تبليغاتX
نامردستان
 

وسط این شهر کوچک که انسان فکر می کند از تمدن بشری دور افتاده از بی کامپیوتری حال بدی پیدا کرده ام!

توی کافی نت کنار دستی سعی می کند حرفهایت - یعنی نوشته هایت- را بخواند و مجبورم زود بنویسم که:

عشق "یکی بود یکی نبود" اول قصه ها نبود

عشق کلاغی بود که هرگز به خانه نرسید

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 توسط پیک سحر| |


استاد درس انسان در اسلامم از این سخنران های معروف تلویزیون بود  که با دیدنش کلی تصورم نسبت بهش عوض شد و دیگر شبیه یک "آدم حسابی" نمی تونم بهش نگاه کنم!! این آقا علاقه زیادی به شعر داشت و حین درس دادن خیلی شعر می خوند.

یک بار گفت عشق های جوون ها اکثرا مصداق این شعر شده:

"سر زلف تو نباشد

سر زلف دگری...!"

فکر می کنم این یک بار را حرف حساب ازش شنیده باشیم!

راستی. چی میشه که این جوری میشه؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 توسط پیک سحر| |
 

امشب چهلمین شب است... از یک نذر چهل روزه فقط همین یک شب باقی مانده....

 

 

به خدا می گویم: "چه طور دلت می آید..." ؟

می گوید: " ... کمی صبر کن..."

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 توسط پیک سحر| |
 

نشستیم دور هم. از هر دری سخنی و خاطره و ...

و یادمون می افته ۱۰ سال پیش دقیقا در همین روز دختر همسایه فوت کرد... باور نمی کنم که ۱۰ سال گذشته باشه. ۱۰ سال از رفتن نوعروسی که با ۹۰ درصد سوختگی ۸-۹ روزی همه رو دلواپس رفتن یا موندن خودش کرده بود. و بعد از رفتنش چه قدر اون جمله روی سنگ قبرش اذیتم می کرد که :"حجله گاه عروس..."

نشستیم با خواهرم داریم خیال بافی می کنیم.

اگر الان دختر همسایه زنده بود ۳۲ ساله بود تقریبا ...

اگر بود احتمالا یک بچه ی کوچیک داشت ...

اگر بود ...

 

دارم فکر می کنم چه جوری مرگ را می بینم. اصلا چه طوری ببینمش خوشحال می شوم. روی تخت بیمارستان یا توی خیابان. یا همین جا. توی خانه. دلم می خواهد وقتی می رسد خوشحال تر از امروز باشم... امروز حال خوبی ندارم....

۱۰ سال است روز ۱۹ مرداد فکر می کنم دختر همسایه اگر بود ...

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 توسط پیک سحر| |

 

توي اين سه شبي که نبودم زديم بيرون. ديشب هم رفتيم حرم حضرت عبدالعظيم (ع) و چشمه علي.

چند تا پسر جوان از روي صخره هايي که روي جاي جاي اونها نوشته شده بود :"شنا کردن اکيدا ممنوع" داخل آب مي پريدن. با هنرنمايي آقاي ديگري که با يک حرکت نمايشي فوق العاده شيرجه زد و گروه اولي رو وادار به سکوت کرد صداي سوت مسئولين انتظامات بلند شد و متعاقب اون برق هاي محوطه خاموش شد. حالا من می گم:

 

1)     اگر بناي کنار چشمه اثر تاريخي به حساب مياد پس اين نوشته ها (شنا کردن اکيدا ممنوع) روي اونها چه کار مي کنه؟

 

2)     اگر شنا ممنوعه شما توي آب چه کار مي کنين آقا؟!

 

3)     اگر قدمت اينجا به سال هاي قبل از هزار و سيصد و احمدشاه بر مي گرده پس کجاست تابلو و نوشته اي که اطلاعات اين بنا رو به منِ بازديد کننده بده؟؟

 

4)     آقاي موش!  شنا ممنوع است!  حتي براي شما دوست عزيز!

 

چه حالي مي شيد وقتي موجودي رو شبيه ماهي ببينيد و بعد که از آب زد بيرون و شما از تعجب  اين شکلي  شديد متوجه بشيد که طرف(!) موش بوده! چندشم شد! از بس دستام رو شستم (چون دستم توي آب چشمه بود که ديدمش که داره زیر آبی میره) پوست دستم رفت

 

5)     توي حياط حرم، وسط اعياد شعبانيه مراسم سينه زني به راه بود! بايد بوديد و مي ديديد!

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387 توسط پیک سحر| |
 

 

امشب توی یاهو کلی جست و جو کردم تا مصراع اول این شعر را پیدا کنم

"عشق آمدنی بود ، نه آموختنی"

و سه بیت شعر مختلف یافتم! یعنی یک کلمه در این سه بیت فرق داشت

ای بی خبر از سوخته و سوختنی    عشق آمدنی بود، نه آموختنی

ای بی خبر از سوختن و سوختنی    عشق آمدنی بود، نه آموختنی

ای بی خبر از ساختن و سوختنی    عشق آمدنی بود، نه آموختنی

 

نتیجه: در هر حالت "عشق آمدنی بود نه آموختنی!"

