تبليغاتX
نامردستان

هر دختري را که بهش معرفي مي کنند يک دسته گل و يک جعبه شيريني مي خرد و با بزرگترهاش راه مي افتد که " شايد هماني بود که مي خواهيم"

 

در را براي هر  پسري که به عنوان خواستگار در خانه را مي زند باز مي کند... تعارف چاي يا شربت هم که يک بخش ثابت اين خاله بازي هاست... تا قد و بالاي طرف را ببينند که "يک وقت عيب و ايرادي در کار نباشد" !

 

تو که به هر کسي که سر راهت قرار مي گيرد با چشم خريدارانه نگاه مي کني...

يا تو که  اجازه مي دهي هر کس از راه رسيد با چشم خريدارانه نگاهت کند ...

آخر مگر خانه دلت "طويله" است که اين طوري "خر"وار "خر"وار آدم ها را واردش مي کني و بعد بيرونشان مي فرستي  ؟؟؟؟

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 توسط پیک سحر| |

اس ام اس داده که: 

 

زندگي سه تا ايستگاه داره : "تولد"، "ازدواج" و " مرگ"......  ايستگاه دوم نگه دار...!!!

 

 

  ديدي هنوز براي اين حرفا بچه اي؟!

هنوز نمي فهمي 4 تا ايستگاه سر راهت هست : تولد، عشق، ازدواج و مرگ ...

 


" نادان هنوز نفهمیده حساب عشق و ازدواج از هم جداست" !

 


 

نه! اصلا می خوای تابلوی ایستگاه دوم رو بردارم تا کلّه پا شی تو ایستگاه سوم ؟!؟!

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 توسط پیک سحر| |
توفان تبار بود ... کوه وقار بود

پای زلالی اش ... خورشید تار بود

در طرف این چمن ... صوت هزار بود

بی بی اگر که یاس ... مولا بهار بود

از عشق گفته اند  ... مولا دچار بود

عشق احترام داشت ... تا ذوالفقار بود

او نور نور بود  ... دنیا غبار بود

دنیا کویر مرگ  ...  مولا بهار بود

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 توسط پیک سحر| |

 

 پانصد هزار شاخه گل و نوشتن ديوان شمس

 

پسر جوان، وقتى پاى سفره عقد نشست و حاضر شد مهريه همسرش را پانصد هزار شاخه گل سرخ و يك جلد ديوان شمس تبريز به خط خودش در نظر بگيرد، نمى‌دانست چند سال بعد بايد چند هزار بيت شعر ديوان شمس را بنويسد !


به نوشته « ايران»، چندى پيش، زنى جوان به شعبه 264 دادگاه خانواده 121 مراجعه و با ارائه دادخواست طلاق به قاضى نحوى گفت: چند سال پيش بود كه جوان مهندسى به خواستگارى‌ام آمد. از همان اول تصميم گرفتم كه بناى زندگى‌مان را بر پايه تفاهم و عشق و عرفان بگذارم اين بود كه براى مهريه‌ام، پانصد هزار شاخه گل سرخ وديوان شمس به خط شوهرم و چهارده سكه بهار آزادى تعيين كردم.

 فكر مى‌كردم اگر او حاضر شود چنين مهريه‌اى را بپذيرد، بايد از انديشه بالايى برخوردار باشد. (!!!)


وى گفت: او هم پذيرفت و ما بعد از ازدواج، زندگى مشتركمان را آغاز كرديم. دراين مدت با اينكه از نظر عقيدتى ميان من و شوهرم تفاوت هايى بود و گاهى مشكل پيدا مى‌كرديم ولى من سعى مى‌كردم با گذشت باعث حفظ زندگى مشتركم شوم.


وى ادامه داد: تا اينكه بعد از چند سال، روز به روز بر اختلاف ميان من و او اضافه شد و شوهرم و من به اين نتيجه رسيده ايم كه ديگر امكان ادامه اين زندگى وجود ندارد و به همين علت من به دادگاه خانواده مراجعه كرده و تقاضاى دريافت مهريه و طلاق دارم .

 
با درخواست اين زن جوان، قاضى دستور احضار اين مرد را به دادگاه داد. اين مردجوان در برابر قاضى دادگاه خانواده گفت: آقاى قاضى! من و همسرم
با اينكه از ابتدا سعى داشتيم تا پايه‌هاى زندگى مشتركمان را استحكام ببخشيم موفق نشديم وبه همين علت من هم فكر مى‌كنم بهتر است تا از يكديگر جدا شويم .

وى گفت: طبق مهريه‌اى كه براى همسرم تعيين كرده‌ام، بايد ديوان شمس را به خط خودم براى او بنويسم و پانصدهزار شاخه گل به او بدهم .

قاضى نحوى پس از استعلام از اتحاديه گل‌فروشان، قيمت پانصدهزار شاخه گل را كهبخشى از مهريه عروس جوان بود، 150ميليون تومان محاسبه كرده و در حكمى به دامادجوان اعلام شد كه وى موظف به پرداخت 150 ميليون تومان ـ قيمت پانصد هزار شاخه گل سرخ ـ چهارده سكه بهار آزادى و نوشتن از روى اشعار ديوان شمس تبريزى است.

