوران ابتدایی ام بود که اصرار داشت بگوید فقط مدت کوتاهی توی مدرسه عادی ما درس خوانده و بعد توی آزمون سمپاد قبول شده و حالا دانشجوی فوق لیسانس شهرسازی دانشگاه شهید بهشتی ست... روی سمپادش مدام تشدید گذاشت... این طرف من بودم که دلم می خواست بهش با صدای بلند می گفتم توی سمپادی و من غیر سمپاد حالا با هم پشت نیمکت های یک دانشگاه مشترک نشسته ایم... تو فنی مهندسی و من علوم پزشکی... علت این اطوارها و تشدید ها چیست خوب؟ خواستم بهش بگویم ها... اما جلسه داشتند نشد...
مدرسه ای هم که ابا داشت از اینکه شاگردش دانسته شود برترین مدرسه ی منطقه سه از نظر علمی بود. مدرسه ای که از کلاس سوم و چهارم ابتدایی توی مغز بعضی بچه ها می خواند که "پزشکی رو شاخشه! قبولید!" ناخودآگاه یاد روز آزمون استعدادهای درخشان افتادم. که بازی بازی و عمدی جواب ها را شانسی می زدم... نمی دانم چرا... بعدها فهمیدم چیز مهمی را از دست ندادم... آخرش هم به همین دانشگاهی که هستم می رسیدم...
امروز/شنبه/ظهر/میدان ونک/ عجب حس ششمی/ یاد استاد فیزیولوژی ام هستم/ دقیقا همانجا میبینمش! دم بانک سپه/ طبق معمول می گوید: چه کار می کنی جوجه؟! شوهر موهر چه خبر؟!/ می خندم/ انگشترم را نگاه می کند/ چرا دعوت نکردی؟/ میخندم که نه/ نصیحت می کند که ..../ می گویم خبری نیست و فعلا توی فکر آزمون ارشدم/ باز تکرار می کند که چرا دعوتم نکردی؟!/ اصرار می کند بیا اگه میخوای تو بانک بهت پول بدم!!!! اینجا حساب دارم! اگه لازم داری بیا!! / تشکر میکنم... همان استادی ست که پارسال وقتی همسرش به خاطر بیماری فوت شد هفته بعد بس که پیر شده بود اول نشناختمش ...
راستی ////جمعه بود روزی که گذشت؟؟ //// این چند ماهه که تعطیلم و توی خانه روزگار می گذرانم و روزها را قاطی می کنم... فراموش می کنم جمعه ای هست که باید بنویسم:
قطعه گمشـــــــــــده ای از پر پرواز كم است
یازده بار شمــــــردم.... و یكی باز كم است
این همه آب كه جاریست نه اقیانوس است
عرق شـــرم زمین است كه سرباز كم است
امشب خسته ام اما از این خستگی لذت می برم.
پروپوزالی که برای پروژه ام باید 6 ماه قبل آمده می شد را امشب نوشتم. حالا فقط 21 مقاله دارم که یک ماهه باید ترجمه کنم برای پروژه بالینی و 1۷۶۶ ایمیل که نخوانده مانده و باید بخوانم... خسته ام اما خیلی راضی ام...
یک جور فال یاد گرفته بودیم حدود ۹-۱۰ سال پیش. با زنجیر طلا. می گفتند حدود ۷۰ ٪ موارد صحت دارد. سن ازدواج را با تعداد ضرباتی که سر زنجیر به کناره لیوان می زد می فهمیدیم. برای من چیزی حدود همین سنی که الان دارم را نشان داد... با خودم گفتم: اوووه.... ۹-۱۰ سال دیگه؟! بعد که صحت فال دیگران - همین فال سن ازدواج و جنسیت بچه ها- را دیدم تقریبا مطمئن شدم.
حالا می بینم چه قدر زود گذشته این چند سال ... دیشب... راستش... زنجیر طلا... خوب ... آخرین تکانش را....دیشب خورد...
چند شب پیش خواب دیدم رفته ام برای خرید کفش. شنیده بودم خرید کفش توی خواب نشانه امر خیر است. برای مادرم تعریف کردم. خیلی خونسرد گفت:"باشه هفته دیگه میریم کفش بخری"!! خوب حالا خدا کند این کفش بر خلاف کفش تنگ و بی وجود قبلی، پایمان -یعنی قلبمان- را نزند و سایزش به ما بخورد!
