تبليغاتX
نامردستان

امشب "علی" را توی این شعر و آهنگ می بینم. "گوهر نه صدف".

 امشب علی را با همین شعر حس می کنم. دوست می دارم. می فهمم. می شنوم. می دانم که برایش همین مهم است.


شاه مردان علی

نور یزدان عـلی

جان جانان علی  یا علی

تاج هـفت آسمان

بر زمین و زمان

حکم و فرمان علی  یا علی

 

گوهر نه صدف گشته طالع تو را از گریبان علی یا علی

ای می ِ سرمدی، تا ابد مست تو می پرستان علی یا علی

 

ای شفیع همه روسیاهان علی

ای پناه دل بی پناهان عــــلی

روح قــــــــرآن علی یا علی

مانده کشتی به گل ای تو سکان علی

نیستان را رسان تا به هستان عــلی

تا به سامان علی یا علی... 

از طلب تا فنا تا به ملک بقا نور ایمان علی یا علی

نای بشکسته را فرصت گفت و گو در نیستان عـلی یا علی

یاور بی کسان، یار گمگشتگان در بیابان علی یا علی

شد لبالب ز خون چون شفق سینه ام، ای تو درمان علی یا علی

...............

 

فقط خودت خبر داری و خدا که چه شبها تا دم صبح این آهنگ را گوش دادم و چشمانم دریا شد... امشب فقط می خواهم واسطه شوی...بین من و خدایی که می دانم حرف تو را پس نمی زند... فقط همین.

("گوهر نه صدف" از کارهای چند سال پیش  ".ش.ک.ی.ل.ا." ست.)

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 توسط پیک سحر| |
 

دوشنبه صبح امتحانی داشتیم که نمره دادنش ماجرایی داشت. امتحان کارآموزی که به خاطرش کلی جان کنده بودیم . مراحل اداری طی کرده بودیم. نامه برده بودیم فلان اداره. کارخانه پیدا کرده بودیم برای کارآموزی و... و دانشگاه هم این وسط هیچ کاری برای ما نکرده بود.

ماجرا این بود که استاد به تعداد اقلام لوازم آرایش استفاده شده نمره می داد... خانوم خیلی منصف روی صفحه اول گزارش کار نوشت: ۱۵

و چه قدر دلم برای قلب "کثیفش" سوخت...

 

تازه حالم وقتی بدتر شد که توی راهرو ایستاده بودم و صدای استاد دیگری را از اتاق رو به رویی شنیدم که به دو تا از دانشجوها حرف از ارجاع به تشخیص هویت و اینها می زد که : چه خشگل شدی!! وقتی با خنده بیرون آمدند دو تا دختر برنزه ی خیلی زشت اما جلف ... خوب !!

نمی دانم... این آدمهای خیلی کثیف ارزش این همه آیه و حدیث خواندن برای ارزش و شان معلم و استاد را دارند؟؟؟ زیر دست چه کسانی داریم درس می خوانیم. خدایا به داد برس...

از این nnftri و sbmu لعنتی دارم می ترسم. دارند من را کجا می برند؟؟؟

البته باز شروع به مقایسه نکنید . توی همه دانشگاهها و دانشکده ها از این خبرها هست... بدتر از اینش هم هست.. آمار خیلی جاها را دارم...

 دوست دارم یک خط علامت سوال و یک خط علامت تعجب آخر مطلبم باشد....

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 توسط پیک سحر| |
 

امروز با بچه ها رفته بودیم لوازم التحریر فروشی روبروی دانشگاه. گفتم: " آقا. یک جعبه مداد رنگی..." صدای خنده همه رفت هوا! دوستم گفت: "مارک خوبش رو بدید آقا! می خواد باهاش ماه و ستاره بکشه!"

امروز به استرس برادرم که هنوز یک هفته مانده به اول مهر حتی مداد رنگی هایش را هم خریده تا برای سال پنجم بچه مدرسه ای شود حسودی ام شد.

