تبليغاتX
نامردستان
 
نامردستان
 
 
 

قدیم ترا، فکر میکردم وقتی یه فردی که سن و سالی ازش گذشته از دنیا میره، همه فکر میکنن "خب... عمرش و کرده بود"...

وقتی ماه پیش مادر توی هشتاد و چند سالگی فوت شد، دیدم از همه بیشتر خواهر سالخورده ش بی تابی میکنه...! حس کردم داره تک تک روزایی  که با هم بودن رو میبینه ، روزایی که با هم پیر شدن، با هم موهاشون سفید شد... همه رو میبینه و بعد دل  میکنه ...

همین هفته پیش، وقتی عروس کوچیکه، نشسته و از گریه های پدرش توی خونه میگه، واسه فوت عموی بزرگش، دیگه نمی گم "سنی ازش گذشته بود و عمرش رو کرده بود...."

فکر می کنم به اینکه اون برادری که از کما دراومده و منتظر بودند مرخص بشه و یک دفعه دچار ایست قلبی میشه، همپای چند نفر قد کشیده ... حالا اون همپاهای همسن و سال، یا یک کمی کوچیک و بزرگتر، دارن چه تصاویری، از چه خاطراتی رو پیش چشم میبینن...؟

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 18:42  توسط پیک سحر  | 

یک: وبلاگ مرد کوچکِ خانه ی ما

دو: دانلود کنید: سالنامه سلامت. همراه با مقاله های پزشکی، اطلاعات تغذیه ای، دارویی، مد و زیبایی، روانشناسی، فرهنگ اسامی، تست خودشناسی و غیره ...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 16:3  توسط پیک سحر 

 - کنار امامزاده صالح، میاد راه و میبنده. قسم و التماس که یتیم دارم. سه تا بخر هزار. خیرش و ببینی. میام برم توی بازارچه. برمیگردم. یه هزاری درمیارم. تند وتند تکرار میکنه "الهی خیر ببینی... الهی داغ پدر و مادر نبینی..."  میخوام دستم و پس بکشم نخرم. پول از از دستم کشیده. چسب زخم ها رو گذاشته کف دستم و رفته.

- آگهی ترحیم زده روی شیشه. جدی میگیرمش. میخونم. درگذشت مرحوم استقلال! توسط کریم آر پی جی! مراسمی از بوق سگ تا نیمه شب دایر می باشد! میخوام عکس بگیرم. شلوغه و نمیشه. راستش روم نمیشه.

- پسر جوونی به سرعت دنبالم میاد. صدا میزنه و میگه با من میاین؟! میگم بله؟! جلوتر، تقریبا سر میدون رو نشون میده و میگه اونجا میان؟! میگم آخه برای چی؟! بی حوصله میگه میاین یا نه؟! ... با تعجب نگاهش میکنم. میره... میرم جلوتر. آقای جوان، برای مصاحبه، میون ِ جمعیت دنبال کسی میگشته. دریغ از یک کلمه توضیح ! "میاین بریم اونجا؟!"

- دختر و پسر جوونی توی یک قدمی من، ایستادن. دختر ظاهر ساده ای داره. چادر به سر. پسر هم ساده و دیروزی. و نه امروزی. گویا تازه آشنا شدن. پسر با آب و تاب از این میگه که کتفش آسیب دیده بوده و به المپیک ِ پارسال نرسیده! اما قصد داره به المپیک سال ِ دیگه برسه...! اگر مطمئن بودم از شنیده شدن ِ حرفهاشون عصبانی یا ناراحت نمیشن، حتما" با صدای بلند میخندیدم... حسودی م میشه به سادگی شون ...

 خیابونا پر از قصه ست. دقت کردی؟

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 17:26  توسط پیک سحر  | 
 
  بالا