داشتم توی یک امتحان سوتی بدی می دادم ... داشت خراب می شد قولی که دادم.. /// خدا خودش تقلب رساند!
ساعت ۴ صبح زده به سرم... دارم یک ترانه آذری خیلی شاد گوش می کنم که حتی معنایش را نمی فهمم! نمی دانم انگار می خواند: عاشقی ال دا سالمشم!
فقط یک نفر توی جمع هفت نفره ما از این مدام خندیدن و بی دلیل خوش بودن شاکی بود. با بی حوصلگی گفت: به شما چند نفر باید یک اتاق خالی بدن برید بشینید فقط هر هر بخندید! یکی از بچه ها در جوابش گفت : " اگه نگیم نخندیم. پیاز می شیم می گندیم !".
دفتر مشاوره که چند روزی مهمانش بودیم و بیماران را رایگان -برای پاس کردن حدود ۷-۸ واحد درسی- ویزیت می کردیم طبقه بالا بود. توی راه طبقه پایین فقط تصویر یک مرد توی قاب در اتاق معاینه دیده می شد. صحنه خنده دار نبود اما همین که مرد سفید پوش سرش را گذاشته بود روی میز دلیلی شد برای خنده بچه ها که چرا این طوری خوابیده؟! چون دیرتر از بقیه پایین آمدم علت را پرسیدم. اما کاش ....
کمتر از پنج دقیقه بعد فهمیدیم آقایی که توی اتاق سرش را روی میز گذاشته بود و گاهی نسخه را باید می داد کس دیگری بنویسد پزشک جوانی بود مبتلا به ام اس. همسرش صبح می رساندش و ظهر دنبالش می آمد. با ویلچر تا بیرون درمانگاه می آورد و تنهایی سوار ماشینش می کرد...همین طور در سکوت داشتیم نگاه می کردیم که خانوم ویلچر را جمع می کرد و توی صندوق می گذاشت...
معنای خاصی داشت...
مهربانی بی دلیل نمی شود...
اما / من / مهربانی بی دلیل می خواستم...
آزادم امروز
کلاهمون بدجوری رفت تو هم. یک رسید نشونم داد برای کمک به بازسازی عتبات عالیات. گفتم "این از اون چراغهاست که به خانه روا و به مسجد حرامه، این همه آدم اینجا – تو مناطق محروم که هیچ، حتی بغل گوش پایتخت - آب آشامیدنی تمیز و حتی سرپناه ندارن اون وقت ایرانی ها توی عتبات عالیات می خوان آب خوری درست کنن؟ ...خوب نکنن." کلی اخم و تخم دیدم و از این تعصبات بزرگترها که معتقدن سقف حرم فلان امام رو اگه زدن و منفجر کردن این دفعه به جای نقره و طلای 18 عیار با 24 عیار می سازیم و باشکوه ترش می کنیم. یادمه وقتی حرم امام دهم منفجر شد گفتم چرا اخبار چیزی از خادم حرم که به ستون بسته شد و تو انفجار حرم کشته شده نمیگه، در جوابش آقایی –حدودا 40 ساله- گفتن که "جون ِ اون خادم که چیزی نیست... مهم سقف حرم امام بود که ریخته"!! متاسفم به خاطر مغز کوچیک و ذهن بسته ی بعضی مومن نماها ... فقط همین...
البته یک توجیه عجیبی هم که شنیدم این بود که : " بیشتر زائرانی که میرن عراق ایرانی هستن، ایرانی ها بسازن استفاده ش رو هم خودشون می برن اونجا!" فکر کنین ما بیایم بگیم زائرایی که از کشورهای دیگه میان مشهد ، یه سهمی برای استفاده ای که از حرم می کنن بپردازن، مثلا اگر کمبود سرویس بهداشتی و آب خوری وجود داره برطرف کنن...!!
نمی دونم دیدید تا به حال این صحنه رو یا نه... اما من چندین بار دیدم که بعضی ها طلا و جواهراتی رو که براشون گاهی حتی ارزش معنوی بالایی هم داره رو در میارن و توی هیئت ها به نیت کمک به بازسازی عتبات می بخشن... اما کاش یک کمی فکر می کردن که حرم امام ها با گچ و سیمان هم اگه ساخته بشه مقدس می مونه... برای حفظ شان و احترام چنین مکان هایی "تمیز" بودنشون ضروریه. اما با شکوه (به معنای مجلل) بودن نه ... این گردنبند طلا رو می شد برای همین طرح کمک به ایتام خودمون که ماه رمضون ها اجرا می شه خرجش کرد... به خدا واجب تره... تا جایی که ما تجربه کردیم برکت عجیبی هم می ده به مال آدم... امتحان کنید
تو بدون بال پریدن را بلد نبودی...
