تبليغاتX
نامردستان
توی سررسید سال 87 در روز 13 تیر نوشته بودم:

امشب رفتیم بله برون... اومدیم تا نیمه شب پای کامپیوتر بودم... چشمم افتاد به وبلاگم... از اسفند چیزی ننوشتم... همه پست ها رو پاک کردم... فقط پست اول رو نگه داشتم و تاریخش رو ویرایش کردم... اسمش هم آرامش طوفانی ... شاید عوضش کنم... یعنی باید عوضش کنم...  دفتر شعر و نوشته های بابا رو هم برداشتم ...  واسه پست دوم اون شعر "ما این سفر به نام تو آغاز میکنیم" رو شاید نوشتم...


توی سررسید سال ۸۸ در روز ۱۳ تیر نوشتم:

11 تا بچه بودیم. می شه گفت توی یک خونه بزرگ شدیم. 5 تا پسردایی. 4 تا دختردایی. و ما دو تا ... و  یاد گرفته بودیم به چشم خواهر و برادر به هم نگاه کنیم ...
11 تا بچه بودیم. که دیگه هیچ کدوم بچه نیستیم. کوچیک ترین فرد ِ جمع هم ۲۰ سال رو رد کرده
11 تا بچه بودیم که 8 تاشون رفتن خونه بخت
11 تا بچه بودیم که دیشب عروسی هشتمین نفر و سومین پسر بود
11 تا بچه بودیم که به یک "مرد" به چشم "پدر" نگاه می کردیم... هرچند پدر ِ 5 نفر از ما نبود...



از 10 نفر دیگه بی خبرم... اما من این یک "مرد" رو منبع امید می دیدیم تو تمام زندگی ... مرد اون خونه ... دایی ِ عزیزی که برای من مساوی شده بود –و هست- با همه ی ظرفیتی که توی قلب من برای "دوست داشتن" یک نفر می تونه وجود داشته باشه... دایی ِ عزیز مادرم ... برای من کسی بوده و هست شبیه "پدر"...

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388توسط پیک سحر| |
sms را خدا آزاد کرد...

.

.

دهم تیرماه

سالروز آزادسازی sms

گرامی باد...

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388توسط پیک سحر|

عصری که گذشت... برای چند دهمین بار از تلویزیون پخش شد ... به اشتیاقی عجیب دیدمش انگار اولین بارست... به همان تازگی بارِ اول که دیدم... با همان احساس...

و صحنه ای که عاشقش بودم ... "چرا اینجا اینجا اینجا؟! من شکایت دارم... من شاکی ام.. پس کو اون رحمانت ... کو اون رحیمت ... آخه قرار ما این نبود ... من شکایت دارم... من شاکی ام...!"

و کلی تعجب و حیرت... که خدایا ... یک نفر را این چنین بی ادعا خلق می کنی... و می شود خالق معجزه ی ترکیب موسیقی و تصویر و کلام ... به زیباترین شکل ممکن...   دیگری اما چنان بی هنر و جوگیر و مضحک ... که با ملغمه ای از جوک و باقالی و حالت تهوع در هواپیما ... اصرار به ثبت شاهکاری عظیم دارد ...

باشد که تکثیر "ابراهیم"ها... آتش جوگیران بی هنر که به واویلا لیلی و رقص و باقالی و صحنه های خط قرمز شکنشان  دلخوشند و سینما شده وسیله تخلیه ی عقده هایشان در صحنه های رقص و ساز و آواز را خاموش کند! آمّین...

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388توسط پیک سحر| |