 

دوستي که اين خبر را برايم ايميل کرده بود آخر متن نوشته بود:

"اي خاك بر سرت مهندس"!!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 توسط پیک سحر| |

 

 

نمي دانم اولين بار توي کتاب ديني کلاس چندم ابتدايي يا بينش و معارف کلاس چندم راهنمايي يا دبيرستان بود که ديدم يکي اصرار داشت بگويد:

 

"حتي اگر خدا را باور نکردي... حتي اگر او را نديدي... حتي اگر ... انجام فرايضت را فراموش نکن که اگر خدايي و قيامتي در کار نبود ضرري نکرده اي... و اگر همه ي آنچه گفته اند حقيقت بود به واسطه همين نماز و نيايش ها به سعادت ابدي نايل شده اي و گوشه از بهشت خدا را به نامت مي زنند"!

 

و چه قدر بايد دچار بلاهت مي بودم اگر باور مي کردم:

 

" اگر همه چيز دروغ بود حالا ضرر نکرده اي... " !!!

 

پس من خدا را کجاي زندگي ام بايد باور مي کردم...؟؟؟

 

 کدام نماز مي خواست مرا به بهشت ببرد؟!

 

 نمازي که مي گفتند: حالا بخوان! اگر خدايي هم نبود... ضرر نکرده اي ؟!؟

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 توسط پیک سحر| |

 

دوستم 6 سال سر کار بود!  خواستم به مادرم بگم حيف صداقت که خرج اين پسرا کني... تا گفتم: "مامان اين پسره..."

مادرم سريع گفت: "نه دخترم ، بدبين نباش همه شون هم که شبيه هم نيستن"!

 

-------------------------------------------------

مي خواستم بگم: "چرا ظرفيت اين پسرا اين قدر کمه که با يه جواب سلام هزار تا فکر ناجور مي کنن؟"

تا از دهنم در اومد که "چرا اين پسرا...؟"

باز طبق معمول شنيدم که: "اگه خودت خوب باشي خدا خوبش رو سر راهت قرار ميده... بدبين نباش"!!

-------------------------------------------------

 

خسته و کوفته رسيده بودم خونه، مي خواستم بگم به خاطر مزاحمت يه آقايي همسن پدرم به دردسر افتادم و از امتحانم موندم

 

تا گفتم "اين مردا ...."  مادرم اومد وسط حرفم که: "نه مامان ، بدبين نباش مرد خوبم پيدا ميشه!"

 

------------------------------------------------

 

امروز يه دوستي نيم ساعت تمام با آه و ناله از سر کار گذاشته شدن دوستش مي گفت... 

 

 صبح از ترسم سوار چند تا ماشيني که نگه داشتن و راننده شون همسن پدرم بود نشدم و کلي وقت کنار بزرگراه منتظر موندم و باز دير سر کلاسم رسيدم...

 

 بعد از ظهر هم که خسته و نزار رسيدم خونه نشستم به گذشته هاي دور و نزديکم نگاه مي کردم و به اين فکر کردم که :"خدا چرا اين موجودات مذکر رو اين قدر از خود متشکر آفريد که خودشون رو مجاز مي دونن هر .... دلشون خواست انجام بدن و حتي جنبه يه نگاه يا سلام کردن هم ندارن و اين که چرا اين قدر غـــــير قابل اعتمادن"؟

 

مي خواستم از مادرم بپرسم که.... سکوت رو به شنيدن جمله هاي تکراري " همه شون که شبيه هم نيستن.. بالاخره خوب هم بينشون پيدا ميشه" ترجيح دادم....  

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 توسط پیک سحر| |

 

 

گنجشک به خدا گفت:

"لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی و سرپناه بی کسی ام بود. طوفان تو آن را از من گرفت. کجای دنيای تو را گرفته بودم"؟!

 

خدا گفت: "ماری در راه لانه ات بود... تو خواب بودی ... به باد دستور دادم لانه ات را واژگون کند؛ آنگاه تو از کمين مار پر گشودی"!

 

 

 چه بسيار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 توسط پیک سحر| |
وقتی تنهاییم دنبال یک دوست می گردیم...

وقتی پیداش کردیم دنبال عیب هاش می کردیم...

وقتی از دستش میدیم دنبال خاطره هاش می گردیم..

  و باز تنهاییم ....!

نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 توسط پیک سحر| |

 

دفتر خاطرات مسافري رو ورق مي زدم که سفرش به ابديت پيوند خورد. دست نوشته هاي عجيبي داشت... دست نوشته هايي که بعضي از اونها يک روز قبل از رفتنش – برای هميشه-  نوشته شده بود...

دفترش رو با اين شعر شروع کرده بود:

 

 

ما اين سفر به نام تو آغاز مي کنيم

با بال جان به شوق تو پرواز مي کنيم

از خون و شعله مي گذريم و خيال خود

هر دم به عشق روي تو دمساز مي کنيم

جان بر کفيم و عشق تو را با زبان خون

در گيرو دار حادثه ابراز مي کنيم

...

 

ما اين سفر به نام تو آغاز مي کنيم

 

ادامه شعر رو نخوندم چون ... ديگه اشکم واسه من ناز می کنه...!

 

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 توسط پیک سحر| |

چرا باید نوشت... و اگر باید نوشت "چه" را باید نوشت؟؟؟؟

 

نه که اینجا جای گفتن از دلتنگی نباشد

مسئله اینست که گفتن از دلتنگی ها خودش شده یک درد ...

 

برای خودم می نویسم...

و تو...

اگر خواندی...

رفیق راه شدن پیشکش

فقط نگاهت به مسیر عبورم باشد

 

به راهی که بی تو سخت از آن خواهم گدشت....! 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 توسط پیک سحر| |