اما من / چند وقتی ست هر شب بدون بال / بدون هیچ وسیله ای
به شهر خاطره های تو سر می زنم... خاطره های چندین ساله ام...
حیف نیست؟ نه. واقعا حیف نیست آدم اسم به این قشنگی داشته باشد. بعد کاری کند که همه - باور کن همه!- با اسم یک موجود چهارپا! :: "گوسفند" صدایش بزنند؟ حیف بود واقعا! ببخشید اما حقیقت بود!
بعضی وقتها دوست دارم متکلم وحده باشم... این بستن کامنت دانی بعضی پست ها علتش همین است... که فقط می خواهم نوشته باشم... بی دغدغه ی حتی خوانده شدن...
عجب خواب عجیبی بود / دم غروب بود / از ماشین که پیاده شدم چند تکه ابر توی آسمان بود/ ابرها کنار هم شبیه کلمات خاصی دیده می شدند/ یادم نیست/ انگار نوشته بود "افق شرعی"/ یک نشانه بود/ نماز نخوانده بودم/ انگار اذان مدام به تعویق می افتاد تا من نماز بخوانم/ نوشته هم هشدار بود/ حتی چیزی شبیه طاقچه کنار خیابان بود/ رویش یک مهر بود/ توی دلم گفتم" بیخیال. بعدا قضایش را خواهم خواند"/ یک دفعه ابرها پراکنده شدند/ هوا ناگهان تاریک شد/ صدای اذان مغرب آمد....
همین که بعد از مدتها آرامم برایم کافیست...
ذهنم گاهی درگیر فکر به "مرگ" می شود. نه به شکلی مایوس کننده و رعب آور. که عادی و گاهی شیرین. دقیقا همان گذرگاهی که یک بخش کوچک از زندگیست. مرحله ای برای عبور.
چند بار به شوخی وصیتی کرده ام. صدای همه درآمد که :"خیلی جوونی! این حرفا چیه؟" صحبت پسر دایی جوانمان را پیش کشیدم که یک بار به خانواده گفته بود من اگر مردم فلان جا دفنم کنید. همه بهش اعتراض کردند که "نگو، خیلی جوونی". اتفاقا علیرضا – که فقط 23 سال داشت - حدود 10 روز بعد رفت شمال و غرق شد.
اصلا، نریمان- پسر همسایه مان- که تک فرزند بود و 23 سال داشت و دانشجوی پزشکی بود و نامزد غیر رسمی هم داشت و توی جاده شمال تصادف کرد. یا مریم که 23-4 سال داشت و عقد کرده بود و توی آتش سوزی کشته شد. یا احسان، که 26 سال داشت و این یکی هم نامزد داشت و سکته قلبی کرد. یا نرگس، دختر 22 ساله همسایه که یک سال بعد از عروسی اش همراه همسر 23 ساله اش توی آتش سوختند. یا کوثر دختر 19 ساله همسایه که رفته بود شهرستان برای کنکور دانشگاه آزاد و تصادف کرد و رفت، یا پسر جوان دو تا از همسایه هایمان که مصرف مواد مخدر باعث ایست قلبی شان شد، یا پسر 25-6 ساله یکی دیگر از همسایه که بعد از نماز صبح روی سجاده دراز کشید و صبح به خاطر سکته قلبی دیگر از جایش بلند نشد. یا دختر یکی از اقوام که شب عروسی اش دچار خفگی شد.
کدام یکی از اینها فکرش را می کردند که فردا مرگ در خانه شان را بزند؟؟؟
کی گفته فکر کردن به مرگ همیشه به خاطر به پوچی رسیدن و میل به نیستی ست. اتفاقا من همیشه وقتی به همه این جوان هایی که به نوعی می شناختم و حالا نیستند فکر می کنم قدر این دم و این لحظه ای را که می گذرانم می دانم.... برای همین هم هست که گاهی شبها با یاد همین چند نفر می خوابم....
چه قدر 23 سالگی برای اطرافیان من سن خطرناک و "مرگ خیزی" بوده! فکر کنم این چند هفته را هم که برای اتمام این سن طی کنم خطر بزرگی را پشت سر گذاشته ام!


