تبليغاتX
نامردستان
 

مادرم دیشب از خاطره های کودکی ام می گفت...

توی جمعی که دختری جز من نبود (بعد از من ۱۸ سال دختری نداشتیم!) بازی های کودکانه من و ۳-۴ تا پسرهای دور و بر دعوا بازی و ماشین بازی و سواری گرفتن از پسرها و شیرجه زدن روی وسایل خانه (!!) بود.

دیشب مادرم می گفت "عجب دست بزنی داشتی!" به پسرهای اطراف - از جمله دایی کوچکم را که اختلاف سنی کمی با هم داشتیم- کلی کتک خورانده بودم! طبق نظریه قدیمی "هر چی به پسرها کمتر رو بدی بهتر میشن" با کتک خورترینشان هم از سال چهارم ابتدایی (همسن هستیم با هم ) حرف از این می زدیم که : "تو بزرگ بشی زن من میشی ؟!" .... "آره خوب ولی اول بذار بزرگ بشیم!"


از دیشب دارم فکر می کنم کودکی ام خیلی شیرین بوده. نه خیلی خیلی. از شعر و قصه خبری نبود. لوس بازی بود. بدم می آمد. عروسک هم که اصلا....حرفش را نزن... بیشتر همدم همسن و سالهای مادرم بودم یا در حال سواری...!


از دیشب کلی حسرت خوردم... به خاطر یک چیز. اینکه همه کار کردم. زدم. شکستم. یک بار وقتی ۴-۵ ساله بوده توی سراشیبی کوه پرت شدم پایین و اگر پسر دایی نجاتم نداده بود رفته بودم تا ته راه! همیشه خدا سرم شکسته و خونآلود بود. یک بار هم که میل بافتنی کنار چشمم فرو رفت. یک بار هم کلید فرو رفت توی پیشانی مبارک! با سر پایین رفتن از پله ها که جزء واجبات و یک برنامه هفتگی بود!


اما حسرت بالا رفتن از درخت توی همان روزهای شادی که دعوابازی با همبازی هایم لذت بخش ترین کار عالم بود به دلم مانده... کاش یک بار بالای یک درخت می رفتم... اگر پایین می افتادم هم عیبی نداشت... فقط دلم می خواست از یک درخت گردو بالا می رفتم! هنوز دیر نشده... یک درخت می خواهم برای بالا رفتم...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 توسط پیک سحر

دوست دارم زبانم را دوست داشته باشم.

و کشورم را

اما وقتی اطلاعاتم را برای ثبت نام به فلان ژورنال معروف می دهم باید اهل جای دیگری باشم. از هند و امارات گرفته تا مثلا یونایتد استیتس.

نامم را به فینگیلیش می نویسم. و نام خانوادگیم را.

هر چه چشم می گردانم نه زبان فارسی بین زبان ها هست و نه اسم ایران توی لیست کشورها...

پس می نویسم:

Name: peyke sahar

Country:  namardestan


این مطلب یک بار ثبت شد و سهوا پر زد! به امید پر نزدن مجددش !

پ.ن الحاقی بی ربط!: به نظرم بهتر و آبرومندتر اینه که تیمی که آدم طرفدارشه ببازه  تا اینکه مثلا با گلی که حریفش به خودشون می زنه مساوی کنه! نظر شما چیه؟


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مهر 1387 توسط پیک سحر
 

من از شما - یعنی وبلاگ شما- خوشم آمده. پس شما - یعنی وبلاگ شما - توی لینکدونی من می باشید***. تبادل مبادل هم نداریم! همدیگرو بلینکیم چه صیغه ایست؟!

**************

تو توی قلب من هستی. به یک دلیل ساده::: دوست داشتن... لینکدونی هم نداریم. "لینکدونی؟؟؟" چند تا چند تا آقا ؟!؟!؟!

میای تبادل مبادل ؟!

نیاد روزی که سرچت کنم ببینم نوشته:

 طرف با این آدرس پیدا نشد

ممکن است آدرس طرف را اشتباه وارد کرده باشید و یا طرفتان وارد لینکدونی کس دیگری شده باشد!

taraf not found
 



 *** البته ممکنه وبلاگی صرفا به دلیل دسترسی راحتتر توی لینکدونی ثبت بشه. یا برعکس::: بازدید از وبلاگی جز واجبات روزانه باشه اما اینجا ثبت نشه. سوء تفاهم نشه!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 توسط پیک سحر

ساعت چهار صبح حرکت کردیم. چهار ساعتی راه کوبیدیم و رفتیم. صاحبخانه خواب بود! چهار ساعت دم در خانه اش نشستیم... دور زدیم... چهار ساعت راه کوبیدیم و  برگشتیم ...