یک لحظه دلم خواست کلاس اولی بودم: یادش بخیر! متعجب بچه ها را نگاه می کردم... "اینا چرا گریه می کنن"؟! توی کلاس بد اخلاق ترین معلم مدرسه -خانوم محمدی- تا آخر سال -به قول کلاه قرمزی- یک لنگه پا گوشه کلاس ایستاده بودم!

یک لحظه دلم خواست کلاس دومی بودم: خانوم سمنانیان... چه قدر اصرار داشت "گیتی جون" صدایش بزنیم سر کلاس...  روز کارنامه دستم را گرفت کشید توی دفتر معلم ها و به مادرم گفت :"اگر پسر بود مجبورش می کردم جهشی بخونه تا یه سال زودتر بره دانشگاه ...".چه قدر نگرانمان بود. دختر دندانپزشکش -هدیه- هر چند وقت یک بار برای دیدن دندان بچه ها می آمد کلاس مادرش!

یک لحظه دلم خواست کلاس سومی بودم: که هر از گاهی خود شیرینی ام گل کند و کشوهای میز خانوم سلماسی را مرتب کنم و او هم هی تکرار کند "عجب کدبانویی هستی..."! و خط خوشش را به ما داد برای یادگاری...

یک لحظه دلم خواست کلاس چهارمی بودم: خانوم فکری. خشن! که هر کسی مشق نمی نوشت بزند توی گوشش! و من از این معلم خشن آن قدر نترسم که میز معلم را بکشم کنار نیمکتم! نه اینکه حتی خودم بروم نزدیکش!

یک لحظه دلم خواست کلاس پنجمی بودم: خانوم دانش که از بس همراه صبا آویزانش بودیم آخر سر دست برد توی معدلمان و هر دو را کرد ۲۰! یادش بخیر! به مادرم گفته بود: "دخترت که توی کلاس باشد کلاس نیاز به معلم ندارد. بس که هیس هیس می کند برای ساکت کردن بچه ها"!

یک لحظه دلم خواست باز "قبادیان غربی" را با آقا ثابت -راننده سرویس ثروتمندی که روزی معلم بود و حتی فردای روزی که سکته کرد آمد دنبال ما- تا خود جردن تخته گاز بروم و  با بچه ها سر اسم سفارت خانه ی رو به روی مدرسه شرط بندی کنم--> سنگال! من می گفتم Senegal اما دوستم می خواند Sangal !

یک لحظه دلم هوای بن بست دلگیر دبیرستان را کرد... سه تا خانه ی قدیمی توی درّوس که از وسط دیوار حیاط ها با دو تا در وصل شده بودند به هم...

هوای نسرین خاله! دبیر ریاضی جیغ جیغویی که وقتی یک بار به خاطر مانتوی سبزش گفتم "بوی خیار میاد" پقی زد زیر خنده و گفت یکی طلبت! 

هوای دبیر تاریخ سوم دبیرستان که یک بار حرفش را قطع کرد و گفت "تو بالاخره یه روزی نظام آموزشی رو متحول می کنی"!

 و دبیر شیمی خیلی جدّی سال دوم و سوم که وقتی صدای عطسه ام بلند می شد و می گفتم "سلام بوآ "! بی صدا می خندید!

هوای روزهایی  که از کنار مدیر مدرسه راهنمایی مان با شلوار چهار خانه اش رد می شدیم و دوستم بلند می گفت: "بچه ها بیاین جدول حل کنیم" !

هوای خانوم اعتضادی. دبیر ادبیات راهنمایی ام که به خاطر بودن در کلاسش سه ماه اعتصاب کرده بودم!

حتی هوای روزی که مادر زینب مرد... که فقط بیست روز به کنکور لعنتی مانده بود...