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 توسط پیک سحر| |

 

 

تو که اگه قاشق غذا خوري ات و خودت بلند کني ستون فقراتت رگ به رگ مي شه...

تو که اگه نسيم بوزه شب رو با اکسپکتورانت  و دکسترومتورفان سر مي کني...

تو که همه غمت شده به هم نخوردن اتوي لباسي که مامان جان زحمتش رو کشيده..

تو که توي دفترچه هاي تحصيلات تکميلي دنبال راه حل براي طولاني تر شدن دوران تحصيلت مي گردي...

تو که خودت رو با رژيم هاي غذايي عجيب و غريب شبيه ني قليون يا بوم غلتون کردي...

تو که حتي حاضري مامان و بابات و بفرستي محضر واسه طلاق صوري...

 

 

تو بيجا مي کني هنوز پي گير اخبار شرايط معافيت از سربازي هستي

برو بلکه اونجا يه کمي پيچ و مهره هات سفت بشن !

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 توسط پیک سحر| |

دوستی می گفت:

پشت سر هر مرد موفق یک زن فداکار هست


و پشت سر هر زن موفّق یک مرده که هر چی تلاش کرده نتونسته جلوی موفقیت زنش رو بگیره!

 


 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 توسط پیک سحر| |
 

اگر اهل شعرید و کتاب هاش رو تا به حال نخوندین توصیه می کنم حتما این کارو بکنین!

"گریه های امپراطور" و "اقلیت" دو کتاب "فاضل نظری" هستن که فکر می کنم هر دو برای نشر هزاره ققنوس باشن. فوق العاده ان. از دست ندیدشون!


بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست!

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست ...

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 توسط پیک سحر| |

Image and video hosting by TinyPic

 

ماه فـرو ماند از جمـــــال محمد

سرو نباشـد به اعــــــتدال محمد

قدر فلك را كمال و منزلتى نيست

در نظـــــــر قدر با كمال محمد

وعـــده ديدار هر كسى به قيامت

 ليله اســـرى، شب وصــال محمد

آدم و نوح و خليل و موسى و عيسى

 آمده مجموع، در ظــــلال محمد

عـرصه گيتى مجال همت او نيست

 روز قيامت نگر، مـــــجال محمد

و آن همه پيرايه بسته جنت فردوس

 بو كه قـــــبولش كند، بلال محمد

همچو زمين خواهد آسمان كه بيفتد

تا بدهد بوســــه بر نعــــال محمد

شمس و قمر در زمين حشـــر نتابد

 پيش دو ابروى چون هـــلال محمد

چشم مرا، تا به خواب ديد جــمالش

خواب نمى‏گيرد از خـــــيال محمد

«سعـدى‏» اگر عاشقى كنى و جوانى

عشــق محمد بس است و آل محمد

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 توسط پیک سحر| |

گاهي فکر مي کنم خدا خيلي دوستم داره که دقيقا وقتي احساس خستگي و درموندگي مي کنم يه تصويري رو پيش چشمام مياره که ...

....................

 

سخت ترين و عذاب آورترين کار در طول کارآموزي برام شرح حال گرفتن از بيمار بوده اما اين ميون ...

 

وقتي خانم بارداري رو مي بينيم که ندانسته تو اين دوران قرص آرامبخشي رو مصرف کرده و حالا نگران عوارض دارو و سلامتي فرزند متولد نشده اش هستش...

 

وقتي دختر 13 ساله اي مياد که از همين سن به خاطر بالا بودن قند خونش داره سوي چشماش کم ميشه ...

 

وقتي دوستم با چشم خيس مياد توي اتاق و ميگه بچه 4 ماهه اي رو براي واکسيناسيون آوردن که مادر همراهش نبوده و پدرش گفته: "اين بچه مادر نديده" قلبم ميريزه که .... اما دوستم ميگه مادرِ بچه از همون بيمارستان گذاشته رفته و طلاق گرفته ...

 

وقتی ....

 

انگار دل نگراني هاي شخصي ام کمرنگ ميشه... فکر مي کنم خدا خيلي دوستم داره که اين اتفاقات رو پيش چشماي من مياره تا يه چيزايي که برام مهمن فراموش نشن ...

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 توسط پیک سحر| |
 چرا باور رفتن بعضی ها این قدر سخت است ...

که هنوز وقتی مناسبتی هست و تلویزیون را روشن می کنم توی ویژه برنامه ها دنبال "ناصر عبداللهی" می گردم...

و آقای ابوالمشاغل... نادر ابراهیمی... مرد عاشقانه های آرام ...

یا همین میدان "قیصر امین پور" که وقتی هر روز میدان کاج را رد می کنم و میبینمش ... انگار تازه همین الان فهمیده ام قیصر رفته و ... در ستون تسلیت ها نامی از او یادگاری ...

 و حالا... "خسرو" خوبان هنر که... سخت است "شکیبایی" . نه ؟!

آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 توسط پیک سحر| |