Image and video hosting by TinyPic

 این هم قسمتی از راهی که امروز کوبیدیمش!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 توسط پیک سحر

امروز. اولین روز کارآموزی بالینی. توی بیمارستان ///  هم رشته ی خود ما بود. مقطع دکترا /// خیلی جدی یک جمله گفت:

اگه رسالتی که به دوشتون هست رو بدونید همین الان میذارید میرید!


شب قبل از شروع کارآموزی بالینی. یکی از پرونده های ترم پیش رو مرور می کردم:

بيمار بي سواد است . از نظر شنوايي ضعيف است. از نظر هوشياري تا حدودي ضعيف است.
فرزندي ندارد و با همسر خود زندگي مي كند.
وضعيت مالي بيمار بسيار ضعيف است (ماهيانه 50هزار تومان به اضافه كمك هاي فاميل) و نگران هزينه بيمارستان است و به اين خاطر اصرار دارد كه حالش خوب است و بايد مرخص شود.

وضعيت مالي بيمار بسيار ضعيف است و به اين خاطر اصرار دارد كه حالش خوب است و بايد مرخص شود (؟؟؟؟)
 
 

امروز یک حرفهایی هم زد در مورد چشم کور بعضی دکترها... که فقط پول میبیند. 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 توسط پیک سحر

پست "ایران" رو اشتباها حذف کردم! چند شب پیش هم نزدیک بود کل وبلاگ رو حذف کنم! عینک نمی زنم همین میشه دیگه!

 


این و بدون اینکه بدونم برای کی هستش یک جایی خوندم:

تا رسیدن چه قدر فاصله بود

راه دل را تو مخــــــتصر کردی

 --------------------

ناگفته پیداست که هر "کوتاه شدن راهی" خوب نیست. شاید میان بر از وسط آتش رد شده باشد...

و گاهی میل داریم با سر بپریم وسط آتش ...


نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم مهر 1387 توسط پیک سحر
 

یکی از بهترین مقاله هایی که برای پروژه بالینی م پیدا کردم مقاله ای بود از دانشگاهی اسرائیلی!


حالا موندم ازش استفاده کنم یا به منظور به رسمیت نشناختن این "غده سرطانی" بذارمش کنار!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم مهر 1387 توسط پیک سحر

 

اي دوست چه پرسي تو که:

                             _ " سهراب" کجا رفت؟

                      _سهراب،

                           "سپهري" شد و

                                        "سروقت ِ" خدا رفت!

او نور سحر بود کزين دشت سفر کرد    ///        او روح چمن بود که با باد ِ صبا رفت

 همراه فلق در افق تيره ي اين شهر     ///        تابيد و، به آنجا که قدر گفت و قضا،

                                                                                             رفت

ناگاه چو پروانه، سبک خيز و سبکبال ،

 پيدا شد و    ///      چرخي زد و        ///        گل گفت و،

                                                                      هوا رفت!

 ********

اي جامه شعرت "نخ آواز قناري"

رفتي تو و از باغ و چمن، نور و نوا، رفت ...*


۱۵ مهر تولد سهراب سپهری ست. روحش شاد.

* شعر از فریدون مشیری بود. کتاب بازتاب نفس صبحدمان


نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم مهر 1387 توسط پیک سحر

 

عـــددها را یک جورهایی شبیه آدمها میبینم و به هر کدوم یک احساس خاصی دارم! و امروز عددهای خوبی داشت! 14/7/87... از 87 که بگذری 2 تای دیگری همیشه دلشوره هام رو کم کردند.

و امروز روز خوبی بود برای من: صبح سعی کردم با لبخند از خواب بیدار شم و سریع هم خونه رو گذاشتم روی سرم با صدای موسیقی. رفتم دانشگاه: برای پروژه بالینی دقیقا با استاد دلخواهم افتادم. و بعد برای پروژه جامعه کلی مقاله خوب پیدا کردم. و چون استاد راهنمام نبود خودم سرخود موضوع قبلی پیشنهادی ایشون رو رد نموده و سرخود و خیلی سرخوش موضوع دیگری رو تصویب نمودم!