  *یک بار که نوشته ام را کامل خواندم تازه متوجه شدم این سالها چه قدر معلم بداخلاق داشته ام!!*


امسال تا بیست مهر ماه تعطیلم. برای شروع کارآموزش بالینی ... امسال هم خاطره ی اول مهر ندارم... مثل سالهای بعد...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 توسط پیک سحر| |
 

دیشب که دفتر یادداشت های روزانه ام را ورق می زدم دیدم "زندگی" چند جای آن - با تاکید وتشدید- نوشته:

"مردها همه به یک اندازه بد نیستند. اما از همه شان به یک اندازه ای باید ترسید "


۱- لطفا کسی موضع نگیرد

۲- لطفا کسی به خودش نگیرد

۳- خودت را در این مورد استثنا ندان. حتی شما دوست عزیز!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 توسط پیک سحر| |
 

 

اگر قرار باشد یکی تا  "ابد" برایت باقی بماند

زنده بماند

این یک نفر چه کسی ست؟

اگر یک جرعه آب حیات داشتی به چه کسی می دادی؟

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 توسط پیک سحر| |

  

مواظبم لباس ها و کفشم خاکی نشود

هیچ کدام هنوز سنگ ندارند

فقط خاک است و آب و گلاب

یا خاکی خواهی شد یا گل آلود ...

ناگهان شعری از فریدون مشیری روی لبهام می آید. آرام زمزمه می کنم با خودم:

 

بر خاک چه نرم می خرامی ای مرد

آن گونه که بر کفش تو ننشیند گرد

فردا که کنی جهان بدرود به درد

آه آن همه خاک را چه می خواهی کرد؟؟؟

Image and video hosting by TinyPic

 

 بی خیال قدم می زنم... تمام لباس هام یا خاکی شده یا گلی...

(عکس برای عصر همین  پنجشنبه... دیروز... قطعه ۲۵۳... تا پنجشنبه بعدی چند تا از این خانه های خالی صاحب دار می شوند؟؟؟  تازه معنای " تا فردا کی مرده کی زنده" را می فهمم... )

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 توسط پیک سحر| |
 

خبر اول اخبار طبق معمول بمب های این "ناتو"ی ناتوست که سر افغانستان ریخته! افغانی ها دارند جیغ می کشند بالای سر جنازه ها ... مادرم زیر لب می گوید: "این بیچاره ها هم که..." و بعد نخست وزیر فلان کشور که رفته توی یک برنامه آشپزی شرکت کرده و به خاطر غیرقانونی بودن این کار عزل شده...! 


و آخر که تازه می خواهم صداها را خفه کنم -بس که از این خبرهای تکراری حال تهوع به آدم دست می دهد- تازه از فلان شهرستان می گوید که ۱۴ نفر را امروز سیل برد پیش خدا و سقف خانه های مردم توی خوزستان را باد از جا کند و ۴ نفر کشته شدند.

خاموشش می کنم این مایه عذاب را... "تازه خبر ندارم که شب قرار است اخبار از آزمایشی بگوید که ممکنست زمین را به کام یک سیاه چاله ببرد!" به مادرم می گویم: خوب است اگر چنین اتفاقی می افتد همه با هم بمیریم! اگر بعضی ها بمیرند و بعضی دیگر زنده بمانند آن نیمه ی باقی مانده باز باید بدوند خرابی های بعد از آزمایش را صاف و صوف کنند!

 باز هم پناه می برم به کامپیوتر --> این جا لااقل چیزهایی دارم که خودم انتخابشان کرده ام. مثل تلویزیون و رادیو هم نیست که بی وقفه فک بزند و هر جایش را که یک کمی دوست تر داشتی از دستت برود و عقب زدنی در کار نباشد...

موسیقی... این پناهگاه آخر است. به لیست ها نگاه می کنم... معین. جهان . شکیلا. بدون کلام. شادمهر... والسلام... دومی را انتخاب می کنم. تراک ششم...