سر خیابان دانشگاه - بعد از سه هفته - همشهری.جوان خریدم و بعد رفتم انقلاب... که چه قدر چرخیدن توی کتاب فروشی های بین میدون و خیابان 16 آذر رو دوست می دارم. رمان 1984 جورج اورول رو خریدم و  2 کتاب داستان از مصطفی مستور و 40 نامه نادر ابراهیمی به همسرش و کتاب جامع تیزهوشان کلاس پنجم ابتدایی! - مثلا رفته بودم فیزیولوژی گایتون بخرم!!-   و بعد هفتمین آلبوم خواننده ای که دوستش دارم رو ...

تازه یک شعر از افشین سیاهپوش رو قبلا حفظ بودم و فراموش کرده بودم یادم اومد. که می گفت:    ***  "دیگه چشمای تو یادم نمیاد / دل رسوای تو یادم نمیاد / تو چه کار کردی با این خونه خراب؟؟؟ / که قسمهای تو یادم نمیاد / من ِ عاشق از تو دلگیر شدم / تو غم باختن تو پیر شدم / این همه خاطره رو می خوام چه کار؟؟؟ / وقتی از داشتن تو سیر شدم /// تو عزیز دردونه بودی واسه من / تو نه گل؛ گلخونه بودی واسه من / به خدا قسم که یادت نمیاد / یه روزی دیوونه بودی واسه من /// نه دیگه گلخونه ای هست نه گلی / نه دیوونه ای برای دیدنم / خوش دارم مثل تو زندگی کنم / آره من عاشق عاشق شدنم ....!" ***

 

امروز کلا روز خوبی بود. روز چهارده از برج هفت.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم مهر 1387 توسط پیک سحر

کی گفته نباید فوتبالی بود؟ و مثلا برای گل علی کریمی یک متر از جا نپرید و موقع گل خوردن پرسپولیس خود رو به خواب نزد!

اصلا بد نیست آدم از شب قبل از بازی دم ورزشگاه آزادی خوابیده باشه برای دیدن مسابقه فردا یا از فلان شهر کوبیده باشه اومده باشه تهران...

بیا.... برو... فوتبالی باش. اما قبلش "انسان" باش. متوجهی که؟

مسابقه تمام شده. این یکی مربی گفته : "پرسپولیسی ها یک گل بزن زیرش زدند"

اون یکی حالا مودب تر برخورد کرده و گفته "به خاطر این بازی دفاعی به آقای قلعه نویی تبریک میگم."

قصه فقط این نیست. نیکبخت هم گفته "از دقیقه یک تماشاچی های استقلال شروع کردند به خودم و خانواده ام ناسزا گفتند"! البته  فیلم خودش رو هم دارن برسی می کنن تا حرفای زمان تعویضش رو لب خوانی کنن!

تلویزیون هم (تو بخش خبری ۲۰:۳۰) موقع پخش گزارش از ورزشگاه صدا را قطع می کنه تا شعارها را نشنویم.  پرچم های قسمتی که شعار می دادن آبی بود. برادرم با اعتماد به نفس میگه: این پرسپولیسی ها عجب بی ادب هستنا! میگم "آره! احتمالا لباس پنجم پرسپولیس آبیه!"


چند روز پیش از خیابونی رد می شدم. چند تا پسر 12-13 ساله سر مسئله ای اختلاف پیدا کرده بودن و تند با هم صحبت می کردن. تا صدای یکی بالا رفت که ناسزایی بگه اون یکی آروم گفت :"یواش!! خانوم داره رد میشه"!!

هر کی می خوای باش. حالا مربی. بازیکن. یا تماشاچی دوآتشه فوتبال. درک و ادبت به اندازه یک بچه 12 ساله هم نیست؟

395586-orig.jpg


395578-orig.jpg


پ.ن: برای خرید یک دستگاه فاکس جهت تضمین حضور در جام باشگاههای آسیا، هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!!  "روابط عمومی باشگاه فرهنگی ورزشی استقلال"

 


نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم مهر 1387 توسط پیک سحر
 

همیشه برگشتن به عقب و مرور دلنوشته های قدیمی خوشایند نیست...

باید این بار توی ادامه مطلب دنبالت بگردم... باید این بار مخفیانه تر....