این یکی هم دارد آیه یأس می خواند که!!:

 "چی مونده امروز یادمون/ از اون همه درس و کتاب/ کجا کشیده کارمون/ حتی نمی دیدیم تو خواب/ به دل هزار تا آرزو/ تمومشون نقش بر آب/ نوبت به نسل ما رسید/ یک دفعه دنیا شد خراب/.... "  !!!

صدای این یکی را هم می بندم. آخرین مسکّن و پناه من "سکوت" است...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 توسط پیک سحر| |
 

به اصرار برادر عشق فیلمم نشستیم یکی از همین فیلم فارسی های  جدید رو  نگاه کردیم:  "کلاهی برای باران"

از کل  حدود ۹۰- ۱۰۰  دقیقه ی فیلم فقط اندازه ی ۱ دقیقه حرف حساب شنیدیم که رضا عطاران و حدیث فولادوند به هم می گفتن:

ابی: این بزک دوزک ها اختراع آدماییه که فکر می کردن زشتن

باران: خوب حتما زشت بودن!

ابی: نه بابا! این حرف و نزن! هر کسی یه جورایی قشنگه!

باران: معلم بازی در نیار. قیافه ی آدما با هم فرق می کنه... یکی زشته یکی خشگل.

ابی: نه.  فقط فرق داره!!  نه من اینو قبول ندارم. مثل منظره هاست دیگه. نمی شه بگی کوه قشنگه دریا زشته. یا برف زشته بارون قشنگه!

باران: خوب بارون که قشنگه!

ابی: آره! قشنگه. ولی بدون آرایش...!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 توسط پیک سحر| |
 

 

جهاد زن چیست؟!

۱- تربیت فرزندان         ۲- آراستگی و زیبایی برای همسر     ۳- مدیریت امور خانه


اول به سوال بالا جواب بدید تا بگم می خوام چی بگم!

نمی دونم این مسابقه "یکصدویک" رو که بعد از افطار از شبکه سه پخش می شه رو دیدنن یا نه. به خاطر شکل جدید برنامه برای ما جالبه و  هر شب می بینیمش و گاهی سر جواب سوالات با برادرم شرط بندی هم می کنیم. اما سر این سوال که امشب توی این مسابقه مطرح شد من با اطمینان کامل و با صدای بلند گفتم: "گزینه آخر"!

خیلی هم به جوابم مطمئن بودم؛ اما وقتی مجری گزینه دوم رو گزینه ی صحیح اعلام کرد برق ۳ فاز از سرم پرید. واقعا متعجب شدم. آخه جدا از این که فکرمی کردم گزینه آخر از همه به شعارهای دین ما در این موارد نزدیک تره، قبلا جمله ای هم شنیده بودم که می گفت جهاد زن تربیت صحیح فرزند و مدیریت خانه و خانواده ست.

از بعضی حرفها -حتی اگر به اسم حدیث و آیه تحویل ما بدن- فقط بوی توهین به مشام می رسه.

با صدای بلند توی خونه می گم همینه دیگه؛ سر زن رو با آراستگی در منزل گرم کنین تا ... مادرم سریع جواب می ده این بد بینی های تو بالاخره کار دستت می ده.


سوال های بی شمار  من و کی جواب می ده؟؟

- حالا سنگر این رزمنده های بزک کرده کجاست؟ خیابون که جزئش نمی شه. نه؟!

- اگر مغز آدم رو می خوان در این حد بسته نگه دارن  که "آراستگی و زیبایی برای همسر" جهاد توست دیگه این همه شعر و شعار خوندن از نقش سازنده ی زن در حفظ کیان خانواده چیه؟ با بزک کردن کیان خانواده من محکم می شه؟؟؟ 

- این نوع جهاد مورد تایید زنانی نیست که برخورد با لایحه حمایت از خانواده رو کار افراد "سیاست زده" و "احساساتی" می دونستن؟! این یکی از کجا پیداش شد؟؟

- حالا این جهاد با کدوم مارک تجهیزات جنگی پسندیده تره؟!؟

- این جهاد از کدام یک از انواع جهاد هستش؟؟؟؟ جهاد واجب هست یا کفایی؟!؟!

اگر زنان بزک کرده به قدر کفایت دور و بر همسرِ من نوعی باشه این وظیفه از دوش من برداشته می شه؟! نه؟!

- جهاد در حضور دیگران اعم از محارم و اغیار آزاد است؟! (خوب معلومه که نه!)


این چیزها رو که می شنوم یا می بینم یا جایی می خونم، دلم می خواد برای زندگی برم توی یک غار، کوه، دشت، جنگل، جایی که هیچ همسنگری توش پیدا نشه...! دارن حال من و از خودم به هم می زنن... ببخشید اما این سوال های بی جواب حالم رو از انسان بودنم هم به هم زده...

...خیلی عصبانی ام... خیلی زیاد...

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 توسط پیک سحر| |

 چند سالی هست که با رسیدن ماه رمضان یک خاطره برام زنده میشه. چندین سال از این اتفاق گذشته. تقریبا ۹ سال.


سه ماه بود اعتصاب کرده بودم.

سر کلاس نمی رفتم و برای اینکه اعتراضم رو به تعویض کلاسم به مدیر مدرسه -که معتقد بود بهتره من و دوستانم توی یک کلاس نباشیم اما با این جابه جایی عملا ما رو تو یک کلاس جمع کرده بود! - نشون بدم گاهی صندلی میذاشتم توی راهرویی که بین حیاط و دفتر مدیر بود و اگر عشقم نمی کشید سر کلاس برم همون جا می نشستم و سر کلاس نمی رفتم.

سه ماه همین طوری گذشت و حتی چند تا از دبیرا هم واسطه شدن تا اینکه ماه رمضان رسید.

بعد از سحری خوردن بود که یکی از فامیلا زنگ زد و خبر داد دختری از اقوام دور-که من حتی تا اون روز یک بارم ندیده بودمش- به رحمت خدا رفته. دختری که عید فطر قرار بوده مراسم بله برونش باشه!! حالا تو یه آتیش سوزی ...

اون قدر از شنیدن این خبر ناراحت بودم که توی مدرسه وقتی صدای قرآن رو می شنیدم آهسته اشک می ریختم (توی مدرسه روزی یک جزء قرآن می خوندیم) ... بدون اینکه حتی بهاره رو یک بار هم دیده باشم...

همون لحظه های جاری شدن اشکای من بود که مدیر مدرسه رد شد و به خیال اینکه من هنوز از جا به جایی کلاسم غصه دارم! صدام زد و بعد از اتمام تلاوت قرآن بهم گفت می خوام ببرمت کلاسی که دوست داشتی! کلاسی که دوستام توش نبودن اما فوق العاده با صفا بود! کلاسی که بچه هاش دو گروه شده بودن (خرماهی ها که ترک بودن و گز ماهی ها که اصفهانی بودن!) و هر کاری تو کلاس انجام می شد به جز درس خوندن... اما صفا غوغا می کرد!

حالا هر سال ماه رمضان که میشه یاد بهاره می افتم که چه طور به خاطرش اعتصاب سه ماهه ام شکست. بدون اینکه دیده باشمش احساس می کنم می شناسمش. انگاری که یه دوست ...

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 توسط پیک سحر| |
شانزده شهریور (نمیدونم چرا اول اشتباهی نوشتم خرداد!). ساعت تقریبا ۱۰ و ۱۶ دقیقه صبح...

انتخاب واحد

ترم آخر

هیچ وقت این طوری از نامعلوم بودن آینده به هیجان نیامده بودم! اینکه ندونم این آخرین باریست که دارم انتخاب واحد می کنم یا سال های آینده هم...