"امشب به قصه دل من گوش می کنی؟؟؟؟؟"



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم مهر 1387 توسط پیک سحر

این عید را با آن یکی عید اشتباه گرفته ام! اشتباهی دارم زیر لب "بوی عیدی بوی توپ" می خوانم!! مخصوصا که مادرم سریع عیدی ها را آماده می کند! یکی زنگ می زند. آن یکی پیامک می فرستد. تلفن مدام زنگ می خورد... من مدام شعرهای بی ربط زمزمه می کنم . انگار توی گوشم ام.پی.تری پلیر روشن کرده اند. یکی دارد می خواند:

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی


چه قدر این جمله که "به یاد همه کسایی که پارسال ماه رمضان در میان ما بودن و امسال نیستن..." جمله ی رو اعصابیست! پارسال چه کسانی بودند...؟  دو تا از همسایه ها... چند نفر از اقوام... یکی از بچه های دانشگاه که توی راه جمکران تصادف کرد...

خدایا بیست و چندمین رمضان بود... اما چند تا مانده به آخری بود؟؟؟ کاش به من یکی می گفتی...

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم مهر 1387 توسط پیک سحر

 

حقیقتش دانشگاه برام کعبه آمال نبود. هیچ وقت. اما خوب... قبولیش خیلی درد داشت! اون هم توی رشته ای که دوستش نمی داشتم...

روزی که رفتم سالن ورزش دانشگاه تو ولنجک برای ثبت نام مثل خواب برده ها مات و منگ بودم! اون وسط صدای التماس یکی از هم رشته هام رو شنیدم که اصرار می کرد جا به جاش کنن و بذارن از مهر بره... پرسیدم جریان چیه. واسم تعریف کرد. خداییش دلایل و صحبتاش سنگ و آب می کرد! خلاصه حس انسان دوستی ما تو یک موقعیت نامناسب به شکلی ابلهانه بیدار شد و فوران کرد! جا به جا شدیم باهاش!

چند دقیقه بعد شنیدم داره به یکی دیگه از بچه ها خیلی آروم و در گوشی -در توضیح علت اصرارش- میگه "ورودی بهمن بودن یه درد سرهایی داره.."! خودم و زدم به نشنیدم و بنا رو گذاشتم رو صحت حرفهاش.

گذشت و گذشت... تا رسیدیم به ترم پیش که کارآموزی داشتیم. ایشون ترم آخر و من یکی مونده به آخر.. تو درمانگاه چند دقیقه ای وقت آزاد داشتیم که سر صحبتمون باز شد و گفت برای مهاجرت به کشوری دیگه شرایطش طوری بوده  که باید یک ترم دیرتر فارغ التحصیل می شده و حالا به بن بست خورده. جالب بود!

آروم و یواشکی در گوش خدا گفتم: "نه دلم خنک شد. نه بدجنسیم گل کرد و گفتم حقش بود! نه ... اتفاقا چون از این نظر شرایط مشابهی داشتیم یک آن نزدیک بود دلم هم براش بسوزه... اما. فقط اون چوب بی صدایی که بعضی وقتا بعضی آدمها رو باهاش ادب می کردی دیدم...! "


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم مهر 1387 توسط پیک سحر

. آنتی ویروس نصب کردم و اسکنت کردم. مدام پیغام می داد که:

... Contains signature of the Script virus

ویروس اینفورمیشن را نگاه می کردم. همه ی فایل های ویروسی توی قلبت بودند. گویا ویروسش خیلی قوی بود. تا به دادت برسم مرده بودی!--> اینجا: توی قلب من.

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ششم مهر 1387 توسط پیک سحر

بحث و حتی جنگ بر سر عقیده را می توانم قبول کنم. اما جنگ بر سر خاک برام خیلی بی معناست. "این رود مال من. این یک وجب خاک مال من. این جزیره مال من. این ..."

تا ساعت سه بامداد با خواهرم بحث می کردیم در این مورد. از این بحث ها که هر دو طرف نظر، موضع و نتیجه گیری یکسانی در مورد موضوعی دارند اما باز با هم بحث می کنند !

.......................

گفتم: مگر نه اینکه "جان" آدم امانت الهی ست نزد انسان و آدمی موظف است به حفظش ؛مگر زمان دفاع. آن هم به شکل معقول. پس این عملیات استشهادی دیگر چه صیغه ایست... مواد منفجره ببندم به خودم برای حمله به دشمن. همین سلاح را نمی شود به شکل دیگری ازش برای انهدام تجهیزات دشمن و کشتن اش استفاده کرد؟

گفت: حتی برای این عملیات ها دوره آموزشی عقیدتی می بینند. ثبت نام می کنند از قبل...

.......................