توی سایت نشستیم. من مدام برمی گردم دوستانم رو نگاه می کنم.هر چند اونها متوجه دلیلش نمی شن. اما می خوام خوب نگاه کنم تا این تصویر کامل و شفاف توی ذهنم بمونه. شاید آخرین باری باشه که این صحنه رو میبینم...

....

از هیچ جای دانشکده به اندازه ی این حیاط خاطره ندارم...

از این نیمکت های سنگی که توی این عکس برف روش رو پوشونده...

از این در رو به رویی.. کتابخونه . که همیشه از ترس تعلیق عضویت خنده هامون و به زحمت توش فرو می خوردیم...!

از این آب نما که همیشه وقت تعطیل شدن کلاس ها تازه راه می افتاد...!

از این... از این عکس که یادگاری موند از فردای روز تولدم -وقتی کلاس ها ۱ هفته بعدش به خاطر کمبود گاز و سردی هوا تعطیل شدن-... 

این همه خاطره رو با خودم کجا دارم می برم...؟؟؟

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 توسط پیک سحر| |
آقای دکتر خیلی باسواد که خیلی خیلی هم دایره ی لغات انگلیسی اش وسیع بوده و  و خیلی هم خوب و به جا بلد است سوادش را خرج کند روی تابلوی مطبش نوشته:

دکتر فلانی

جراح-دندانپزشک

سرتیفیکیت ایمپلنت

 

جانم؟! سرتیفیکیت ایمپلنت؟!

حالا مثلا خیلی باسوادی؟ کلمه انگلیسی می پرانی که مراجعت فکر کند خیلی "دکتری" ؟!

یاد دندانپزشک دیگری افتادم که طرف خیابان بهار دیده بودم. سه تا تابلو کنار هم زده بود. یکی در میان هم بین کلمات نوشته بود  "از سوئد"... خوب. باشه! فهمیدم!

........................

یکی از اساتیدم-دکتر ناصر کلانتری که متخصص اطفال می باشند- می گفتند توی کشوری که درس خوانده اند(فکر کنم کانادا) اصلا نوشتن سوابق تحصیلی و شجره نامه!! دکترها روی تابلوی مطب به شکلی که اینجا متداول هست باب نیست.  البته در ادامه اضافه کردند که سیستم ارجاع بیمار هم در اینجا خیلی اصولی و درست نیست. شاید علت اینکه دکترها تمام تلاششان را می کنند تا افتخارات تحصیلی شان را روی تابلو ردیف کنند همین داستان باشد. به قول دبیر عربی دبیرستانم :"خداهو الله اعلم"!

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 توسط پیک سحر| |

امسال فکر می کنم هفتمین سالی ست که وقتی به نزدیک ماه رمضان می رسیم یک دردی یک جای وجودم پیدا می شود و به توصیه پزشک کلا مجبور می شوم بی خیال روزه گرفتن شوم. امروز صبح هم با یک حالی از خواب بیدار شدم که وقتی مادر پرسید چی شده فقط یک جمله جواب دادم: "فکر کنم وبا گرفتم"!!

بعد معلوم شد که خواهرم دیشب سرما خوردگی ش را با خود اینجا آورده و از صبح هم تا ساعت 19 خواب بودم! درد کمر و مچ پا و دردهای بی ربط دیگری که از صبح سراغم آمده دارد کم کم بهتر می شود اما درد کهنه ی 7 ساله ای که 6 سال قبل هم سر همین ماه رمضان شدت پیدا می کرد قطعا نخواهد گذاشت بیشتر از یک روز در میان روزه ها را بگیرم.

چند سال پیش وقتی برای اولین بار دکتر گفت اجازه روزه گرفتن نداری چه ذوقی کرده بودم! فکر می کردم عوضش در طول سال جبران می کنم. اما زهی خیال باطل! شاید تاوان ذوق زده شدنم باشد که این درد به جای اینکه یکی دوساله بهتر شود حالا تبدیل به دردی کهنه شده که برای بیدار شدنش یک گرسنگی و ضعف نیمروزه هم کافیست...