گفت:همین نقاشی خانوم شهادت طلب را روی دیواری در خیابان مطهری ندیدی؟

گفتم: آره دیدم. بیست و دو-سه سالش بوده گویا. با دو بچه کوچک   (؟؟؟)

گفت: حالا این دو تا بچه را چه طوری رها کرده به خاطر عملیات استشهادی (؟؟؟)

گفتم: توی عملیاتش فکر کنم یک پایگاه نظامی منفجر شد و ده- یازده نفر اسرائیلی کشته شدند....

.........................

گفتم: هنوز نمی فهمم.. مگر آدم چند بار زندگی می کند که یک بارش را درگیر جنگ بوده باشد... تمام طول عمر را...

گفت: آرامش است که مهم است. اینکه حتی بچه های کوچک هم درگیر جنگ باشند... (؟؟؟)

گفتم: این همه سال. نمی شد کاری برای صلح کرد؟

گفت: تعصب بر سر خاک ... (؟؟؟؟)

گفتم: چند وقت پیش عربستان (به اسرائیل) گفته برای نابودی فلسطین از هیچ کمکی فروگزار نمی کنیم...

گفت:..... (؟؟؟)

......................

هیس! برقها را خاموش کن! ساعت سه شد!

....................

* چند هفته پیش یکی از اعضای خانواده سفری علمی داشت به کشوری اروپایی. عکسی گرفته بود از دیوار نوشته ای. پرسیدم : "معناش" ؟ گفت نوشته :" فلسطین باید نابود شود". همین!


نوشته شده در تاريخ جمعه پنجم مهر 1387 توسط پیک سحر
 

مادرم همیشه از نفرین و لعن می ترسه. مدام توصیه می کنه کسی رو نفرین نکنین. چون ممکنه برگرده به خود آدم.

اما امشب مستند دفاع مقدس رو که نگاه می کردیم دیدم داره زیر لب یه چیزایی میگه. کسی را لعنت می فرستاد که بلایی سر زندگی های مردم آورده....


یک بار به شوخی به مادرم می گفتم بی خودی به ما می گن نسل سوخته!

نسل سوخته شما بودین که جوونی تون تو دلهره رفتن یه رژیم و اومدن یه رژیم دیگه گذشت...

شما که مردهاتون فردای روز عروسی عازم جنگ بودن...

شما که روز تولد بچه هاتون توی بیمارستان بدون "همسر" بودین...

نسل سوخته شما بودین که جوونی تون رو دادین و پی سرپناه دویدین وقتی آژیر قرمز رو شنیدین... وقتی دو تو خونه اون طرف تر - که چند روز بعد عروسی داشتن- موشک خورد و شماها بارها با خودتون گفتین "اگه دو تا خونه این طرف تر خورده بود...."


 دیدن مستندی که این شبها ساعت نه و نیم از شبکه یک پخش می شه از اون جهت برای من جالبه و گاها دنبالش می کنم که سعی نمی کنه مدام از "دلاوریهای رزمندگان" تعریف کنه! بلکه یک جاهایی هم از ناموفق بودن بعضی عملیات ها و تاکتیک های جنگی صحبت می کنه. یک جور نقل داستان بدون قضاوت های احساساتی.

دیشب می گفت: امام خمینی سال ۶۱ گفتن جنگ تمام! اما محسن رضایی و یک نفر دیگر دلایلی آوردن که بهتره جنگ رو ادامه بدیم! زیر لب گفتم: "احمق"!  ادامه دادم: "مامان پسر خود امام هم توی جبهه بود؟"

مادرم جواب داد: نمی دونم اما نوه امام زیاد جبهه می رفته گویا.

گفتم: "نه! پسرش رو می خوام بدونم. همین پسرش که همه جا همراهشه. همین که وقتی امام داره از واجب بودن جهاد می گه کنارش نشسته" مادرم سکوت می کنه... نمی دونه


می پرسم اینها که این همه آیه جنگ و جهاد وفلان برای مردم خوندن چرا خودشون ... چرا همه شون تو بستر بیماری می میرن؟ جنگ برای خودشون قدغن بوده؟ و برای بچه های مردم واجب؟؟؟"لابد سعادت نداشتن خب"!! 

 منظورم به امام نیست. شاید هم همین پسری که همیشه توی فیلم ها میبینیم توی حسینیه جماران زیر سایه پدر بزرگوار نشستن زیاد جبهه رفته باشن. چه می دونم! اما... خیلی سواله واسم... خیلی زیاد... چرا خودشون....

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم مهر 1387 توسط پیک سحر
درباره وبلاگ
می نویسم
تا شاید/
چون باید...
فراموش نکنم ....

...............
آرشيو مطالب


Blog Skin