حالا چه طوری حرف آن روزها را از خدا پس بگیرم... نمی دانم!


برای شعری که توی پست قبلی نوشتم منتظر بودم یک نفر جواب دلخواهم - ادامه ی شعر - را برایم بنویسد! اما هیچ کس ننوشت که:

دوباره پلک دلم می پرد / نشانه ی چیست....

شنیده ام که می آید کسی به مهمانی....


از همه التماس دعا دارم. با زبان روزه. سر نماز. وقت اذان. تازه می گویند دعاها وقتی جمع می شوند با هم سریع تر بالا می روند... فراموشم نکن...

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 توسط پیک سحر| |
 


دوباره پلک دلم می پرد...

نشانه ی چیست ؟!؟!؟!؟!


 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 توسط پیک سحر| |
خیلی سخته که توان کنترل اشک هات رو نداشته باشی. خیلی

چند شب پیش توی یه مجلس عروسی پابه پای خواهر کوچیک عروس نشستم به گریه! و دیروز عصر هم توی مجلس ختم یکی از اقوام نزدیک که ۹ ماه پیش متوجه شدن سرطان داره. همین یکشنبه به رحمت خدا رفت و من به خاطر کارآموزی ها نتونستم به مراسم خاکسپاری برسم. مثل اتفاقی که پارسال افتاد و تو مراسم خاکسپاری خاله ی ۲۳ ساله م شرکت نکردم. دلیل احمقانه ای بود. میدونم! اما چاره ای هم نبود.

دیروز یعنی عصر سه شنبه کلی تلاش کردم که وقت رو به رو شدن با صاحب عزا اشک نریزم و مثل کسایی که نمک به زخم آدما می پاشن تسلیت نگم. به زور خودم رو کنترل کردم و لحظه آخر وقتی پیش مادرم نشستم -زمانی که گریه ها تموم شده بود و همه به سخنرانی گوش می دادن- با صدای بلند شروع به گریه کردم... توی آغوش مادر...

به اندازه ی سالها دلتنگم انگار. اون قدر دلتنگ که یک لحظه با خودم گفتم کاش مراسم برای یکی از از دست رفته های این چند ساله ی خودم بود تا با خیال راحت اشک می ریختم. بدون تحمل نگاههای دیگران. 

دیروز دلم به جای یک قاب عکس یا حتی آغوش مادر، یک سنگ قبر می خواست برای یک دل سیر گریه کردن ... این روزها هوا اینجا بد جوری گرفته ...


* شعر عنوان از بابک صحرایی ست.
نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 توسط پیک سحر| |
روزی که گذشت روز  پزشک بود... می خواستم به پزشکان محترم تبریکی بگم.. نا خودآگاه یاد ...

به کدوم پزشک تبریک بگم؟؟به پزشک متخصصی که یک کمخونی ساده رو عفونت خونی تشخیص میده؟!

پزشکی که با مرکز تصویر برداری پزشکی تبانی می کنه که براشون بیمار بفرسته!؟

پزشکی که با چشم خودم دیدم برای همه بیماراش نسخه یک جور می نوشت؟!

 

اما خوب. ترجیح میدم اینها رو کمتر ببینم و به بقیه شون تبریک بگم. به همونا که می دونم خیلی چیزا رو بهشون مدیونم و با اینکه میدونم هیچ وقت اینجا رو نمیبینن اما می نویسم :

دکتر محسن امینی

دکتر علیرضا سعادت

دکتر جمال اخوان مقدم

دکتر افسانه قاسمی

دکتر یحیی دادجو

دکتر شاهین فتح سامی

دکتر فاطمه توکلی

و

صدها دکتر دیگری که خوشبختانه هنوز به سوگندی که خوردن وفادار و پای بند هستن.

روزتون مبارک

  

نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387 توسط پیک سحر| |